تشنـه لـب جـام بـلا یـا حبیبی

تشنـه لـب جـام بـلا یـا حبیبی

خوش آمدی به کربلا یا حبیبی

تو حبیبی   یار غریبی

تو از ازل حبیب دشت کربلایی

همیشه سینه سپـر تیـر بلایی

تو حبیبی   یار غریبی

تو از جوانی‌ات گرفتـار حسینی

هستی خود داده خریدار حسینی

تو حبیبی   یار غریبی

 

بیا که با خون جبین کنم خضابت

بیا که از جام عطش دهـم گلابت

تو حبیبی   یار غریبی

عـاشق محبوب حبیب‌بن‌مظاهر

نــور الهـی ز جمالت شده ظاهر

تو حبیبی   یار غریبی

حبیب ما حبیب ما حبیب مایی

مثل حسین‌بن‌علی خون خدایی

تو حبیبی   یار غریبی

حبیب من صبح سعادتت رسیده

خـدا تـو را بهـر شهـادت آفریده

تو حبیبی   یار غریبی

یا حبیب‌بن‌مظاهر بـه جمالت صلوات

یا حبیب‌بن‌مظاهر بـه جمالت صلوات

تو فدایـی حسین بـه کمالت صلوات

تو حبیبی یا حبیب (2)

از خدا بـاد سلامت کـه خدایی شده‌ای

مثل آقات حسین کرب و بلایی شده‌ای

تو حبیبی یا حبیب (2)

تو به هنگام غریبی شده‌ای یار امام

دختر فاطمـه بهر تو فرستاده سلام

تو حبیبی یا حبیب (2)

شهــدا شیفتــه نغمــه قـــــرآن تـواند

آل عصمت همه محزون و پریشان تواند

تو حبیبی یا حبیب (2)

تو حبیبی تو حبیـب پسـر فـاطمه‌ای

تو میان شهدا چشم و چراغ همه‌ای

تو حبیبی یا حبیب (2)

چشم‌های پسر فاطمه در راه تو بود

نفس یـوسف زهــرا شــرر آه تـو بود

تو حبیبی یا حبیب (2)

آمدی تا که بـه شمشیر بلا خنده کنی

در دلت عشق بنی‌فاطمـه را زنده کنی

تو حبیبی یا حبیب (2)

بابی انت و امی یا اباعبدالله

بابی انت و امی یا اباعبدالله

پسـر فــاطمـه من حـر پشیمـان توام      هم خجالت زده و سر به گریبان توام

خاک پای توام و دست به دامان توام     حـر بـه بـاب کـرمت آمده با کوه گناه

بابی انت و امی یا اباعبدالله

من از امـروز دگر حـر تــو هستم آقا          آمــدم بـــر ســر راه تــو نشستــم آقا

گرچـه با خیل سپه راه تو بستم آقا        نگهی کن ز ره لطف بر این نامه سیاه

بابی انت و امی یا اباعبدالله

یـابن زهرا پسر فاتح احـزاب و حنین                 گرچه ازشرم رخت اشک‌فشانم ز دوعین

تو حسینی تو حسینی تو حسینی تو حسین            منــم و بــــار معــاصی منـم و روی سیاه

بابی انت و امی یا اباعبدالله

من کـه از شرم لب ‌تشنه تو آب شدم               رنگ رخسار تورا دیدم و بی‌تاب شدم

کرمی کن که پناهنده براین باب شدم              درحضـور تو شدم کشته یک نیم نگاه

بابی انت و امی یا اباعبدالله

آمدم تـا کـه بـه دور علی‌اصغر گردم           آمـدم تـا کـه فــدای علـی‌اکبــر گـردم

نپسندی تو که نومید از این در گردم            هدیه‌ای نیست مرا نزد تو جز ناله و آه

