اشعار ونوحه های اربعین

دفتر چه تنظیم شده اشعار


اربعین رابا عناوین زیر وبا


فرمت  ُورد در قسمت زیر

دانلود فرمائید


باربگشائید، اینجا کربلاست

آه از آن ساعت که با صد شور و شین

رسیده ام به مزارت نه، بر مزار خودم

سفر کردم به دنبال سر تو

در این دل شکسته به غیر از شراره نیست

اگر که دیده خونبار من امان می داد

رفتم من و، هوای تو از سر نمی رود

داستان هایی که از شام خراب آورده ام

مجنون صفت به دشت و بیابان دویده ام

بی گل رویت پدر از زندگی دل برگرفتم

به زخمهای تنت چون اشاره می کردم

از سفر آمدم ای همسفرم

آهم ، که شعله بر جگر غم کشیده ام

یک اربعین بر روی نی دیدم سرت را

خیز از جا لحظه ای چشم پر آبم را ببین

شمیم جان فزای کوی بابم

رسیدم از سفر ای همسفر کجا هستی

آنچه از من خواستى ، با کاروان آورده ام

اربعین آمد دلم را غم گرفت

کربلا بود ولی وه که چه غوغایی داشت

ای ساربان آهسته ران دارد توانم می رود

بی تو دلم، بسمل بی‌بال بود

ما را که غیر داغ غمت‏ بر جبین نبود

از آن ساعت که خود را ناگزیر از تو جدا کردم

ِعذار نیلی و قدّ خم و چشم تر آوردم

به کربلای تو ، یک کاروان دل آوردم

هرگز نمیشد خواهرت اینجا نیاید

باور نمی کنم که رسیدم کنار تو

رسیده ام سر خاکت که زار گریه کنم

غم مرا همه با طعنه چاره می کردند

ببین گرفته صدای من از صدا زدنت

چگونه با تو بگویم چگونه خواهر رفت

اگر چه در سفر شام ، رنج و صدمه کشیدم

ای کربلا ! ای کعبه ی عشق و امیدم

نه تنها تیر و تیغ و سنگ بوده

دردها می چکد از حال و هوای سفرش

با دستِ بسته هست ولی دست بسته نیست

خبر دارم تنت غارت شد ای عشق

به پای اسبهاشان خون نشسته

دلی در خون نشسته دوست داری؟

ای کربلا به قافله کربلا ببین

اربعین آمد و اشکم ، ز بصر می آید

همه دیدند که یک شیشه ی صبر افتاده

بنازم آنکه دایم گفتگوی کربلا دارد

ای همیشه خواهر غم پرورم

یک اربعین به نیزه سر یار دیده ام

از من مپرس زینب من معجرت چه شد

یا اخا دستی برون از خاک کن

ایام اربعین تو یا صبح محشر است؟

از سفر آمد ، زینب کبری

حسین حسین حسین حسین

یابن زهرا، یابن زهرا، السلام

زینب از شام غم، کربلا آمده

نمی گویم چها دیدم ، که از من باخبر بودی

آمده زینب از اسارت    با زائرین بهر زیارت

اهل بیت عصمت با سینه های سوزان

عصمت کبریا ، زینب فاطمه

برگشته زینب ، از شام ویران

مزار این  جسم بی جون  روخاک این سرزمینه

ای کربلا! ای کعبه ی عشق و امیدم


ای شهیدی که به ایثار تو می نازم من


ازآن ساعت كه خود راناگزیر از توجدا كردم


اشك ها فصل تماشاست امانم بدهید


زینب از سوی شام برگشته

آمده سرشکسته ی محنت

از سفر، داغدیده آمده‏ ام


شکسته بال ترینم، کبود می آیم

بگذار از آن شهر ریا دیگر نگویم

صدای خواهری می آید انگار

(بار گران کشيده ام زخم زبان شنيده ام)


حسین من حسین من    حسین من حسین من


السلام اي نور عينم ، اي گل زيبا حسينم

من که دلبسته ی روی توام یا حسین

زينب آمد كربلا با حالِ خسته

اربعينت آمده                اي عزيز فاطمه


کربلاره چتی          تومّه یادبکنم


پرس برار بوين خاخر بي يمو


 برای دانلود اینجارا کلیک کنید


اشعر ولادت آقا موسی بن جعفر ع( از استاد سازگار)

ای به فرمان خدا هفت فلک را بانی

هفتمین حجّت و هفتم ولی سبحانی

موسی آل محمّد (ص) که هزاران موسی

کرده اند از حجر طور تو نورافشانی

روی تو مصحف و ابروی خمت بسم الله

خال و خط آیه و حسنت صُور قرآنی

گر نهی روی به صحرای منی نیست عجب

که خلیل آید و فرزند کند قربانی

نُه فلک سفره ی جود و کرم و احسانت

انس و جان، حور و ملک را شرف مهمانی

بر سر کوی تو رضوان زده زانوی ادب

بر در حبس تو فردوس کند دربانی

مرغ توحید به گرد حرمت در پرواز

طوطی وحی، حضور تو به مدحت خوانی

مهر تو فلک نجات است، نجات است، نجات

گر شود عالم ایجاد یم طوفانی

باب حاجات، تو ما را همه عرض حاجت

چه بگوییم که حال همه را خود دانی

چون کف خاک به یک باره فرو خواهد ریخت

گر کند چرخ زفرمان تو نافرمانی

دامن حبس تو بیت الشّرف آزادی

غل زنجیر تو را زمزمه ی پنهانی

کاظم الغیظی و خُلق تو بود خُلق عظیم

دشمن افتاده زاحسان تو در حیرانی

در سیه چال عدو بود تو را آن اعجاز

کهکنی با سر انگشت فلک گردانی

نه تو زندانی هارون ستمگر بودی

روح هارون شده در محبس تو زندانی

کند، حنّانه و زنجیر ستم حلقه ی وصل

حبس شد غار حرا و تو رسول ثانی

از نماز سحر و اشگ شب و گریه ی روز

حبس تاریک تو شد روز و شبش نورانی

شجر نور کجا آب و گل حبس کجا

غل و زنجیر کجا و بدنی روحانی

محبس تنگ تو مطموره ی تاریکی بود

که در آن بود یکی، روز و شب ظلمانی

به خدا سخت بود سخت که گویم هارون

می کُشد حجّت حقّ را به چنین آسانی

به که گویم که شد ای یوسف زهرا از زهر

جگرت پاره تر از برگ گُل بستانی

با که گویم که شده تخته ی در تابوتت

ای نبی قامت و ای آینه ی سبحانی

تازیانه به تنت خصم نمی زد هرگز

بهره ای داشت اگر از شرف انسانی

سزد از داغ تو آن گونه بگریم که شود

چشم از خون جگر همچو یمِ طوفانی

ارث از مادر خود فاطمه بردی که به حبس

بر گل روی تو سیلی زده خصم جانی

جگر «میثم» از آن سوخت که از زهر جفا

دشمنت کشت به بغض علی عمرانی

سازگار

*****
ای بـاب مـراد خلق عالم

سر تا به قدم رسول‌اکرم

هفتم ولـی خدای منـان!

مهر تو روان دین و ایمان

قرص قمرِ امام صادق

نور بصرِ امام صادق

گفتـار تو چون کلام قرآن

در هـر نفست پیام قرآن

صحـن تو تمـام آسمان‌ها

دوران امـامتت زمـان‌هـا

چشم همـه بـر عنـایت تو

سرمایـۀ‌ مـا ولایـت تـو

تو بـاب مـراد عالـم استی

تـو کعبـۀ روح آدم استی

تو دسـت عنـایت خـدایی

از خلق جهان گره‌گشایی

ای روح، کبوتـر حــریمت

عالم همه بر در حـریمت

موسایی و عالم است طورت

گردیده کلیم، غرق نورت

دل‌های شکسته کاظمینت

خواندنـد امـام، عالمینت

از دسـت تـو کار حیدر آید

ز انگشت تو فتح خیبر آید

در حبسی و خلق، پای‌بستت

سررشتۀ آسمان به دستت

معـراج تـو بود قعر زندان

خلوتگـه ذات حی منان

پیشانی خود نهاده بر خاک

بگذاشته پا به فرق افلاک

گردیـده نمـاز، سرفرازت

آورده نـماز بـــر نمـازت

زندان شده محفل وصالت

آغوش خـدای ذوالجلالت

زنجیـر، سلام بر تو می‌داد

از دوست پیام بر تو می‌داد

ای گل ز تو آبـرو گـرفته

محبوبِ به حبس خو گرفته!

زندان تو لطف کامل ماست

اشک تو چراغ محفل ماست

اینجا که فراق نیست در بین

بر توست مقام قاب قوسین

اینجا که تجلی خدایی‌ست

تاریکی حبس، روشنایی‌ست

افسوس که حرمتت شکستند

بازوی تو را به حبس بستند

در شأن تو شاخه‌های گل بود

کی شأن تو حلقه‌های غل بود؟

زجرت به هـزار قهـر دادند

در زیر شکنجه زهر دادند

زندانــی عتــرت پیمبــر

افسوس که لحظه‌های آخر

دل شیفتـۀ مدینـه‌ات بـود

زنجیر به روی سینه‌ات بود

پیوستـه سـلام بی‌نیـازت

بر لحظۀ آخـرین نمـازت

با آن همه دختـر و پسرها

رفتی ز جهان غریب و تنها

معصومه کجاست تا که آید

زنجیـر ز گـردنت گشاید؟

با آن که به حبس می‌زدی پر

تابوت تو گشته تختـۀ در

مردم که جنازۀ تـو دیدند

فریاد ز سـوز دل کشیدند

تابوت تو را به شهر غربت

بردنـد ولـی به اوج عزت

بعد از ضرباتِ حلقـۀ غل

تابوت تو گشت غرق در گل

دیگـر نزدنـد تیــر کینت

کی سنگ زدند بر جبینت؟

دیگر نبرید کس سرت را

دیگـر نزدنــد دختـرت را

تا از جگرش شراره خیزد

«میثم» به غم تو اشک ریزد

سازگار

*****

گشته‌ام زندانی و بر کف گرفتم نقد جان را
تا حیات جاودان بخشم همه آزادگان را

مرغ حق را خوشتر از زندان نباشد آشیانی
عاشق این آشیان هرگز نخواهد آشیان را

گشته‌ام آن سان که من مشتاق این در بسته زندان
بلبل شیدا نمی‌خواهد صفای گلستان را

خواستم خلوت کنم با ذات پاک لامکانم
خرّم از آنم که بر من کرد اعطا این مکان را

کاش بهتر داشتم از جان و می‌کردم نثارش
چون در این خلوت سرا قدر و بهائی نیست جان را

