برای عمّه سادات : ازاستاد کفشگر
« خسته می آید و ...»
خسته می آید و اندوه مکرّر در او
زپس ِ واقعه جاری شده محشر در او
باده می سازد از خُمّ ِعطش مالامال
شرح ِ عرفانی ِ هفتادو دو ساغر در او
کیست این زن که سراپای وجودش زهراست
راز سر بسته و پنهانی مادر در او
خسته می آید و در شرح نگاهش خواندم
سوره ی واقعه را اوّل و آخر در او
انقلابی ست در این آمدنش می دانی
شور هیجایی ِعباس دلاور در او
کربلا محو تماشای دو اسماعیلش
زنده شد شور نیستانی هاجر در او
کاروان آمده از راه و زنی پیدا شد
که هنوزم اثر ِنیزه و خنجر در او
شرحه شرحه دل و داغ از نفسش می ریزد
خیمه خیمه عطش اصغر وا کبر در او
متصوّ رشود از طرز نگاهش یا رب
همه ی «قارعه» و « زلزله » یکسر در او
خطبه می خواند در خویش چنان در کوفه
خطبه می خواند انگار که حیدر دراو
خسته می آید و دنباله ی فریاد علی ست
خسته می آید و هنگامه ی خیبر در او
بگذارید نفس تازه کند این خواهر
خسته می آید از این قافله غمگین خواهر
این حسین کیست که عالم شده عالمگیرش
« هل اتی » شمّه ای از شرح ِ وی و تفسیرش
آیه در آیه خداوندمصوّر در او
چهره در چهره مکرّر شده خواهر در او
( به علمداری و سقّایی ِخود می نازد )
: قد برافراشته آن روز برادر در او
سیزده نور « کَمِشکوةٍ فیها مِصباح »
جمله در کرب و بلا گشت منّور در او
چارده قرن زمین گرم تکاپو مانده ست
همه ی ارض و سما نیز شناور در او
این حسین کیست که ذرّات جهان محتشمش
قلم و لوح وبیان گریه کنان محتشمش
شرح این قصه دراز است به خون باید گفت
شرح این قصه ندانیم که چون باید گفت
خسته می آید و اندوه مکرّر در او
زپس ِ واقعه جاری شده محشر در او
باده می سازد از خُمّ ِعطش مالامال
شرح ِ عرفانی ِ هفتادو دو ساغر در او
کیست این زن که سراپای وجودش زهراست
راز سر بسته و پنهانی مادر در او
خسته می آید و در شرح نگاهش خواندم
سوره ی واقعه را اوّل و آخر در او
انقلابی ست در این آمدنش می دانی
شور هیجایی ِعباس دلاور در او
کربلا محو تماشای دو اسماعیلش
زنده شد شور نیستانی هاجر در او
کاروان آمده از راه و زنی پیدا شد
که هنوزم اثر ِنیزه و خنجر در او
شرحه شرحه دل و داغ از نفسش می ریزد
خیمه خیمه عطش اصغر وا کبر در او
متصوّ رشود از طرز نگاهش یا رب
همه ی «قارعه» و « زلزله » یکسر در او
خطبه می خواند در خویش چنان در کوفه
خطبه می خواند انگار که حیدر دراو
خسته می آید و دنباله ی فریاد علی ست
خسته می آید و هنگامه ی خیبر در او
بگذارید نفس تازه کند این خواهر
خسته می آید از این قافله غمگین خواهر
این حسین کیست که عالم شده عالمگیرش
« هل اتی » شمّه ای از شرح ِ وی و تفسیرش
آیه در آیه خداوندمصوّر در او
چهره در چهره مکرّر شده خواهر در او
( به علمداری و سقّایی ِخود می نازد )
: قد برافراشته آن روز برادر در او
سیزده نور « کَمِشکوةٍ فیها مِصباح »
جمله در کرب و بلا گشت منّور در او
چارده قرن زمین گرم تکاپو مانده ست
همه ی ارض و سما نیز شناور در او
این حسین کیست که ذرّات جهان محتشمش
قلم و لوح وبیان گریه کنان محتشمش
شرح این قصه دراز است به خون باید گفت
شرح این قصه ندانیم که چون باید گفت
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۱۰ ساعت 15:12 توسط محمد محسن زاده گنجی
|