بابی انت و امی یا اباعبدالله

رو به سوی تـو به امیـد نگاه آوردم         عـوض گـل بـه حضـور تو گناه آوردم

بی‌پناهـم بــه تـو امـروز پناه آوردم         تو امیدی تو امیدی تو پناهی تو پناه

بابی انت و امی یا اباعبدالله

من حر گنه‌کار تو هستم ای یوسف زهرا

من حر گنه‌کار تو هستم ای یوسف زهرا

من یــار وفادار تو هستم ای یوسف زهرا

ای مظهر رحمان            العفو حسین جان

تو مظهر لطف کبـریایی حجـت خدایی

فرزند علـی مرتضایی یـا سیدی العفو

ای مظهر رحمان           العفو حسین جان

من قلب سکینه را شکستم من راه تو بستم

تا حشرخجالت زده هستم یـا سیدی العفو

ای مظهر رحمان        العفو حسین جان

دلسـوختـه طفـل ربـابـم در دیـده گلابم

بانگ العطش کرده کبابم یا سیدی العفو

ای مظهر رحمان      العفو حسین جان

آمدم که جان کنم فدایت ، ای شمس ولایت

سـرکنم نثار خاک پـایت ،یا سیدی العفو

ای مظهر رحمان    العفو حسین جان

تا زنده‌ام ای عزیـز زهرا شرمنده‌ام آقا

از سکینه و زینب کبرا یا سیدی العفو

ای مظهر رحمان       العفو حسین جان

بگشا به رویم در سعادت ده اذن شهادت

تا در یم خون کنم عبادت یا سیدی العفو

ای مظهر رحمان       العفو حسین جان

فرزندان حضرت زینب سلام الله علیها

روز اول چه خوب يادم هست
سهم من بي تو بيقراري بود
عيد من ديدن نگاه تو
دوري‌ات اوج سوگواري بود
 
بي تو جنت براي من دوزخ
روز روشن براي من شب بود
تا هميشه کنار تو بودن
همه‌ي آرزوي زينب بود
 
لحظه لحظه دلم گره مي‌خورد
به ضريح مجعّد مويت
دل من را به باد مي دادي
مي گشودي گره ز گيسويت
 
ولي اين روزها چه دلگير است
چقدر اين زمانه بد تا کرد
آنقدر بي کسي و غربت داشت
تا که ما را به کربلا آورد
 
کربلا کربلا پريشاني
غربت از چشم هات مي بارد
ندبه ندبه فراق و دلتنگي
از غروب نگات مي بارد
 
دست من خالي است اما باز
دو فدايي برايت آوردم
از منا تا منا دو حاجيِّ
کربلايي برايت آوردم
 
رد مکن هديه هاي خواهر را
گرچه ناقابلند، ناچيزند
سپر کوچکي مقابل تو
در هجوم کبود پائيزند
 
با ولاي تو پروريدمشان
درس آموز مکتبت هستند
عاشق جانفشاني اند آقا
پيشکش هاي زينبت هستند
 
هر دو با شور حيدري امروز
از تو إذن قتال مي خواهند
خون جعفر ميان رگ هاشان
اين دو عاشق، دو بال مي خواهند
 
گره از ابروان خورشيد و
گره از کار ماه وا مي شد
چشم هاي حسين راضي شد
نذر زينب دگر ادا مي شد
 
بين خيمه نشسته بود اما
در دلش اضطراب و ولوله بود
پرده‌ي خيمه را که بالا زد
دو گل و يک سپاه حرمله بود
 
دو فدايي، دو تا ذبيح الله
که به سوي مناي خون رفتند
در طواف سنان و سر نيزه
تا دل کربلاي خون رفتند
 
ديد از بين خيمه، جان هايش
دلشان را به آسمان دادند
سر سپردند در هواي حسين
چقَدَر عاشقانه جان دادند
 
دلش از درد و غم لبالب بود
شاهدش ديده هاي پر ابرش
بر دلش داغ دو جگر گوشه
عقل مبهوت مانده از صبرش
 
ديد پرپر شدند، اما باز
جز تب بندگي عشق نداشت
پاي از خيمه ها برون ننهاد
تاب شرمندگي عشق نداشت
 
اين همه جانفشاني و ايثار
خط اول ز شرح مطلب بود
کربلا ـ کوفه ، شام تا يثرب
سِرّي از معجزات زينب بود
شاعر : یوسف رحیمی