لذّت راز نهان را کس نمی‌داند به خلوت
تا نریزد در بر محبوب خود اشک نهان را

دوست را در حبس دشمن دیده‌ام پیوسته با خود
گرچه بردم سالها رنج فراق دوستان را

محفل اُنس من و محبوب گشته خانة من
گرچه چندی دادم از کف خانه را و خانمان را

می‌رسد بر جان توانم از رضای دوست آری
گرچه در هجر رضا دادم ز کف تاب و توان را

گردن تسلیم خود در رشتة توحید خواهم
دوست دارم صدمة این کند و زنجیر گران را

رخ نسایم جز بخاک دوست حتی کنج زندان
گو بکوبد دشمن دین بر سرم هفت آسمان را

بوستان دین خزانی بود و من با اشک خونین
نو بهار دیگری بخشیده‌ام این بوستان را

اشک گرم و آه سرد و نالة مظلومی من
می‌کند رسوا بسی، طاغوت هر عصر و زمان را

دستهایم بسته شد در حلقة زنجیر دشمن
من که عمری جز برای دوست نگشودم زبان را

دود آه مخفی من در شب تاریک زندان
تیره کرده روزگار این ستمگر دورمان را

هر دم از هر دانة اشکی بهاری آفریدم
گرچه افکندند در گلزار آمالم، خزان را

جدّ من در قتلگه، من در سیه چال شهادت
سجده آوردیم سر بر کف خدای مهربان را

او ز خون پیکر خود نخل دین را آب داده
من با شک دیدة خود آبرو این گلستان را

یا که سر بالای نی یا تن میان حبس دشمن
می نباید داد بر بیدادگر خطّ امان را

تن نباید داد بر ذلّت اگر چه گردد آن تن
پایمال اسبها یا چارتن، بردارد آن را

وای بر امّت اگر گمراه گرد پیشوائی
آه بر گلّه اگر یک ره بود گرگ و شبان را

من به زندان خو گرفتم، صبر کردم، جان فشاندم
تا که هر آزاده بشناسد ره آزادگان را

کاروان آدمیّت در سقوط جهل، راهی
من به جانبازی تکامل می‌دهم این کاروان را

«میثم» از آزادگی خواهی ز غیرتش آستین شو
بوسه زن از جان و دل خاک در این آستان را

 سازگار

*****
من کیستم ولی خداوند اکبرم
آیینۀ تمام نمای پیمبرم
آرام جان فاطمه و نجل حیدرم
باب‌الحوائج همه موسی‌بن‌جعفرم
مولای کائنات و امام سما و ارض
بر جن و انس هادی و مولا و رهبرم
امروز باب حاجت خلقم به کاظمین
فردا پناه خلق به صحرای محشرم
هر سال و ماه و هفته و هر روز و شب رسد
هر دم به جن و انس و ملک فیض دیگرم
دریای نور شش دُرِ ناب محمّدی
بر شش سپهر نور فروزنده اخترم
قرآن روی دست ششم حجت خدا
بر روی سینه همچو رضا هست کوثرم
هنگام کظم غیظ به خلق محمدی
ریزد فرو به خنده ز لب در و گوهرم
من نخل باغ وحیم و سنگم اگر زنند
ریزد هماره میوۀ توحید از برم
گنجینۀ علوم خدا سینۀ من است
تا حشر بر کتاب خداوند داورم
تنها خداست مادح ما خاندان و بس
من از ثنای خلق دو عالم فراترم
من مشعل هدایتم و با فروغ خود
در تیرگی به قلب شما نورگسترم
تنها نه باب حاجت خلقم در این جهان
در روز حشر هم به شما یار و یاورم
من پیشتاز و رهبر آزادمردی‌ام
زنجیر گشته اسلحه و حبس سنگرم
در مکتب منور و مشعل فروز وحی
در پیکر ولایت روح مطهرم
در حلقه‌های سلسله بین سیاه چال
نام خدا به لب شده ذکر مکررم
سجاده: خاک و آب وضو: اشکِ نیمه‌شب
این سجده‌های دائم و این دیدۀ ترم
مانند یک جنین که در آغوش مادر است
شب تا به صبح بر سر زانو بوَد سرم
پایم میان سلسله چشمم بوَد به در
گویی نشسته است رضا در برابرم
با هر نفس که می‌کشم انگار می‌‌کنم
باشد درون حبس نفس‌های آخرم
وقتی که تازیانه زند خصم بر تنم
گریم به یاد پیکر مجروح مادرم
زندان من چراغ ندارد خدا گواست
چون شمع آب گشته در این حبس پیکرم
ممکن نبود و نیست در این تیرگی دمی
بر زخم‌های سلسلۀ خویش بنگرم
با تازیانه خصم مرا می‌زد و نگفت
چیزی بجا نمانده ز اندام لاغرم
آزادی‌ام چه فایده دارد از این قفس
وقتی شکسته بال من و ریخته پرم
سوز درون «میثم» خونین جگر شود
هـر دم که بـاد می‌دهد از سینۀ آذرم

سازگار

*****

ای ز حریـم تـو حـرم، گوشه‌ای!
وی ز عطای تو جنان خوشه‌ای
موسـی طـور ازلیّت سلام
مشعـل نـور ازلیّـت سلام
روح مناجاتی و خیرالعباد
قبلۀ حاجاتی و باب المراد
هفت فلک گوشه‌ای از درگهت
هشت بهشت آمده فرش رهت
بحـر ولایـت گهـر فاطمه
موسی جعفر، پسـر فاطمه
پلــۀ تختــت قلــلِ عــالمین
جای گرفتی ز چه در کاظمین؟
ای همه شب دور سرت گشته عرش
پـای نهـادی ز چـه در چشم فرش؟
برتـر از آنــی کــه ثنــایت کـنم
جان چه بـود تا که فــدایت کنم؟
بیـن امامــان بنــی فاطمــه
حلم تو مشهورتر است از همه
هـم به قضا هم به قدر ناظمی
کاظمــی و کاظمی و کاظمی
سلسلـه پیمـان تو از ابتداست
سیر عروج تو ز خود تا خداست
رشتــۀ تسلیـم تـو زنجیرها
مشعل شب‌های تـو تکبیرها
محبس تو سینۀ سینـای نور
قعر سیه‌چال بـه از کوه طور
زمزمه‌هــای تـو صدای خدا
هـر نفسـت بـود بــرای خدا
در دل تـاریک سیــه‌چال‌ها
همسخن دوست شدی، سال‌ها
یوسف فاطمـه تـو و قعـر چـاه؟
همدم شام و سحرت اشک و آه؟
محـبس در بستـۀ تـو چاه بود
هـر نفسـت سیــر الـی‌الله بود
خصم ستمکار حقیر تو بود
سلسله پیوسته اسیر تو بود
نـور ز نــار تـو بــرافروخته
زهر ز سوز جگـرت سوخته
بسته همه روزنه‌هـای قفس
تنگ شده در دل تنگت نفس
کس نشنیده شجـر طور دل
غرق شود در وسط آب و گل
چاه کسی دیده شود حبس ماه؟
مـاه شنیدید کـه افتـد به چاه؟
کشتـۀ صیــاد ستمگـر شدی
مشت پری گشتی و پرپر شدی
گرچـه ز جـاه تو خبر داشتند
چـار نفـر جسـم تو برداشتند
حیف که شد با همه خون دلت
مشیّــع جنــازه‌ات قــاتلت
بــر همگان داد ندا آن لعین
که رهبـر رافضیان است این
حیف که خون جگرت قوت شد
تختــۀ در، بهـر تــو تابوت شد
ای علــی و فاطمه را نــورعین
وی دل بشکسته تو را کاظمین
مـاه رجــب بـر تو محرّم شده
وقف غمت گریـۀ «میثم» شده

سازگار

اشعر ولادت آقا موسی بن جعفر ع( از استاد سازگار)

ای شمع جمع آل پیمبر
باب‌المراد موسی جعفر
نور نهم ز وجه الهی
هفتم امام موسی جعفر
بر کائنات رهبر و مولا
بر جن و انس سید و سرور
دردانۀ علی ولی‌الله
ریحانۀ بتول مطهر
نجل امام جعفر صادق
آیینه‌دار حسن پیمبر
هم نجل تو علی ولی‌الله
هم صلب توست فاطمه‌پرور
قرآن به مدح توست مزین
ایمان به مهر توست معطر
دل بر مزار تو متوسل
جان در حریم توست کبوتر
بر پنج مهر نور تو مشرق
در شش یم کمال تو گوهر
در سینۀ تو صبر محمّد
در بازویت شجاعت حیدر
خواهی اگر به بازوی بسته
در می‌کنی ز قلعه خیبر
جودت فزون ز ظرف دو گیتی
وصفت ز مدح خلق فراتر
آیینۀ تو حسن رضایت
معصومۀ تو زینب دیگر
جبریل بر طواف مزارت
بر گرد کاظمین زند پر
هر لحظه از خدای تعالی
بر حضرتت درود مکرر
در حبس تیره هر شب و هر روز
عالم به نور توست منور
خلوت سرای حبس گرفته
از اشک صبحگاه تو زیور
تا چند ای سلالۀ زهرا
گیرم ز دور، قبر تو در بر
آیا شود شبی به تضرع
بر خاک تربت تو نهم سر؟
از سوز سینه بر تو بسوزم
وز اشک دیده چهره کنم تر
باور نمی‌کنند بگویم
با تو چه کرد خصم ستمگر
باور نمی‌کنند که داری
آثار تازیانه به پیکر
دردا که پیکرت ز درون شد
با پیکر حسین، برابر
با هر نفس به زیر شکنجه
عمر تو می‌رسید به آخر
با یاد آه نیمه شب تو
دارم به دل شرارۀ آذر
در زیر تازیانه به گوشت
آمد صدای گریۀ مادر
معصومه کو که بر تو بگرید
ای نازنین سلالۀ کوثر
بر تو که یار سلسله‌هایی
تابوت تو که جان جهانی
دردا که گشت تخته‌ای از در
تنها به خاک چهره نهادی
با آنکه بود آن همه دختر
جا دارد ار به یاد تو «میثم»
گردد بـه اشک دیـده شناور