.........................
جانبازی یادشان ندهی گریه میکنم
اذن جهادشان ندهی گریه میکنم
اصلا بیا و مصلحت اندیشی هم نکن
آشفته ام بیا و پریشان ترم نکن
اینها برای یاری تو قد کشیده اند
خود را برای کرببلا پروریده اند
سنگ تو را مدام به سینه زدند حسین
اینها برای روز دهم امدند حسین
قول میدهم که اَخم به ابرو نیاورم
قول میدهم که دست به زانو نیاورم
قول میدهم که ناله کنم از درون حسین
قول میدهم زخیمه نیایم برون حسین
دست محبتت ز سر این دو بر ندار
دق میکنم حسین بخدا سربه سر نذار
تا من هنوز دست به مویم نبرده ام
تا من هنوز از سر غصه نمرده ام
مانند قاسمت هم عسل نوش شان نما
لطفی نما حسین و کفن پوشش شان نما
لطفی کن و اجازه بده ای برادرم
لطفی کن و اجازه بده جان مادرم
بگذار تا فدایی راه شما شوند
بگذار تا شهید سر از تن جدا شوند
بگذار تا فدایی راه ولی شوند
بگذار قطعه قطعه شبیه علی شوند
بگذار تا که دایی خودرا صدا زنند
بگذار روی دست شما دست و پا زنند
ای دلخوشی من پسرانم فدای تو
هستی زینبی سر و جانم فدای تو
شاعر: عليرضا خاكساري
....................................
 
اگر که درد تو در ناله ام اثر دارد
و گر که از دل من روح تو خبر دارد
مزن به سینه ی من دست رد، نباید دید
برادری به دلش این همه شرر دارد
اگر چه خواهر تو بی بضاعت است اما
ببین میان بساطش دو تا پسر دارد
یکی برای رسیدن به اکبر و قاسم
که شوق و شور پریدن به بال و پر دارد
که دیگری که امید دلش به اذن شماست
که ذره ای غمت از روی سینه بر دارد
و من تعجب از این می کنم، نمی دانم
برادرم به زبان نه چرا دگر دارد
برای نجمه و لیلا اگر نیاوردی
همین که نوبت من شد هزار اگر دارد؟
حلالشان شده شیرم که خونشان ریزد
به پای خون خدا پس نگو خطر دارد
حامد خاکی

..................

 
رسيده نوبتمان ، بايد امتحان بدهيم
خدا كند بگذارد خودی نشان بدهيم
رسيده وقت نماز رشادت و مردی
نمی شود كه من و تو فقط اذان بدهيم
اگر كه داد دوباره جواب سر بالا
بگو چگونه جوابی به اين و آن بدهيم ؟
بيا كه عهد ببنديم و قول مردانه
به هم دهيم كه قبل از حسين ، جان بدهيم
به حاجت دل خود می رسيم اگر او را
قسم به پهلوی بانوی قد كمان بدهيم
بخند و قصه نخور ، چون به قلبم افتاده
اجازه می دهد آخر خودی نشان بدهيم
محسن مهدوی

…………………………

کاش مشمول دعاهای پیمبر بشویم
باز هم باعث خشنودی مادر بشویم
نکند دیر شود لحظه ی پرواز از خاک
کاش ما هم بپریم و دو کبوتر بشویم
پس بگیرید ز ما منصب سرداری را
قصدمان است در این معرکه بی سر بشویم
آبرویی که خدا داده به ما می ریزد
اگر از قافله جا مانده و آخر بشویم
قدر یک پلک زدن مانده که در عرش خدا
زائر فاطمه و ساقی کوثر بشویم
محسن مهدوی

..................

چگونه آب نگردم کنار پیکرتان
که خیره مانده به چشمم نگاه آخرتان
میان هلهله ی قاتلانتان تنها
نشسته ام که بگریم به جسم پرپرتان
چه شد که بعد رجزهایتان در این میدان
چه شد که بعد تماشای رزم محشرتان
ز داغ این همه دشنه به خویش می پیچید
به زیر آن همه مرکب شکسته شد پرتان
شکسته آمدم این جا شکسته تر شده ام
نشسته ام من شرمنده در برابرتان
خدا کند که بگیرند چشم زینب را
که تیغ تیز نبیند به روی حنجرتان
میان قافله ی نیزه دارها فردا
خدا کند که نخندد کسی به مادرتان
و پیش ناقه ی او در میان شادی ها
خدا کند که نیفتد ز نیزه ها سرتان
 
حسن لطفی

..........................