سازگار

*****

اگر برآید چو مرغی زپیکر خسته ام پر

پرم سوی بارگاهی که باشد از عرش برتر

به بارگاهی که در آن، هزار موسی ابن عمران

برای خدمت کند رو، به عرض حاجت زند در

ببار گاهی که یوسف گرفته دست توسل

بر آستانی که آن را گرفته یعقوب در بر

خلیل را کعبۀ جان، ذبیح را قبلۀ دل

مسیح را بیت اقصی، کلیم را طور دیگر

هزار داود آنجا زبور بگرفته بر کف

هزار عیسی بن مریم نهاده انجیل بر سر

بریز هست خود از کف برآر نعلین از پا

بیا چو موسی بن عمران به طور موسی بن جعفر

امام ملک ولایت، چراغ راه هدایت

محیط جود و عنایت، چراغ و چشم پیمبر

امام کل اعاظم که کنیه اوست کاظم

نظام را گشته ناظم، سپهر را بوده محور

حدیث خلق و خصالش، حکایت خلق احمد

کلامی از کظم غیظش، روایت عفوِ داور

مقام والای او بین، نیاو ابنای او بین

هم اوست شش بحر را دُر، هم اویم هفت گوهر

ثنای او روح قرآن، ولای اوکّل ایمان

ندای او حکم احمد، عطای او جود حیدر

عجب نه گرابن یقطین، به پای جمّالش افتد

جمال، جمّال او را زجان ببوسد مکرّر

پیامی از اوست کافی که روح صد بُشر حافی

زچنگ دیو هوس ها زند به سوی خدا پر

درود بر خاندانش، سلام بر دودمانش

تمامی دوستانش هماره تا صبح محشر

به حبس در بسته طورش، به اوج افلاک نورش

چه غم اگر خصم کورش، ندارد این نور باور

نیاز آرد نیازش، نماز آرد نمازش

شرار سوز و گدازش، گذشته از چرخ اخضر

صبا بیاور غباری زدامن کاظمینش

مگو کنم از شمیمش مشام جان را معطر

دلم بود زائر و، نشسته بر حائر او

مزار او را گرفته، چون جان پاکیزه در بر

رحبس در بسته بخشد به خلق عالم رهایی

به قعر زندان نهد پا زاوج گردون فراتر

تمام خلقت همیشه کنار خوان عطایش

وجود هستی هماره به بحر وجودش شناور

چگونه گردون رضا شد که او جدا از رضایش

گل وجودش به زندان، شود به یکباره پرپر

به زهر کین کُشت هارون امام معصوم ما را

نکرد شرم و حیا از رضا و معصومه آخر

دلا به زندان گذر کن، به ساق پایش نظر کن

که زخم زنجیر باشد ززخم شمشیر بدتر

به جز سیاهی زندان نداشت شمع و چراغی

به غیر زنجیر قاتل نه یار بودش نه یاور

که دیده پای عزیزی اسیر زنجیر دشمن؟

که دیده جسم امامی برند با تخته در؟

لب از مناجات خاموش، بدن غریبانه بر دوش

کنار جسمش سیه پوش، ستاده زهرای اطهر

هنوز از صدمۀ غُل، جراحتش مانده بر پا

هنوز از تازیانه نشانه دارد به پیکر

چو دید آن جسم رنجور، رود به غربت سوی گور

به حیرت آمد سلیمان، زجور خصم ستمگر

کفن بپوشانید بر وی، نوا برآورد چون نی

که هان بیائید از پی، زنید بر سینه و سر

که می کند آه و زاری، که می کند اشک، جاری؟

که می کند سوگواری، برای موسی بن جعفر؟

بر آن تن خسته از غل، نثار شد آن قدر گل

که خاک سوق الریا حین، بهشت گل شد سراسر

سزد که جان ها بسوزد به جسم جدّ غریبش

که جای گل ریخت بر آن زچار سو تیر و خنجر

شهید را کس شنیده که از گلوی بریده

سلام آرد به مادر درود گوید به خواهر

که می زند تازیانه به خواهر داغدیده

کجا سر نعش بابا زنند سیلی به دختر

بسوز (میثم) هماره که از دل سنگ خاره

مدام خیزد شراره به یاد آل پیمبر

سازگار

*****

سلام و درود خداوند اکبر

سلام امامان، سلام پیمبر

به هفتم امام و نهم نور سرمد

به باب الحوائج به موسی ابن جعفر

دُرِ شش صدف گوهر هشت دریا

سپهر فروزنده ی پنج اختر

چراغ دل و چشم آزاد مردان

امام امامانِ عالم سراسر

در آیینه ی طلعت اوست پیدا

جلال و جمال خداوند اکبر

دعائی به کویش به یک ختم قرآن

سلامی به قبرش به صد حجّ برابر

درود خداوند بر جسم و جانش

زآغاز خلقت الی صبح محشر

جلال خدا در وجودش مجسّم

جمال نبی در جمالش مصوّر

نسیمی که بر خیزد از کاظمینش

ز مُشک است بهتر زعطر است خوشتر

دل از مهر آن جان عالم نگیرم

بگیرند صد بار اگر از تنم سر

به هر سو کنم رو به هر جا نهم پا

دلم دور گلدسته هایش زند پر

به موسی بن جعفر ببر عرض حاجت

که موسی بن عمران به کویش زند در

کلامش به گفتار، گفتار قرآن

عروجش به زندان، عروج پیمبر

زمین و زمان از جمالش مزیّن

جهان و جنان را دمش روح پرور

به باب الولایش ملک را توسّل

به حبل المتینش دو گیتی مسخّر

چنان گشته با دوست گرم مناجات

که محو دعایش شده خصم کافر

دریغا چه بگذشت زیر شکنجه

بر آن نجل زهرا زخصم ستمگر

جراحات زنجیر و دلبند زهرا

سیه چال زندان و فرزند حیدر

چنان زیر زنجیر محو خدا بود

که زنجیر می گفت الله اکبر

دریغا که بر هیجده دختر او

ملاقات یک تن نیامد میسّر

بنالید ای دوستان بر غریبی

که تابوت او بود از تخته ی در

الا فاطمه گریه کن بهر بابا

که روحش غریبانه زد از بدن پر

نه مونس نه همدل نه همره نه همدم

نه یاور نه همسر نه دختر نه خواهر

زبانش به ذکر خدا بود مشغول

روانش به زهر جفا سوخت یکسر

غریبی و هجران و حبس و شکنجه

نبود این همه ظلم و بیداد باور

بسوز ای دل آن گونه در ماتم او

که از نخل «میثم» زند شعاه ات سر

سازگار

اشعر ولادت آقا موسی بن جعفر ع( از استاد سازگار)

ای باب حوائجِ الی الله

در ملک خدا امام آگاه

سلطان اُمم امام قرآن

سر تا به قدم تمام قرآن

دی دیده ی دل چراغ نوری

موسای هزار کوه طوری

قبر تو چراغ اهل بیتش

صحن تو بهشت آفرینش

کعبه است هماره زیر دِینت

تعظیم کند به کاظمینت

در حبس، به نه سپهر ناظم

مشهورتر از همه به کاظم

زندان تو رشک طور ایمن

موسات به کف گرفته دامن

عیسی به فراز چرخ چارم

بر روی تو می زند تبسّم

زنجیر نو رشته ی وصالت

زندان شده شاهد جلالت

حبس تو نهان زچشم یاران

از اشگ شبت ستاره باران

با آن که نبد ره خروجت

می بود هزارها عروجت

خصم ار چه به گردنت غل انداخت

سجّاده زگریه ات گُل انداخت

زندان تو محفل دعا بود

میعادگه تو و خدا بود

معراج تو در دل سیه چال

می کرد نماز با دمت حال

لب های تو بوسه گاه تکبیر

زندان به دعات گشت تطهیر

زنجیر تو کائنات را دِین

حبس تو مقام قاب قوسین

در حبس تو را یکی روز و شب

اندام کبود و ساق مرضوض

ای روح لطیف رنجه دیده

هر صبح و مسا شکنجه دیده

ای پاسخ مهربانیت قهر

ای قلب تو پاره پاره از ره

بی جرم و گنه عدو تو را کشت

ای یوسف فاطمه چرا کشت

چون جدّ غریب خود به گودال

پرپر زده در دل سیه چال

آثار شکنجه در تنت بود

زنجیر ستم به گردنت بود

آگاه زغربت تو کس نیست

جز مشت پریت در قفس نیست

ای شسته به اشگ، تربت تو

تشییع تو شرح غربت تو

تشییع تو بود مثل مادر

تابوت تو گشت تخته ی در

هر چند زگوشه ی سیه چال

تشییع تو شد به چار حمّال

آخر بدنت به اوج عزّت

تشییع شد ای غریب عترت

بردند تنت چو آیت نور

با غسل و کفن به جانب گور

کردند زپیکر تو تجلیل

می رفت به عرش بانگ تهلیل

بس نوحه که در غمت سرودند

زنجیر زگردنت گشودند

با آن همه زخم حلقه ی غُل

گردید نثار پیکرت گُل

دیگر نزدند بر تنت سنگ

از خون جبین نشد رخت رنگ

دیگر به سرت نخورد شمشیر

دیگر به دلت نزد کسی تیر

دیگر نبرید کس سرت را

در خون نکشید پیکرت را

دیگر سر تو نرفت بر نی

در طشت طلا و مجلس می

بردند به دوش پیکرت را

دیگر نزدند دخترت را

دارم به دل آه سینه سوزی

چون روز حسین نیست روزی

تا شعله ی دل زسینه خیزد

«میثم» به حسین اشگ ریزد

سازگار

*****

ای هــزاران مـوسیَت از طـور آورده سلام
وی مسیحا برده بر حبل‌المتینت اعتصام
موسـی جعفـر، امـام العـارفین، نـورالهدی
روی قرآن، پشت دین، کهف التقی، خیرالانام
گوهر شش‌بحر نـور استی و بحـر پنج دُر
خــود امـام ابـن امـام ابـن امـام ابن امام
صحن زیبایت همـان صحن امیرالمؤمنین
کـاظمینت کـربلا و مـرقدت بیـت‌الحرام
جان به خاک آستانت فرش چون بال ملک
دل در اطراف حریمت چون کبوتر گِردِ بام
هر دری از صحن زیبایت دو صد باب‌المراد
هـر قـدم از خـاک زوّار تـو یک دارالسلام
با همه ایمان کـه دارم کفـر نعمت کرده‌ام
گر به صحنینت برم از جنّت و فردوس، نام
با تـولاّی تــو از اوّل حیــاتم شـد شروع
از تو گفتم، از تو گویم، تا شود عمرم تمام
کظم غیظت برده از دشمن هزاران‌بار دل
مهربانی‌هـات داده زخــم دل را التیــام
نه به دوزخ کار دارم، نه به محشر، نه بهشت
دوست دارم تا که در این آستان باشم غلام
چـارده معصـوم را بــالله زیارت کرده‌است
هر که بر این آستان از دور گوید یک سلام
تـا ز راه دور قبـرت را زیــارت می‌کنم
بـوی جنت آیدم از چار جـانب بر مشام
ای مقـام «قاب قوسینِ» تـو در مطموره‌ها
وی میان سلسله با حیّ سبحان همکلام
خصم در زندان اسیرت کرده، کو تا بنگرد
طایـر آزادگـی بـر روی دسـت توست رام
دست در زنجیر و پا در کند و پیشانی به خاک
ذکر بر لب، روز و شب، اشکت به دیده صبح و شام
پای تابـوت تـو هم حتی اهانت شد به تو
خوب بگرفتنــد از فرزنــد زهــرا احترام
روز و شب با دوست در زیر غل و زنجیرها
حال می‌کردی هماره، ذکر می‌گفتی مدام
گاه در ذکر سجود و گاه در ذکر رکوع
گاه در حـال قعود و گاه در حال قیام
«سندی شاهک» رسانْدَت بر بدن، آزارها
آن یهودی خواست کز اسلام گیرد انتقام
روزها را روزه، شب‌ها در مناجات و نماز
دوره سالت به زندان بود چون ماه صیام
یوسف زهرا! شنیدم بر رخت سیلی زدند
با کدامین جـرم مولا؟ بـا کدامین اتهام؟
پیکرت بر تخته‌ای با آن‌چنان جاه و جلال
تختـۀ در بـود روی شانـۀ چندین غلام
بود جسمت بر زمین، چون پیکر جدت سه روز
گریه بر مظلومی‌ات می‌کرد چشم خاص و عام
نه تنت بر خاک عریان، نه سرت بر نوک نی
نه حریمت را کسی آتـش زد ای عالی مقام!
نه تصـدّق داد کـس در کوفـه بر معصومه‌ات
نه عزیـزان تــو را بردنــد سـوی شهـر شام
تا جهان باقی است باید بهر جدت گریه کرد
آنکه بی او گریه بر هـر دیـده‌ای باشد حرام
اشـک او از دیــدۀ هــر شیعه ریـزد متصل
داغ او در سینه‌هــا پیوستـه باشـد مستدام
چشم «میثم» اشک می‌ریزد به یاد کشته‌ای
کز غمش پیوسته گرید هفت‌باب و چارمام

سازگار

*****

من و توسّل به صحن و سرای موسی ابن جعفر

سر ارادت نهادم به پای موسی ابن جعفر

جهان هستی و جانش فدای نطق و بیانش

که لب گشاید به مدح و ثنای موسی ابن جعفر

قسم به جان رضایش بکوش بهر رضایش

رضای حق را بجو در رضای موسی ابن جعفر

به ذات حق کن توکّل به سوی او بر توّسل

که کلّ رحمت بود در عطای موسی ابن جعفر

هزار خاقان و قیصر کم از غلام غلامش

هزار حاتم گدای گدای موسی ابن جعفر

کلیم مدهوش طورش عصا به کف در حضورش

مسیح بیمار دارالشّفای موسی ابن جعفر

نه می دهم دل به طور و نه می کنم رو به سینا

که سینه ام گشته دارالولای موسی ابن جعفر

عدوست مرهون فیضش به حیرت از کظم غیظش

که فیض گیرد به غیظ از دعای موسی ابن جعفر

کجا نیازم به درمان و یا به ناز طبیبان

که درد خواهم به شوق دوای موسی ابن جعفر

ز عالمی پا کشیدم به کوی جانان رسیدم

ز ما سوا دل بریدم سوای موسی ابن جعفر

نه عاشق خندۀ گل نه مستم از صوت بلبل

که خیزد از بند بندم نوای موسی ابن جعفر

خوشم که صورت گذارم شبی به دیوار زندان

که بشنوم نغمۀ دلربای موسی ابن جعفر

ز دیدگان اشک ریزد نوای العفو خیزد

دل سحر از طنین صدای موسی ابن جعفر

به سجده آن جان جانان چنان شده نقش زندان

که گشته تن در نظر چون عبای موسی ابن جعفر

ز خاندانش جدا شد به یاری دین فدا شد

الا که جان دو عالم فدای موسی ابن جعفر

نگشت با آن غم دل ز دوست یک لحظه غافل

نبود زنجیر قاتل سزای موسی ابن جعفر

خدا گواهی ز دردم چه می شود دفن گردم

به دامن تربت با صفای موسی ابن جعفر

ز گریه بسته گلویم کجا روم با که گویم

که خون روان شد به زندان ز پای موسی ابن جعفر

سیاه چاتل آشیانه به کتف و گردن نشانه

غروب ها تازیانه غذای موسی ابن جعفر

چو باغبان در غم گل ز هجر و سنگین غل

خمیده گردیده قدّ رسای موسی ابن جعفر

جنازه بر تختۀ در مشیّعش گشته مادر

فتاده زاری کنان در قفای موسی ابن جعفر

سرشگ غم آب و دانه شرارۀ دل ترانه

خموش شد مخفیانه صدای موسی ابن جعفر

رضا کند آه و زاری به موج غم گشته جاری

ز چشم معصومه اشگ عزای موسی ابن جعفر

به سینه تا هست آهش به ناله تا هست سوزش

هماره «میثم» بگرید برای موسی ابن جعفر

سازگار

اشعر ولادت آقا موسی بن جعفر ع( از استاد سازگار)

ای دو صد موسی به طورت ملتَجی!
آفتاب و مـه بـه نـورت ملتَجی!
نـالۀ پنهان تـو، شمشیر تـو
حلقۀ وصل خدا، زنجیر تو
شمعِ خلوتگاهِ بـزم کبریـا!
کعبۀ روح بـلند انبیـا!
گوهر رخشانِ شش دریای نور!
نخل سبز نور بخش هشت طور!
آسمانِ پـنج خورشیـد کمال!
هفتمین وجهِ خدای ذوالجلال!

عرش اجلال و شرف را قائمه!
حاصل عمرت رضا و فاطمه!
انس بـا معبـود، روح نیّتت
حبس دشمن شاهد حریّتت
روح عرفان در مناجات شبت!
آسمان لبریز یا رب یا ربت!
ذکر، مشتاق و دعا دلداده‌ات
اشک تنهایی گل سجاده‌ات
نام حق گل کرده از لب‌های تو
گریه، شمع محفل شب‌های تو
آیه‌های نور، مشتاق صدات
جانِ شب بیدارها بادا فدات

قبلۀ دل باب حاجات همه
ناله‌ات صوت مناجات همه
حبس تو خلوتگه دلدار بود
سلسله خوشتر ز زلف یار بود
ای دل مطموره‌ها زندان تو
حلقۀ زنجیرها گریـان تـو
حبس تو از قلب شب تاریک‌تر
با خدا از هر زمان نزدیک تر
ای همایِ اوفتـاده از نـفس!
تـو کجا و دامن تنگ قـفس؟
تیره تـر از گوشۀ زنـدان تـو
سینۀ تـاریک زنـدانبان تـو

بـارها و بـارها و بـارها
دیده در حبس عدو آزارها
حیف، مولا لحظۀ جان دادنت
بـود زنجیر عـدو بـر گردنت
لحظه لحظه می شکست آیینه‌ات
وقت رفتن بود سنگین سینه‌ات
همچو جدت از همه محروم‌تر
نیست زندانی ز تو مظلوم‌تـر
زهر،آتش شد،تو را بیتاب کرد
آب کرد و آب کرد و آب کرد
پیکرت را چار تن برداشتند
روی تخته پاره‌ای بگذاشتند

گرچه باید در عزایت خون گریست
گرچه زندانی چو تو مظلوم نیست
اشک ما جاریست عمری از دو عین
بر تو و بر جدِّ مظلومت حسین
جسم پاک تو به دوش چار تن
جسم جدت ماند بی غسل و کفن
پیکر تو در غل و زنجیرها
پیـکر او طعمـۀ شمشیرها
جسم تو از زهر دشمن شد کبود
جسم او را زخم روی زخم بود
زخم ما زخمِ تنِ صد چاک اوست
اشک”میثم”وقف خون پاک اوست