تا صوت قرآن از لب آن ها می آید
كفر تمام نیزه ها بالا می آید
دجال های كوفه در فكر فرارند
دارد سپاه زینب كبری می آید
سد سپاه كفر را در هم شكستند
تكبیرهای حضرت سقا می آید
انگار كه زخم فدك سر باز كرده
از هر طرف فریاد یا زهرا می آید
خون علی گویان عالم را بریزید
ای دشنه ها، تازه ترین فتوا می آید
آداب جنگ كربلا مثل مدینه است
چون ضربه هاشان سمت پهلوها می آید
ای نیزه داران، نیزه هاتان را مكوبید
روز مبادا،عصر عاشورا می آید
خون گلوشان خاك را بی آبرو كرد
آسیمه سر با طشت خود یحیی می آید
ای تیغ های كند،با تقسیم سرها
چیزی از آنها گیرتان آیا می آید!؟
این اولین باریست كه از پشت خیمه
دارد صدای گریه ی آقا می آید
زینب بیا از خیمه ها بیرون، كه تنها
با دیدن تو حال آقا جا می آید
وحید قاسمی

=============

دوباره در دل من خیمه‌ی عزا نزنید

نمک به زخم من و زخم خیمه‌ها نزنید
شکسته‌تر ز منِ پیر دیگر این جا نیست
مرا زمین زده است اکبرم، شما نزنید
برای آن که نمیرم ز شرم مادرتان
میان این همه لبخند دست و پا نزنید
خدا کند که بگوید کسی به قاتلتان
فقط نه این که دو بی‌کس، دو تشنه را نزنید
که در برابر چشمان مادری تنها
سر دو تازه جوان را به نیزه‌ها نزنید
حسن لطفی

............................
بغض نگاه خسته تان، ای مسیح من
مانند سنگ؛ شیشه ی قلب مرا شكست
دار و ندار زندگیم نذر خنده ات
غصه نخور، كه ارتش زینب هنوز هست
 
در راه پاسداری آیین كردگار
عمریست در كنار شما ایستاده ام
این بچه های دست گلم را ز كودكی
من با وضو و حبّ شما شیر داده ام
 
سر مست باده های طهورایی توأند
شمشیرِ دستِ هر دو شان تیز و صیقلی است
پروانه وار منتظر اذنِ رفتنند
رمز شروع حمله شان ذكر یا علیست
 
ای پادشاه - تا تو رضایت دهی- ببین
سر بند یا علی به سر خویش بسته اند
بر فوت و فن نیزه و شمشیر واقف اند
چون پای درس ساقی لشگر نشسته اند
 
عباس گفته: خواهرمن! مرحبا به تو
این مردهای كوچك تو، شیر شرزه اند
مبهوت سبك جنگ و رجزهایشان شدم
شاگردهای اول پرتاب نیزه اند
 
گفتم به بچه های عزیزم كه تا ابد
غمگین زخم سینه ی یك یاس پرپرم
تا آخرین نفس به عدو تیغ می زنید
با نیت تلافی سیلی مادرم
 
در آزمون صبر و محن، مادر شما
با نمره ی قبولی تان گشت رو سپید
در دفتر كرامت من دست حق نوشت
ای دختر شهید، شدی مادر شهید
وحید قاسمی

................................
هجران گرفته دور و برم را برای چه؟
خون می کنی دو چشم ترم را برای چه؟
وقتی قرار نیست کبوتر کنی مرا
بخشیده اند بال و پرم را برای چه؟
گر نیستی غریب، مگو پس انا الغریب
صد پاره می کنی جگرم را برای چه؟
دارد سرت برای چه آماده می شود؟
پس آفریده اند سرم را برای چه؟
زحمت کشیده ام که چنین قد کشیده اند
بر باد می دهی ثمرم را برای چه؟
من التماس می کنم و تفره می روی
شاید عوض کنی نظرم را برای چه؟
از مثل تو کریم توقع نداشتم
اصلاً گذاشتند کرم را برای چه؟
باشد نمی روند، ولی جان من! بگو
آورده ام دو تا پسرم را برای چه؟
علی اکبر لطیفیان

..............................