سازگار

*****
ای هفتمین ولیِّ خدا چارمین امام

بر کاظمین و صحن و سرایت زما سلام

موسای اهل بیتی و سینات کاظمین

تو با خدا و خلق جهان با تو هم کلام

تو کیستی وصیّ نبی حجّت خدا

داری به کلّ خلق وجود اختیار تام

هم دُرّ هفت بحری و هم بحر شش گُهر

هم آفتاب جانی و هم ظلّ مستدام

صحن تو بهر شیعه ی تو مسجد النّبی

قبر تو کعبه و حَرَمت مسجد الحرام

دشمن زکظم غیظ تو ممنون و شرمسار

هارون به پیش عزم تو از کف دهد زمام

باب تو جعفر بن محمّد (ص)، پسر علی

دخت تو کیست فاطمه ی فاطمه مقام

با بغض تو عبادت جنّ و ملک هدر

بی مهر تو بهشت به پیغمبران حرام

حاجات خلق در حرم قدس تو روا

باب الحوائجت زخداوند گشته نام

ما سائل رهیم و تو دست عطای حَق

تو خضر رحمتیّ و همه خلق تشنه کام

موسای اهل بیتی و فرعونیان دون

کردند ظلم ها به وجودت علی الدّوام

از سجده و قیام و قعود و نماز تو

سوگند می خورم که عبادت گرفت کام

حور و مَلک، فقیر و غنّی انس و جان همه

کردند بر زیارت قبر تو ازدحام

این غم کجا برم به که گویم که بهر تو

در حبس تیره فرق نمی کرد صبح و شام

زنجیرها به پیکر پاکت گریستند

در زیر کند و سلسله عمر تو شد تمام

جسمت به تخته پاره و بر دوش چار تن

خوب از جنازه ی تو گرفتند احترام

در ماتم تو شیعه فشاند زدیده اشک

تا مهدیت ظهور کند بهر انتقام

عالم به زخم سلسله ات گریه می کند

ای در میان سلسله بر عالمی امام

«میثم» چگونه اشگ نریزد برای تو

ای کرده بر عزای تو خلق جهان قیام

سازگار

*****

سـلام خـدا و سـلام پیمبر

سلام امامان به موسی‌بن‌جعفر

شهنشـاه مـلک وسیــع الهــی

که امرش بـود حکم خلاق داور

ولـی خـدا، هفتمین حجت حـق

دُر نـاب شش یم، یـم پنج گوهر

بـه جن و بشر تربتش کعبـۀ دل

به ارض و سما طلعتش نورگستر

فـروغ رخـش تــا ابــد عالم‌آرا

کلام خوشش همچنان روح‌پرور

خداوند خلـق و خداونـد خصلت

خداونـد خـوی و خداونـد منظر

به پایش فشاندند لاهوتیان جان

به خاکش نهـادند قدوسیان سر

ملایک گشودنـد از چـار جانب

بـه خـاک قدم‌هـای زوار او پر

ببر عرض حاجت سوی کاظمینش

بگیــر از در او مــراد مکــرر

اگـر امــر می‌کـرد ذات الهـی

چو جدش علی در گرفتی ز خیبر

و یا آن که می‌کرد مه را دو قسمت

به انگشت سبابه همچون پیمبر

که اعجـاز او بـود اعجـاز احمد

که بازوی او بـود بـازوی حیدر

عنایـات او بر ملک بـود هادی

اشـارات او بـر فلک بـود رهبر

خداوند را گشته زائر هر آن کو

شــود زائــر آن بتـول مطهـر

کلامش بشـر را چـراغ هدایت

مقامش ملک را بود فـوق باور

تو او را بـه تاریکـی حبس دیـدی

دمی بـاز کـن چشم دل را و بنگر

که مـاه است پروانـۀ شمـع رویش

که مهر است در بحر نورش شناور

به حبس عدو پیکـرش آب گـردید

امامی که جان بود مهرش به پیکر

سرشکش به هجران معصومه جاری

خیـال رضـا را گرفتـه اسـت در بر

به غیـر از خـدا کس ندیـد و نداند

که بر او چه آمـد ز خصـم ستمگر

کبــودی انــدامـش از تـازیانــه

بــود ارث عمــه بــود ارث مـادر

امامـی کـه یـار همـه خلق بودی

غریبانـه جـان داد بی‌یـار و یـاور

خدایا! که دیـده است زیر شکنجه

همـای ولایـت زنـد در قفس پر؟

بنـالیــد یــاران! بــرای امــامـی

که تابــوت او بـود یـک تختۀ در

بنـالیــد بـــر آن امــام غریبــی

کـه زهـر جفـا در دلش ریخت آذر

در آن حبس تاریک دربسته هر شب

ملاقاتی‌اش بـود زهرای اطهر

سزد از شـرار غمش خلق، «میثم

بسوزنـد چـون شمع؛ از پای تا سر

سازگار

اشعر ولادت آقا موسیبن جعفر ع( از استاد سازگار)

ای خاک کاظمین تو عطر بهشت من

ای مهر تو ز روز ازل در سرشت من

عنوان و فخر نوکریت سرنوشت من

بذر ولایت تو در آغاز کشت من

با مدح تو است زنده دل و جان ما همه

ای موسی مسیح دم آل فاطمه

*

ما سائل و تو دست عنایات داوری

ما بندۀ حقیر و تو مولا و سروری

در سلسله به سلسله ها یار و یاوری

باب الحوائج استی و موسی ابن جعفری

باب النّجات قبلۀ حاجات ما تویی

جان دعا و روح مناجات ما تویی

*

تو شمع جمع محفل اولاد آدمی

تو هفتمین امام به خلق دو عالمی

روح مصوّر استی و جان مجسّمی

هم بحر هفت دُرّی و هم دُرّ شش یمی

آنجا که هست مهر تو آب حیات ما

تبدیل بر گناه شود سیّآت ما

*

ای دل به دوستّی تو بیت الولای ما

ای کاظمین تو نجف و کربلای ما

بر غرفۀ ضریح تو دست دعای ما

صحن تو مروه و حرم تو صفای ما

ما را بود هوای طواف حریم تو

ای جود اهلبیت به دست کریم تو

*

تو موسی ولایتی و حبس، طور تو

تابد به دل ز قعر سیه چال، نور تو

خیل ملک ستاده به خدمت، حضور تو

خلوتسرای حبس پر از شوق و شور تو

ظاهر اگر چه سلسله بر دست و پای تو است

زنجیر نه سپهر به دست ولای تو است

*

یوسف به جسم و پیرهنت بوسه می زند

یعقوب بر لب و دهنت بوسه می زند

گل بر لطافت سخنت بوسه می زند

زنجیر هم به زخم تنت بوسه می زند

در ذکر شامگاه تو پوشید راز شب

ای عاشق طنین دعایت نماز شب

*

افلاکیان غلام کمر بستۀ تواند

مردان جود سائل پیوستۀ تواند

اهل کمال بندۀ وارستۀ تواند

مبهوت ذکر و نالۀ آهستۀ تواند

وقتی که لب برای دعا باز می کنی

در حلقه های سلسه پرواز می کنی

*

در اقتدار، مظهر خلاّق داوری

در کظم غیظ، وارث شخص پیمبری

در حلم مجتبایی و در صبر حیدری

حقّا که نجل فاطمه موسی ابن جعفری

دین من و تجلّی ایمان من تویی

توحید و ذکر و محشر و میزان من تویی

*

ای میوه های نخل دعا اشک جاریت

هر شب نماز، عاشق شب زنده داریت

رویت به خاک و چرخ پی خاکساریت

مبهوت گشته سلسله از بردباریت

باران اشک بر رخ چون لالۀ تو بود

هنگام گریه سلسله همنالۀ تو بود

*

دردا که گشت خاک سیه چال بسترت

دشمن به حبس تیره چه آورد بر سرت

مانند شمع سوخته شد آب پیکرت

ای کاش بود حضرت معصومه در برت

در غربت تو سلسه ها داد می زدند

بر زخم گردنت همه فریاد می زدند

*

پیوسته بود نام خداوند بر لبت

می برد دل ز سلسله ها ذکر یا ربت

می سوخت قلب مرغ شب از ناله ی شبت

آخر غروب کرد غریبانه کوکبت

با زهر کینه زخم درون تو چاره شد

در ماتم تو قلب رضا پاره پاره شد

*

از داغ تو به سینه یاران شراره بود

دلهای شیعیان ز غمت پاره پاره شد

تشیع جسم پاک تو داغ دوباره بود

تابوتت ای ولّی خدا تخته پاره بود

تنها نه در عزای تو «میثم» گریسته

بر غربت تو دیدۀ عالم گریسته

سازگار

*****

ای وجودت مطلع الانوار یا موسی ابن جعفر

ای جلالت برتر از گفتار یا موسی ابن جعفر

ای رواقت کعبۀ دل وی حریمت طور سینا

ای هزاران موسیت زوّار یا موسی ابن جعفر

ای خوش آن بیمار کز فیض تو می جوشد شفایش

ای هزاران عیسیت بیمار یا موسی ابن جعفر

از تو می گیرد تجلّی سینه ام چون طور سینا

وز تو باشد چشم دل بیدار یا موسی ابن جعفر

دردمندم مستمندم بی پناهم رو سیاهم

هر که هستم با تو دارم کار یا موسی ابن جعفر

کظم غیظ و حسن خلقت دل برد حتّی ز دشمن

همچو جدّت احمد مختار یا موسی ابن جعفر

می توانی در ز خیبر سر ز جسم عمروگیری

در غزا چون حیدر کرّار یا موسی ابن جعفر

در دهانم می شود دُرّ سخن قند مکرّر

چون کنم مدح تو را تکرار یا موسی ابن جعفر

پیش عفو و پای جود و نزد احسانت بودکم

هر چه باشد حاجتم بسیار یا موسی ابن جعفر

هر که بودم با تو بودم هر که هستم با تو هستم

در گلستان شمایم خار یا موسی ابن جعفر

ای که دشمن داد دشنام و نوازش کردی از او

دوستم دستی به سویم آر یا موسی ابن جعفر

دل بسوی تربتت دست دعا بر آسمانم

بلکه یابم در حریمت بار یا موسی ابن جعفر

نیست آن قدرم که گر دم زائر صحن و سرایت

خاک زوّارت مرا بشمار یا موسی ابن جعفر

هدیه هر کس از برای یار آرد گوهری را

این من و این چشم گوهر بار یا موسی ابن جعفر

من به عالم گفته ام خاک در این آستانم

لطف کن پا بر سرم بگذار یا موسی ابن جعفر

کی شود دور ضریحت گردم و گریم برایت

با دلی سوزان و حال زار یا موسی ابن جعفر

تو همه آزادگان را یاری از لطف و کرامت

از چه در زندان نداری یار یا موسی ابن جعفر

تیغ آتشبار بر کف گیرم و خونش بریزم

جز تو دل خواهد اگر دلدار یا موسی ابن جعفر

تو سیه چال بلا را رشگ کوه طور کردی

روز و شب با ذکر و استغفار یا موسی ابن جعفر

از چه در زندان به جز زنجیر غمخواری نداری

ای به خلق عالمی غمخوار یا موسی ابن جعفر

با کدامین جرم شد ساییده ساق پات مولا

از چه دیدی روز و شب آزار یا موسی ابن جعفر

بر تو می گریم که زندان تو حتّی روز روشن

بوده تیره تر ز شام تار یا موسی ابن جعفر

بر تو می گریم که از زنجیر و کُند و تازیانه

بر تن پاکت بود آثار یا موسی ابن جعفر

بر تو می گریم که در خاک وطن ذُرّیه ات را

گرد غربت مانده بر رخسار یا موسی ابن جعفر

بر تو می گریم که بودی روزه و هنگام مغرب

کردی از خون جگر افطار یا موسی ابن جعفر

بر تو می گریم که از خرمای زهر آلود دشمن

بود در قلبت شرار نار یا موسی ابن جعفر

بر تو می گریم که تابوت تو بود از تختۀ در

در یمان کوچه و بازار یا موسی ابن جعفر

کُند بر پا، غل به گردن، اشک بر رخ، زهر در دل

شد نصیب حضرتت هر چار یا موسی ابن جعفر

من نمی دانم در آن زندان چه دیدی لیک دانم

مرگ خود را دیده ای صد بار یا موسی ابن جعفر

راه مشکل، بار سنگین، قامت «میثم» خمیده

کوه غم از دوش او برادر یا موسی ابن جعفر

سازگار

شعر ولادت امام موسی بن جعفر ع

هر شاعري ست در تب تضمين چشم تو

از بس سرودني ست مضامين چشم تو

چشم جهان به مقدمت اي عشق روشن است

از اولين دقايق تکوين چشم تو

ما را اسير صبح نگاه تو کرده است

آقا کرشمه هاي نخستين چشم تو

از ابتداي خلقت عالم از آن ازل

شيعه شدم به شيوه‌ی آئين چشم تو

ميشد چه خوب نور خدا را نگاه کرد

از پشت پلکت از پس پرچين چشم تو

امشب شکوه خلد برين ديدني شده

وقتي شده ست منظر و آئينه چشم تو

گل کرده بر لب غزلم باغی از رطب

امشب به لطف لهجه‌ی شیرین چشم تو

چشم تو آسمان سخا و کرامت است

آقا خوشا به حال مساکین چشم تو

حالا دو خط دعا به لبم نقش بسته است

در انتظار لحظه‌ی آمین چشم تو

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

آیا شود که گوشه‌ی چشمی به ما کنند

چه عالمي ست عالم باب الحوائجي

با توست نورِ اعظم باب الحوائجي

مهر تو است حلقه‌ی وصل خدا و خلق

داری به دست خاتم باب الحوائجی

در عرش و فرش واسطه‌ی فیض و رحمتی

بر دوش توست پرچم باب الحوائجی

در آستانه‌ی تو کسی نا امید نیست

آقا برای ما همه باب الحوائجی

بی شک شفیع ماست نگاه رئوف تو

در رستخیز واهمه باب الحوائجی

دیوانه‌ی سخای ابا الفضلی توام

مانند ماه علقمه باب الحوائجی

صحن و سرات غرق گل ياس مي شود

وقتي که ميهمان تو عباس مي شود

در ساحل سخاوت درياي کاظمين

مائيم و خاک پاي مسيحاي کاظمين

با دست هاي خالي از اينجا نمي رويم

ما سائليم، سائل آقاي کاظمين

رشک بهشتيان شده حال کسي که هست

گوشه نشين جنت الاعلاي کاظمين

نور الهي از همه جا موج مي زند

توحيدي است بسکه سراپاي کاظمين

داریم در جوار حرم، حق آب و گِل

خاتون شهر ما شده زهرای کاظمین

ما ريزه خوار صحن و سراي کريمه ايم

اين افتخار ماست، گداي کريمه ايم

در سايه سار کوکب موسي بن جعفريم

ما شیعیان مکتب موسی بن جعفریم

فيضش به گوشه گوشه‌ی ايران رسيده است

يعني گداي هر شب موسي بن جعفريم

هستي ماست نوکري اهل بيت او

ما خانه زاد زينب موسي بن جعفريم

قم آستان رحمت آل پيمبر است

در این حرم، مُقرَّب موسی بن جعفریم

با مهر و رأفتش دل ما را خریده است

ما بنده‌ی مُکاتَب موسی بن جعفریم

چشم اميد اهل دو عالم به دست اوست

مات مرام و مشرب موسي بن جعفريم

حتي قفس براش مجال پرندگي ست

مديون ذکر و يارب موسي بن جعفريم

دلسوخته ز ندبه‌ی چشمان خسته اش

دلخون ز ناله و تبِ موسي بن جعفريم

آتش زده به قلب پريشان، مصيبتش

با دست بسته غرق سجود است حضرتش

از طعنه هاي دشمن نادان چه مي‌کشيد

بين کوير، حضرت باران چه مي‌کشيد

در بند ظلم و کينه‌ی قوي ستمگري

تنها پناه عالم امکان چه مي‌کشيد

خورشيد عشق و رحمت و نور و سخا و جود

در بين اين قبيله‌ی عصيان چه مي‌کشيد

با پيکرش چه کرده تب تازيانه ها

با حال خسته گوشه‌ی زندان چه مي‌کشيد

شکر خدا که دختر مظلومه اش نديد

باباي بي شکيب و پريشان چه مي‌کشيد

اما دلم گرفته ز اندوه ديگري

طفل سه ساله گوشه‌ی ويران چه مي‌کشيد

با ديدن سر پدرش در ميان طشت

هنگام بوسه بر لب عطشان چه مي‌کشيد

وقتي که ديد چشم کبودش در آن ميان

خونين شده تلاوت قرآن چه مي‌کشيد

مي گفت با لب پر از آهي که جان نداشت:

اي کاش هيچ سنگدلي خيزران نداشت

یوسف رحیمی

ولادت حضرت موسی بن جعفر مبارکباد

ای آفتـاب حُسن به زیبائیت سلام

وی آسمــان فضل به دانائیت سلام

در صبر شاخصی به شکیبائیـت سلام

تنها تو کاظمی که به تنهائیت سلام

هر گه غضب به قلب رئوف تو یافت دست

از آب عفــو آتش خشمت فرو نشست

ای صرف گشته عمر گران تو در نماز

دُرِّ خداست اشک روان تو در نماز

مطلوب ایزد است بیان تو در نمــاز

واجب بُود درود به جان تو در نماز

ای جلوه های لطف خدا دودمان تـو

این دوستی ست دوستی خاندان تو

تو عبد صالح و به کفت قدرت خــداست

هر ادعا ز قدرت و عزت، تو را سزاست

هارون چگونه صاحب این دعوی خطاست

کی ابر هر کجا که بباری ز ملک ماست

قدرت از آن توست کــه بر ابر پیــل وار

فرمان دهی و  شیعـۀ خود را کنی سوار

ای نبض روزگار بـه کفِ با کفایتــت

شیرازۀ کتــاب شفاعــت ولایتت

شمس و قمر دو جلـوه ز نور هدایتت

گر، می نبود جوشش بحر عنایتت

تبلیغ سوء رشتۀ احکام می گسست

طوفان کفر کشتی اسلام می شکست

بـاران ابــر دست تو پایــان پذیر نیست

دریــای قلب پاک تو طوفـان پذیر نیست

مهر تو گوهری ست که نقصان پذیر نیست

خصم تو کافری ست که ایمان پذیر نیست

آن سان که نور عشق خدا در وجود توست

از صبح تا به ظهر، زمان سجـــود توست

ای کشتی نجات به  دریای حادثـات

دارند شیعیان به شما چشم التفات

لب تشنه ایم تشنۀ یک جرعۀ فرات

بر ما ببخش از کرم خویشتن برات

در آستــان قدس رضا نور عین تو

دل پر زند به سوی تو و کاظمین تو

چون قلب مرده از دم تو جانم آرزوست

چون خاک تشنه، قطرۀ بارانم آرزوست

سر تا به پای دردم و درمانـم  آرزوست

پا تا به سر نیــازم و احسانـم آرزوست

بر من ببخش آنچه کند جودت اقتضــا

سوگند می دهم به جگر گوشه ات رضا

علی ی واری بواش و وچه تربیت هکن

کربلائی کربلاجا چی شی سوغات ورنی

از امام حسین چه سوغاتی به همرات ورنی

هیچّی دونّی کجه بوردی کنه پلی بوردی؟

شیش امامِ قبرِ سر چه برمه گلی بوردی؟

تو که بوردی در نجف بوردی تماشا هکنی؟

یا که بوردی شِه خدّه عرضه به آقا هکنی؟

اگه بوردی تماشا من حرفی ندارمه ته جا

اگر عرضه اسّه بوردی نگران نواش مه جا

اجازه هده بپرسم چی شی بوتی علی ره

چی شی بوتی آسّوک آسّوک تو خدای ولی ره

علی مظهر عدالت بیه دونّی یعنی چه؟

طالب فیض شهادت بیه دونّی یعنی چه؟

علی معنای سخاوت بیه دونّی یعنی چه؟

با گذشت وبا کرامت بیه دونّی یعنی چه؟

علی وشنا بیه تا وشناهاره سر هکنه

راضی نیّه وقت خوبی هکردن دِر هکنه

علی یتیم وفقیرون پر وبرار بیه

شه نداشته ولیکن همه یسّه اعتبار بیه

من وتو چنّه علی ی واری هسّمی تو بَوْ

چی ره دوست دارمی وچی ره دل دوسّمی توبَوْ

اِما مِرغ بِریونّه شه نوش جان کمّی ولی

پیش بمونسّه پلا الّمی فقیر پلی

زیارت معنی اش اینه که علی ره بمونّیم

نا اینکه همین جوری شه خدّه شیعه بدونّیم

معنی زیارت هکردنّه یاد بهیر برار

سعی هکن ته کارو کارا همه بوئه علی وار

علی ی واری بواش و وچه تربیت هکن

چه وچونی؟ زینب وکلثوم و حسین وحسن

من وته کیجا کجه حیدر کیجائون کجه؟!

من وته ریکا کجه حیدر ریکائون کجه ؟!

چنّه اِما علی ره مومّی ؟ بمونِیم علی ره

راسّی ثابت هکنیم اگر دوس دارمی ولی ره

اگه مرتضا را دوس دارمی دراغ چیسّه گمی

غیبت وتهمت وحرف افتراق  چیسّه گمی

اگه مرتضاره دوس دارمی چه اهل کینومی؟

چه ونسّه سرسر زمّی مگر اِما دینومی؟

 اما دومّی هر کی مرتضا علی ره دوس داره

مرتضا علی  همه جا ونه پر وبراره

وقتی که علی آدم پر وبرار بهووه

وقتی که علی آدم دل قرار بهووه

دیگه غم نمونّه تا آدم دیگه غم بخره

غیر خوبی نتّونّه هیچ چی شه همراه بوره

معنی محبّت علی مگر غیراز اینه

بخود علی قسم دوستی حیدر همینه

کربلا بیمومی شه خدرّه گوم نکنیم

یعنی مواظب بوئیم شه خدّه محروم نکنیم

زحمت امام حسینّه اتی در نظر داریم

سعی هکنیم ونه فداکاری ره یاد بیاریم

سعی هکنیم بعد از این تا اتّا کاری هکنیم

ونه در عمل هرسّیم وره یاری هکنیم

معنی یا لیتنی کنت معک ره بدونیم

اون وقت هنیشیم زیارت عاشورا بخونّیم

محسنی ته حرفای دله اگر دووه عمل

مطمئن باش هر چی که بوتی همه نیشته به دل

دلگویه مازندرانی (چتی تومّه یاد بکنم)