سرباز های کوچک من! ... از جلو نظام
آماده باش ... ایست خبردار ... احترام
دقّت کنید... عرش خدا گُر گرفته است
از شدّت محاصره... از زور ازدحام
هر لحظه از ستاد سماوات در زمین
ارسال می شود به شما آخرین پیام
دارد به سمت چشم شما گام می زند
فرماندۀ بزرگ زمین عشق این امام...
وقتی که در مقابل چشمانتان رسید
باید رسا ... بلند ... بگویید السّلام
آقا به ما اجازه بده تا که ساعتی
شمشیر را برون بکشیم از دل نیام
آقا به ما اجازه بده تا به سر رویم
با یک اشاره سمت همین راه نا تمام...
سرباز های کوچک من!... یا علی!... به پیش
سرباز های کوچک من!... یا علی!... تمام
.
 
...........................

قامت کمان کند که دو تا تیر آخرش
یک دم سپر شوند برای برادرش
خون عقاب در جگر شیرشان پر است
از نسل جعفرند و علی این دو لشکرش
این دو ز کودکی فقط آیینه دیده اند
آیینه ای که آه نسازد مکدرش
واحیرتا که این دو جوانان زینب اند
یا ایستاده تیر دو سر در برابرش؟
با جان و دل دو پاره جگر وقف می کند
یک پاره جای خویش و یکی جای همسرش
یک دست,گرم اشک گرفتن ز چشم هاش
مشغول عطر و شانه زدن دست دیگرش
چون تکیه گاه اهل حرم بود و کوه صبر
چشمش گدازه ریخت ولی زیر معجرش
زینب به پیشواز شهیدان خود نرفت
تا که خدا نکرده مبادا برادرش ...
زینب همان شکوه که ناموس غیرت است
زینب که در مدینه قرق بود معبرش
زینب همان که فاطمه از هر نظر شده است
از بس که رفته این همه این زن به مادرش
زینب همان که زینت بابای خویش بود
در کربلا شدند پسرهاش زیورش
گفتند عصر واقعه آزاد شد فرات
وقتی گذشته بود دگر آب از سرش
سید حمید رضا برقعی

.............................

گیرم که رد کنی دل ما را خدا که هست
باشد محل نده قسم مرتضی که هست
وقتی قسم به معجر زینب قبول نیست
چادر نماز حضرت خیر النسا که هست
یک گوشه می‌نشینم و حرفی نمی‌زنم
بیرون مکن مرا تو از این خانه، جا که هست
از دردِ گریه تکیه نده سر به نیزه‌ات
زینب نمرده شانه دارالشفا که هست
قربانیان خواهر خود را قبول کن
گیرم که نیست اکبر، تو طفل ما که هست
گفتی که زن جهاد ندارد برو برو
لفظ «برو» چه داشت برادر؟ «بیا» که هست
خون را بیا به دست دو قربانی‌ام بکش
تو خون مکش به دست عزیزم حنا که هست
گفتی مجال خدمتشان بعد از این دهم
از سر مرا تو باز مکن کربلا که هست
گفتی که بی تو سر نکنم خوب! نمی‌کنم
بعد از تو راه کوفه و شام بلا که هست
 
محمد سهرابی

========

جانبازی یادشان ندهی گریه میکنم

اذن جهادشان ندهی گریه میکنم

اصلا بیا و مصلحت اندیشی هم نکن

آشفته ام بیا و پریشان ترم نکن

اینها برای یاری تو قد کشیده اند

خود را برای کرببلا پروریده اند

سنگ تو را مدام به سینه زدند حسین

اینها برای روز دهم امدند حسین

قول میدهم که اَخم به ابرو نیاورم

قول میدهم که دست به زانو نیاورم

قول میدهم که ناله کنم از درون حسین

قول میدهم زخیمه نیایم برون حسین

دست محبتت ز سر این دو بر ندار

دق میکنم حسین بخدا سربه سر نذار

تا من هنوز دست به مویم نبرده ام

تا من هنوز از سر غصه نمرده ام

مانند قاسمت هم عسل نوش شان نما

لطفی نما حسین و کفن پوشش شان نما

لطفی کن و اجازه بده ای برادرم

لطفی کن و اجازه بده جان مادرم

بگذار تا فدایی راه شما شوند

بگذار تا شهید سر از تن جدا شوند

بگذار تا فدایی راه ولی شوند

بگذار قطعه قطعه شبیه علی شوند

بگذار تا که دایی خودرا صدا زنند

بگذار روی دست شما دست و پا زنند

ای دلخوشی من پسرانم فدای تو

هستی زینبی سر و جانم فدای تو

 
علی رضا خاکساری

اشعار برای حضرت عبدالله بن حسن ع

 دیگر تحملش به سر آمد، برابرش

دارد ز دست می رود عمه، عمو، سرش

شمشیر و نیزه، تیر و سنان متحد شده

با هر صدای حرمله، حمله به پیکرش

جسمی نمانده است، فقط تیر و نیزه است

سیمرغ گشته، بس که شده نیزه ها پرش

چون جان اوست عرش خدا، نیزه ها همه

بوسه زدند بر تن او، بر سراسرش

این تیر آخری که به پهلو نشسته است

یادش بیاورد در و دیوار و مادرش

یک خنجر است، جان دو تن را گرفته است

دیگر تمام شد به خدا کار خواهرش

حسین ایزدی

 

دور از چشم دشمنان پنهان می روم لا افارق عمی

گر چه با افت و خیز تا میدان می روم لا افارق عمی

توی آن خیمه ها هوا کم بود، نفسم تند می زند عمه

خیمه گشته برای من زندان می روم لا افارق عمی

این قدر پشت من نکن گریه، یا که دنبال من نیا عمه

بسته ام با عموی خود پیمان می روم لا افارق عمی

یوسف من درون گودال است من به قصد شفا ز پیراهن

با فراز و نشیب تا کنعان می روم لا افارق عمی

یک نگاهی به سمت میدان کن در کنار حسین یک گرگ است

تیز کرده برای او دندان می روم لا افارق عمی

زیر شمشیر و نیزه می ماند جسم قرآن ناطقم ای وای!

بدنش پاره پاره ی قرآن می روم لا افارق عمی

تا که از پا زمین بیفتم من تا که از تن سرم جدا گردد

تا که از پوست، دست، آویزان می روم لا افارق عمی


مجتبی حاذق

 

میان معركه لبریز گریه ها شده بود

پرنده ای كه ز صیّاد خود جدا شده بود

به نام خالق هستی، برای یاری شاه

وَ با اجازه ی زهرا ز خیمه پا شده بود

كبوترانه به گودیِّ قتلگه پر زد

برای درد یتیمیِ خود دوا شده بود

نماز آخر عمرش به روی پیكر شاه

وَ با امامت شمشیرها ادا شده بود

جوان ترین حسن كربلا برای عمو

ز دست، دست كشید و تمام پا شده بود

پس از شهادت او پیرمردها گفتند

چه قدر مثل جوانیِ مجتبی شده بود

برای گریه ی بر مجتبای كرب و بلا

همین بس است كه مهمان نیزه ها شده بود

نوشته اند كه بر سینه ی عمو، جان داد

چگونه بر بدن قطعه قطعه جا شده بود؟

«اسیر»، نوكر این خانواده شد زیرا

لبش به ذكر و ثنای حسین وا شده بود

حمید رمی

..............