کربلاره چتی          تومّه یادبکنم

ته بلاره چتی         تومّه یاد بکنم

روز عاشورا ره        مره یاد نشونه

من ته ناله هاره      چتی یادبکنم

دسّ وپا زوئی تو      قتلگاه دله

من ته ناله هاره      چتی یادبکنم

علی اکبره تن        بیّه رزو رمون

من شه برارزاره      چتی یاد بکنم

ته علی اصغره        گلی تیر بخرده

شیشماهه ریکاره    چتی یاد بکنم

ته علمدار دس      وقتی بیّه جدا

من ونه وفاره        چتی یاد بکنم

من تلّ بالاو          تو میون گودال

شمر بی حیاره      چتی یاد بکنم

ته سرره بورینه      ولی از پکفا

ته صبر ورضاره      چتی یاد بکنم

ته تن ره بدیمه      پاره پاره بیه

سر بیه جداره        چتی یاد بکنم

آخرین لحظۀ         قتلگاه بووِم

داغ ته کیجاره       چتی یاد بکنم

مره بوِردنه            بعد تو اسیری

من شام بلاره        چتی یاد بکنم

اما درشهر شام       بیمی تماشائی

اونهمه جفاره         چتی یادبکنم

مجلس یزید نا       محرمون دله

اون طشت طلاره   چتی یاد بکنم

ته وچون اشانه      یزید بی حیا

زوئه ته لباره        چتی یاد بکنم

ته کیجاره دشمن  بخواسّه کنیزی

من اون صحنه هاره چتی یادبکنم

محسنی ره برار     هردِه یاری کمّی

ونه برمه هاره        چتی یاد بکنم

یارقیه (س)

 دشت وشب و طفل نابلد واویلا

گرزجر حرامی برسد واویلا

از صاحب روضه معذرت میخواهم

پهلوی رقیه و لگد واویلا

سالروز شهادت سه ساله حضرت ابا عبدالله علیه السلام  رقیه سلام الله علیها را تسلیت میگوییم

یاحضرت رقیه س

 دشت وشب و طفل نابلد واویلا

گرزجر حرامی برسد واویلا

از صاحب روضه معذرت میخواهم

پهلوی رقیه و لگد واویلا

سالروز شهادت سه ساله حضرت ابا عبدالله علیه السلام  رقیه سلام الله علیها را تسلیت میگوییم

ذلکویه محلی برای حضرت رقیه س

عمّه جان بَو مه باباکوئه

وِینّی که ُروزَم مِسّه ُشوئه

مه بابا الآن   دَیَّه مه پَلی

گَپ زومی باهم       گلی به گلی

عمّه بابا کو   عمّه باباکو2

=====

چشم انتظاری بکشیمه

تا که شه بابا ره بدیمه

بیمو مره کشه بیته

من ونه دیمّه خش دچیمه

بوتمه بابا                ُبومّه ته فدا

من دیگه ته جا       نهومه جدا

عمّه بابا کو   عمّه باباکو2

==========

بوتمه بابا مه دل تنگه

ته دشمنِ دل مثل سنگه

من که از شتر بکتمه

هیچکی جواب ندا مه ونگه

میون صحرا   من تک وتنها

بمونسّمه               کِردْمَه ونگَ وا

عمّه بابا کو   عمّه باباکو2

==============

زجر سنگین دل بیموئه

ندونّی مره چتی زوئه

مه سره می ره بکشیه

 تا تونسّه مره بزوئه

شرح ماجرا   نی بیه ساده

وه سواره من         بیمه پیاده

عمّه بابا کو   عمّه باباکو2

===========

نشون هدامه شه باباره

لینگِ کف وپز غاله هاره

مه گوشّه بوین بابا دشمن

گوشوارِسّه هکرده پاره

بابا اسیری    خله سخت هسّه

مه بمردنه    وسّه وقت هسّه

عمّه بابا کو   عمّه باباکو2

==========

عمّه جان من ته جا پر خوامّه

من گدامه ته جا خِر خوامّه

نو دیگر ته پر سفر  بورده

من شه جان پرّه سِر خوامّه

مه بابا الآن   دیّه مه پلی

حرف زومی باهم    گلی به گلی

عمّه بابا کو   عمّه باباکو2

=========

حضرت رقیه س (  دلگویه مازندرانی)

بابا بَوِیْن مِه قَدْ چِتِی بَیِّه کمُون               

بابا تِه کِیْجا دِیگه بَیِّه نا تِوُون

سه سالومه بَوِیْن چِتِی بَهِیمَه پِیر           

هیچکی بابا اَمِه واری نَیِّه اسیر

بابا مِه تَنْ هَسّه کَهُو                   

مِه چِشْ دِیگه نِدارنه سو

الآن که بِیَمِی مِه وَرْ                     

مِه رِه بَوَر تِیْنار نَشُو

بابا حسین بابا حسین                  

بابا حسین بابا حسین2

====

بابا اَمِه خیمه ها غارت بَهِیَه                 

درحقّ تِه وَچُون جسارت بَهِیَه

دِشْمَنْ اَمِه خیمه هارَه تَشْ بَزُوئه              

تِه وَچُونِ قسمت اسارت بَهِیَه

شِماره که بَکُوشْتَنَه                      

اَمِسِّه هِیچِّی نِشْتَنَه

دِشْمَنْ ِبیِه بی آبرو                       

شلّاق جا اِمارِه زُو

بابا حسین بابا حسین                     

بابا حسین بابا حسین2

=======

مِه گوشِ جا گوشواره رَه بَکَشِیْنَه           

مِه بِرمِه وُمِه نالَه هارَه نَدِیْنَه

مِه گوش لاله پاره بَیَّه آبابا                  

نَوْتَنَه که یتیمَ وُ دل غمینه

مِره کَشِیْدِه بَزُونِه                          

مِه داغ بابا تُومْ نَبُونِه

تِمُومِ مِه تن کَهُوئِه                         

بَمُونَّسَّه این نِشُونَه

بابا حسین بابا حسین             

بابا حسین بابا حسین2

=====

نَکِرْدِ نَه هِیْچکَسِی اِمارِه کُمِکْ        

هرکی تِرَهْ وَنْگ هِدا بُوخِرْدِه کِتِک

مِه دِیْم کِجِه وُزَجْرِ گَتِ دُسْ کِجِه        

اِتِی اَمِه زخم رُو شَنِّیْنَه نِمِک

هر کِجِه که بِیِه خطر                      

عمّه بِیِه اَمِه سِپَر  

با بانَتُّومِّه بَوِیْنِم                             

مِن عمّه ی رُو رَه دِیگر

بابا حسین بابا حسین                   

بابا حسین بابا حسین2

بابا تِه وِسِّه گَمَّه هِیچکِی نِشْتُوئِه        

ازبی غذائی زرد، مِه رنگ ورُوئِه

مِه عمّه جان هرروزشِه سهمِ غذارِه   

شِه نَخِرنَه دِنَه یَتِیْمُونِ بُوئه  

دارمِه خجالت وِنِه جا                 

که بُونَه سِپَر بلا

وقتی مِرِه گِیْرنَه کَشَه          

مِن اُو بُومِه جانِ بابا

بابا حسین بابا حسین       

بابا حسین بابا حسین2

بابا تِره یاد اِنِه دَیْمِی مدینه            

تِه ساقِ سَر نِیشْبِیْمِی مِن وسَکِیْنَه

الآن بَوِیْن که اَمِه روزگار چِیَه          

الهی هیچکس اَمِه رُوزّه نَوِیْنِه

گِمَّه هَمَشْ خِدا خِدا           

خِدارِه من زَمَّه صدا

         یتیمی سخت هَسِّه بابا      

       مِه مرگِ وقت هَسُّه بابا

      بابا حسین بابا حسین           

بابا حسین بابا حسین2

======

تِه سَررَه وقتی دِیْمِه نیزه ی بالا        

بِرمِه گَلِی بِیْمِه تِرِه زُومِه صدا

ُدونِّی کِجِه سخت بِیِه تِه کِیْجائِسِّه    

اُونْجِه که تِه سر دَیِّه در طشتِ طلا

           یزیدِ دَسْ دَیْ بِیِه چُو            

           وِینِسِّمِه تِه سَررِه زُو

            تِه لَبَّه اَنِّه بَزُوئِه                  

            که اَمِه دل بَیِّه کَهُو               

بابا حسین بابا حسین          

بابا حسین بابا حسین2

شاهکار علمي حضرت علي(ع)درباره سوال علم بهتر است يا ثروت‎ ؟

جمعیت زیادی دور حضرت علی علیه السلام حلقه زده بودند. مردی وارد مسجد شد و در فرصتی مناسب پرسید:
- یا علی! سؤالی دارم. علم بهتر است یا ثروت؟
علی علی علیه السلام در پاسخ گفت: علم بهتر است؛ زیرا علم میراث انبیاست و مال و ثروت میراث قارون و فرعون و هامان و شداد.
مرد که پاسخ سؤال خود را گرفته بود، سکوت کرد.
در همین هنگام مرد دیگری وارد مسجد شد و همان‌طور که ایستاده بود بلافاصله پرسید:
- اباالحسن! سؤالی دارم، می‌توانم بپرسم؟ امام در پاسخ آن مرد گفت: بپرس! مرد که آخر جمعیت ایستاده بود پرسید: علم بهتر است یا ثروت؟
علی فرمود: علم بهتر است؛ زیرا علم تو را حفظ می‌کند، ولی مال و ثروت را تو مجبوری حفظ کنی.
نفر دوم که از پاسخ سؤالش قانع شده بود، همان‌‌جا که ایستاده بود نشست.
در همین حال سومین نفر وارد شد، او نیز همان سؤال را تکرار کرد، و
امام در پاسخش فرمود: علم بهتر است؛ زیرا برای شخص عالم دوستان بسیاری است، ولی برای ثروتمند دشمنان بسیار!
هنوز سخن امام به پایان نرسیده بود که چهارمین نفر وارد مسجد شد. او در حالی که کنار دوستانش می‌نشست، عصای خود را جلو گذاشت و پرسید:
- یا علی! علم بهتر است یا ثروت؟
حضرت ‌علی در پاسخ به آن مرد فرمودند: علم بهتر است؛ زیرا اگر از مال انفاق کنی کم می‌شود؛ ولی اگر از علم انفاق کنی و آن را به دیگران بیاموزی بر آن افزوده می‌شود.
نوبت پنجمین نفر بود. او که مدتی قبل وارد مسجد شده بود و کنار ستون مسجد منتظر ایستاده بود، با تمام شدن سخن امام همان سؤال را تکرار کرد. حضرت‌ علی در پاسخ به او فرمودند: علم بهتر است؛ زیرا مردم شخص پولدار و ثروتمند را بخیل می‌دانند، ولی از عالم و دانشمند به بزرگی و عظمت یاد می‌کنند.
با ورود ششمین نفر سرها به عقب برگشت، مردم با تعجب او را نگاه ‌کردند. یکی از میان جمعیت گفت: حتماً این هم می‌خواهد بداند که علم بهتر است یا ثروت! کسانی که صدایش را شنیده بودند، پوزخندی زدند. مرد، آخر جمعیت کنار دوستانش نشست و با صدای بلندی شروع به سخن کرد:
یا علی! علم بهتر است یا ثروت؟
امام نگاهی به جمعیت کرد و گفت: علم بهتر است؛ زیرا ممکن است مال را دزد ببرد، اما ترس و وحشتی از دستبرد به علم وجود ندارد. مرد ساکت شد.
همهمه‌ای در میان مردم افتاد؛ چه خبر است امروز! چرا همه یک سؤال را می‌پرسند؟ نگاه متعجب مردم گاهی به حضرت‌ علی و گاهی به تازه‌واردها دوخته می‌شد.
در همین هنگام هفتمین نفر که کمی پیش از تمام شدن سخنان حضرت ‌علی وارد مسجد شده بود و در میان جمعیت نشسته بود، پرسید:
- یا اباالحسن! علم بهتر است یا ثروت؟
امام فرمودند: علم بهتر است؛ زیرا مال به مرور زمان کهنه می‌شود، اما علم هرچه زمان بر آن بگذرد، پوسیده نخواهد شد.