می رسد از گوشهٔ مقتل صدای مادرش

ای زنا زاده بیا و دست بردار از سرش

گیسوان مادر ما را پریشان می کنی

بی حیا با خنجرت بازی مکن با حنجرش

تو نمی بینی مگر غرق مناجات است او

پای خود بردار از روی لبان اطهرش

دل مسوزان بی حیا عمه تماشا می کند

با نوک نیزه مکن پهلو به پهلو پیکرش

دست من از پوست آویزان به زیر تیغ تو

تا سپر باشد برای ناله های آخرش

نیزه بازی با تن بی سر ز من آغاز کن

طعمه نیزه مگردانید جسم اصغرش

از ضریح سینه اش برخیز ای چکمه به پا

پای خود مگذار روی بوسه پیغمبرش

دیر اگر برخیزی از جای خودت یابن الدعی

عمه نفرین کرده دست خود برد بر معجرش

قاسم نعمتی

............................

آمدم تا جان کنم قربان تو

پیش تو گردم بلا گردان تو

در حرم دیدم که تنها مانده ام

همرهان رفتند و من جا مانده ام

رفتی و دیدم دل از کف داده ام

خوش به دام عقل و عشق افتاده ام

عقل، آن سو ، عشق، این سو می کشاند

از دو سو، این می کشاند، آن می نشاند

عقل گفتا، صبر کن طفلی هنوز

عشق گفتا، کن شتاب و خود بسوز

عقل گفتا، هست یک صحرا عدو

عشق گفتا، یک تنه مانده عمو

عقل گفتا، روی کن سوی حرم

عشق گفتا، هان نیفتی از قلم

عقل گفتا، پای تو باشد به گِل

عشق گفتا، از عاشقان باشی خجل

عقل گفتا، نی زمان مستی است

عشق گفتا، موسم بی دستی است  

عقل گفتا، باشدت سوزان جگر

عشق گفتا، هست عمو تشنه تر

عقل گفتا، هست یک صحرا عدو

عشق گفتا، یک تنه مانده عمو

راهی ام چون دید، عقل از پا نشست

عشق، دست عقل را از پشت، بست

بین وجودم عشق محض از مغز و پوست

می زند فریاد جانم، دوست دوست

خاطر افسرده ام را شاد کن

طایر روح از قفس آزاد کن

هم دهد آغوش تو، بوی پدر

هم بود روی تو چون روی پدر

بین ز عشقت سینه ی آکنده ام

در بر قاسم مکن شرمنده ام

من نخواهم تا به گردت پر زنم

آمدم، آتش به جان یک سر زنم

دوست دارم در رهت بی سر شوم

آن قدر سوزم که خاکستر شوم

هِل، که سوز عشق نابودم کند

بعد خاکستر شدن دودم کند

مُهر زن بر برگه جان بازی ام

وای من گر از قلم اندازی ام

هست، بعد از نیستی، هستی من

شاهد عشق تو بی دستی من

کوچکم اما دلی دارم بزرگ

بچه شیرم باکی ام نبود ز گرگ

گو شود دست من از پیکر جدا

کی کنم، دامان عشقت را رها

علی انسانی

.........................

برای حربن یزید ریاحی علیه الرحمه

کار من هم ساده و هم سخت شد

یکشبه هم می شود خوشبخت شد

ساده چون رفتن بود دست خودم

 باز خواهم کرد بن بست خودم

سخت چون باشد نگاهم بر زمین

شرمگینم شرمگینم شرمگین

خواستم تا آسمان درکم کند

 پایبندی زمین ترکم کند

خواستم بر اشتباهم خط کشم

عاشقانه بر گناهم خط کشم

توبه جز معنی بسم الله نیست

 جز خدا از حال تو آگاه نیست

توبه یعنی از اراده پر شدن

یکشبه در بین دشمن حر شدن

توبه یعنی دادن دل صیقلی

 از ته دل گفتن یک یا علی

توبه کردم درهم و دینار پوچ

 می کنم از سرزمین وعده کوچ

می کنم پل های پشت سر خراب

 پیش رویم پیش گاه آفتاب

می زنم بر گرد توبه من قدم

بسته ام بر خویش شمشیر دو دم

چکمه آویزان گردن کرده ام

من لباس توبه بر تن کرده ام

ای خدا مستوجب دعوت شدم

 شکر من هم لایق رحمت شدم

چکه چکه می چکد شرم از جبین

 می روم اما نگاهم بر زمین

می رسم در پیشگاه آسمان

 پیش روی من پگاه آسمان

السلام ای حضرت جود و کرم

حر شدم حالا ببین بال و پرم

 نام حر از جنس حبس و میله نیست

 در دل آزاده مکر و حیله نیست

 قصد جبران دارم ای ساقی مدد

تو مزن بر سینه من دست رد

من رها کردم سپاه سعد را

می پذیری در سپاهت رعد را

می برم یورش به عمر عاص ها

 لشکر مکار بی احساس ها

می شود یک قطره از دریا شوم

 تا شهید روز عاشورا شوم

اشک خوشحالی حر یعنی قبول

 می کند امضای رفتن را وصول

توبه یعنی جای دوزخ با بهشت

  می کند تغییر حتی سرنوشت

سر به دامان حسینش بود رفت

 خون حر در امتداد رود رفت

نوحه حضرت حر ع ( از آقای سازگار)

یـابن‌زهرا منم حرّ گنه کار تو

 شـده در کـربلا دلم گرفتار تو

بر درت بنده‌ام از تو شرمنده‌ام

 مولا حسین جان(2)

ادامه نوشته

شعر عبدالله بن حسن ع(ازآقای سازگار

شمع‌ها از پای تا سر سوخته

مـانده یک پروانه پر سوخته

ادامه نوشته

شعر ونوحه حبیب بن مظاهر اسدی(از استاد سازگار)

مطلب اول

نـام مـرا حبیب نهاده است مادرم
پرورده بـا محبت آل پیمبرم
مطلب دوم

حبیب محبوب خدایم یـار امـام شهــدایم
در یاری قرآن فدایم
من حبیبم یار غریبم
مطلب سوم

شیـر مـردِ ظهـرِ عـاشورا حبیبی یا حبیب
یاد ما کردی در این صحرا حبیبی یا حبیب

ادامه نوشته

برخورد امام حسین ع با حر

برخورد امام حسين(ع)  با لشکر حرّ بن يزيد رياحي

آنچه در بين ايشان واقع شده تا رسیدن امام حسین (ع) به كربلا

 

ادامه نوشته

نوحه حر ع (شعر از استاد سازگار)

حسین جانم فدایت    سر من خاک پایت
بمیــرم از بــرایت     من و مهر و ولایت

يابن زهرا حسين من گنه‌كارم
حـرّ آزادم امّــا گـرفتارم
مولا يا مولا سيدي العفو
يوسف زهرا سيدي العفو
****

ادامه نوشته

بحر طویل حضرت حر (شعر از استاد ساز گار)

روز عاشور که شد کرب و بلا معرکۀ جنگ گروهی شده در مکتب ایثار سرافراز و گروهی شده در ننگ

گروهی شده بر کشتن توحید هم آهنگ گروهی زده بر حبل خدا چنگ یکی یار حسین است و یکی یار یزید

است یکی طالب نور است یکی در پی نار است ولي حر كه تنش لرزد و در بین بهشت است و جحیم است به

خود گفت که والله نپیویم به سوی نار، روم جانب دلدار و فرَس تاخت به‌سوی حرمِ احمد مختار، چنین گفت

حضور پسر حیدر کرّار، مرا عفو کن ای مظهر عفو و کرم و جود، خدا را.

حسین جان توبه کردم    تویی درمان دردم

بـه قربانت بگــردم     بــده اذنِ نبـردم

ادامه نوشته

حرف دل حر ع شعر از استاد سازگار

خدایا قطره بودم متصل کردی به دریایم

 بـرون آورد دست رحمتت از دام دنیایم

ادامه نوشته

استغاثه از زبان حضرت حر(شعر از آقای ساز گار

ای علی و فاطمه را نور عین

چشم الهی نگهم کن حسین

ادامه نوشته

حربن یزید ریاحی ع (شعر از آقای ساز گار)

ای ز همه خلق گنه کارتر

کیست ز معبود تو غفارتر

ادامه نوشته

سلام بر حسین (19)

حر علیه السلام-( مویه کنان)

فدای قلبت اگهت یا حسین یا حسین یا حسین

مرا مران ز درگهت یا حسین یا حسین یا حسین

 

ادامه نوشته