در همین هنگام هشتمین نفر وارد شد و سؤال دوستانش را پرسید که امام در پاسخش فرمود: علم بهتر است؛ برای اینکه مال و ثروت فقط هنگام مرگ با صاحبش می‌ماند، ولی علم، هم در این دنیا و هم پس از مرگ همراه انسان است.
سکوت، مجلس را فراگرفته بود، کسی چیزی نمی‌گفت. همه از پاسخ‌‌های امام شگفت‌زده شده بودند که… نهمین نفر هم وارد مسجد شد و در میان بهت و حیرت مردم پرسید:
یا علی! علم بهتر است یا ثروت؟
امام در حالی که تبسمی بر لب داشت، فرمود: علم بهتر است؛ زیرا مال و ثروت انسان را سنگدل می‌کند، اما علم موجب نورانی شدن قلب انسان می‌شود.
نگاه‌های متعجب و سرگردان مردم به در دوخته شده بود، انگار که انتظار دهمین نفر را می‌کشیدند. در همین حال مردی که دست کودکی در دستش بود، وارد مسجد شد. او در آخر مجلس نشست و مشتی خرما در دامن کودک ریخت و به روبه‌رو چشم دوخت. مردم که فکر نمی‌کردند دیگر کسی چیزی بپرسد، سرهایشان را برگرداندند، که در این هنگام مرد پرسید:
- یا اباالحسن! علم بهتر است یا ثروت؟
نگاه‌های متعجب مردم به عقب برگشت. با شنیدن صدای علی
علی علیه السلام مردم به خود آمدند:
علم بهتر است؛ زیرا ثروتمندان تکبر دارند، تا آنجا که گاه ادعای خدایی می‌کنند، اما صاحبان علم همواره فروتن و متواضع‌اند. فریاد هیاهو و شادی و تحسین مردم مجلس را پر کرده بود.
سؤال کنندگان، آرام و بی‌صدا از میان جمعیت برخاستند. هنگامی‌که آنان مسجد را ترک می‌کردند، صدای امام را شنیدند که می‌گفت: اگر تمام مردم دنیا همین یک سؤ
ال را از من می‌پرسیدند، به هر کدام پاسخ متفاوتی می‌دادم.
منبع: کشکول بحرانی، ج1، ص27. به نقل از امام علی‌بن‌ابی‌طالب، ص142.

برای عمّه سادات : ازاستاد کفشگر

« خسته می آید و ...»
خسته می آید و اندوه مکرّر در او
زپس ِ واقعه جاری شده محشر در او

باده می سازد از خُمّ ِعطش مالامال
شرح ِ عرفانی ِ هفتادو دو ساغر در او

کیست این زن که سراپای وجودش زهراست
راز سر بسته و پنهانی مادر در او

خسته می آید و در شرح نگاهش خواندم
سوره ی واقعه را اوّل و آخر در او

انقلابی ست در این آمدنش می دانی
شور هیجایی ِعباس دلاور در او

کربلا محو تماشای دو اسماعیلش
زنده شد شور نیستانی هاجر در او

کاروان آمده از راه و زنی پیدا شد
که هنوزم اثر ِنیزه و خنجر در او

شرحه شرحه دل و داغ از نفسش می ریزد
خیمه خیمه عطش اصغر وا کبر در او

متصوّ رشود از طرز نگاهش یا رب
همه ی «قارعه» و « زلزله » یکسر در او

خطبه می خواند در خویش چنان در کوفه
خطبه می خواند انگار که حیدر دراو

خسته می آید و دنباله ی فریاد علی ست
خسته می آید و هنگامه ی خیبر در او

بگذارید نفس تازه کند این خواهر
خسته می آید از این قافله غمگین خواهر

این حسین کیست که عالم شده عالمگیرش
« هل اتی » شمّه ای از شرح ِ وی و تفسیرش

آیه در آیه خداوندمصوّر در او
چهره در چهره مکرّر شده خواهر در او

( به علمداری و سقّایی ِخود می نازد )
: قد برافراشته آن روز برادر در او

سیزده نور « کَمِشکوةٍ فیها مِصباح »
جمله در کرب و بلا گشت منّور در او

چارده قرن زمین گرم تکاپو مانده ست
همه ی ارض و سما نیز شناور در او

این حسین کیست که ذرّات جهان محتشمش
قلم و لوح وبیان گریه کنان محتشمش

شرح این قصه دراز است به خون باید گفت
شرح این قصه ندانیم که چون باید گفت

دلگویه محلّی ( چتی یاد بکنم)

کربلاره چتی          تومّه یادبکنم

ته بلاره جتی         تومّه یاد بکنم

روز عاشورا ره        مره یاد نشونه

من ته ناله هاره      چتی یادبکنم

دسّ وپا زوئی تو      قتلگاه دله

من ته ناله هاره      چتی یادبکنم

علی اکبره تن        بیّه رزو رمون

من شه برارزاره      چتی یاد بکنم

ته علی اصغره        گلی تیر بخرده

شیشماهه ریکاره    چتی یاد بکنم

ته علمدار دس      وقتی بیّه جدا

من ونه وفاره        چتی یاد بکنم

من تلّ بالاو          تو میون گودال

شمر بی حیاره      چتی یاد بکنم

ته سرره بورینه      ولی از پکفا

ته صبر ورضاره      چتی یاد بکنم

ته تن ره بدیمه      پاره پاره بیه

سر بیه جداره        چتی یاد بکنم

آخرین لحظۀ         قتلگاه بووِم

داغ ته کیجاره       چتی یاد بکنم

مره بوِردنه            بعد تو اسیری

من شام بلاره        چتی یاد بکنم

اما درشهر شام       بیمی تماشائی

اونهمه جفاره         چتی یادبکنم

مجلس یزید نا       محرمون دله

اون طشت طلاره   چتی یاد بکنم

ته وچون اشانه      یزید بی حیا

زوئه ته لباره        چتی یاد بکنم

ته کیجاره دشمن  بخواسّه کنیزی

من اون صحنه هاره چتی یادبکنم

محسنی ره برار     هردِه یاری کمّی

ونه برمه هاره        چتی یاد بکنم

در مسیر حرکت به کربلای معلی سروده شد 92/9/2

سلام الله علیک

ای سر بریده حسین     در خون طپیده حسین

 ای داده هستیّ خود     براین عقیده حسین

سلام اللهِ علیک3

سر شد جدا زتنت          صد پاره شد بدنت

ای نور چشم نبی           شد بوریا کفنت

سلام اللهِ علیک3

شد کُشته اکبر تو       شبه پیمبر تو

ببریده شد گلوی        ششماهه اصغر تو

سلام اللهِ علیک3

درراه دین خدا           عباست گشته فدا

فرقش گردیده دوتا      دستش هم گشته جدا

سلام اللهِ علیک3

آمد چه بر سر تو        بر نیزه شد سر تو

پرچمدار تو شده        بعد از تو خواهر تو

سلام اللهِ علیک3

عالم مدیون توشد         داور ممنون تو شد

احیاء دین خدا             بی شک با خون توشد

سلام اللهِ علیک3

  در حرم با صفای حضرت مولی الکونین ابیعبدالله الحسین سروده شد 92/9/4 

در زیر قبّه لب به دعا گریه میکنم

با یادتان به کرببلا گریه میکنم

در صحن سید الشهدا گریه میکنم

وقتی کنار مضجع ششگوشه میروم

آنجا برای کسب رضا گریه میکنم

یادم نمی رود زتمنّای دوستان

در زیر قبّه لب به دعا گریه میکنم

در قتلگاه گریه نمودن عجیب نیست

آنجا فقط برای خدا گریه میکنم

در تلّ زینبیّه برای غریبی ی

زینب که داشت لب به نوا گریه میکنم

در خیمه گه چو پای نهم بانگ العطش

آتش زند وجود مرا گریه میکنم

آری برای نالۀ لالائی رباب

یکریز بهر اهل ولا گریه میکنم

 وقتی کنار مرقد عبّاس میروم

با یاد دستهای جدا گریه میکنم

اشکم زدیده می چکد آنجا که مشک آب

سوراخ شد زتیر جفا گریه میکنم

آبی که بود امید ابالفضل وتشنگان

یک قطره اش نمانده بجا گریه میکنم

یا دلبان تشنۀ سقّای کربلا

حقّ است اگر که صبح ومسا گریه میکنم

سیرآب دیو ودد همه لب تشنه اهلبیت

دیگر مپرس اینکه چرا گریه میکنم

فرزند فاطمه که تقاضای آب کرد

رأسش بریده شد زقفا گریه میکنم

آبی که مهر فاطمه بوده در این جهان

ممنوع شد به آل عبا گریه میکنم

بایست خون گریست که بعد از حسین شد

زینب اسیر قوم دغا گریه میکنم

92/9/4کربلای معلّا در حرم با صفای امام حسین ع بیاد دوستان وملتمسین دعا سروده شد