شعری قدیمی از استاد سازگار برای مولا ابالفضل العباس ع

من که باشد بر جگر دائم شرار آتشینم

گل به باغ جان دمد از نغمه های دلنشینم

گاه چون خورشید خیزد خندۀ نور از لبانم

گه زسیل اشگ خونین سرخ گردد آستینم

گاه در سوز و گدازم، گاه در راز و نیازم

گاه در بحر معانی، گاه در اوج یقینم

مرغ روحم زآشیان جسم در پرواز آمد

یافتم بینای خلق اوّلین و آخرینم

جمله موجودات را دیدم که در فخرند بر هم

هر یکی می گفت من برتر از آن بهتر از اینم

خاک گفتا من حسین ابن علی را گرد راهم

آب گفتا مهر زهرا مام آن سلطان دینم

بادگفتا من مطیع خادمان کوی اویم

نار گفتا دشمنش سوزد زبرق آتشینم

ماه گفتا خاک راه مرکبش را چهره سایم

مهر گفتا توسنش را بوسه زن برصدر زینم

گفت جبرائیل هستم بندۀ دربار آن شه

خواند میکائیل مدحش گفت عبدش را معینم

بعد ازآن گفتند ای انسان تودرعشقش چه کردی

گفت من صاحب وصال عشق آن عشق آفرینم

روز عاشورا به موجودات بانک اُخِر جُوا زد

جز مرا، کز مرتبت در کاخ اجلالش میکنیم

دست دادم فرق دادم چشم دادم جسم دادم

تا فدا گردید جان در راه آن نور مبینم

آن یکی شد دست بوسش و آن دگر پای بوسش

و آن دگر گفتا که هستی ای نگار نازنینم؟

گفت من ماه بنی هاشم، سرور قلب زهرا

شبل حیدر زادۀ آزادۀ ام البنینم

معنی درس وفایم، فانی راه خدایم

جرعه نوش چشمۀ علم امیرالمؤمنینم

شهسوار با وقار عرصۀ میدان عشقم

جان نثار سیّد العشّاق فخر راستینم

خوانده یزدانم زلطف و مرحمت باب الحوائج

یاور هر دردمند و بینوا و دل غمینم

گریبارم روز مردی، خم به ابروی کمانم

آیه نصرٌ مِنَ الله نقش بندد بر جبینم

روزمحشر هر شهیدی می برد حسرت به جاهم

زان که پرچمدار نور چشم ختم المرسلینم

دست دادم در ره حق تا که یزدان داد

با همه قدوسّیان طیّار در خلد برینم

ای گنه کاران بشارت باد زهرا روز محشر

آورد بهر شفاعت دست های نازنینم

تشنه لب در آب رفتم این سخن با خویش گفتم

من چگونه آب نوشم شاه را عطشان ببینم

مشک را پر کردم از آب و به خود گفتم که باید

راه نزدیکی برای خیمه رفتن برگزینم

راه نخلستان گرفتم لیک از شمشیر دشمن

قطع شد دست علم گیر از یسار و از یمینم

فکر کردم دست دادم آب دارم غم ندارم

سرفرازم ساقی عطشان آل یاو سینم

ناگهان دیدم که درره ریخت آب و سوخت فلبم

تیر زد بر مشک، آن خصمی که بود اندر کمینم

دیگر از دیدار آن لب تشنگان شرمنده بودم

تیر زد دشمن به چشمم تا که طفلان را نبینم

گفتم اکنون خوب شد خوب است برگردم به خیمه

ناگهان بر سرفرود آمد عمود آهنینم

ای علمدار ولی الله اعظم یاابالفضل (ع)

وی به یادت جاری از چشمان تر، دُر ثمینم

نیست امّیدی به جز مهر تو، روز واپسینم

 


حضرت ابالفضل العباس ع با 8مطلب ( از آقای سازگار)

حضرت ابالفضل ع مطلب اول

من عبد و برادر حسینم        فرمانده لشکر حسینم

حضرت ابالفضل ع مطلب دوم

سقّا بـه غیر خون جگر در بصر نـداشت
                                                   آبی که چشم خود کند از گریه تر، نداشت

حضرت ابالفضل ع مطلب سوم

دریـا کشیـد نعـره، صـدا زد مرا بنوش
                                               غیرت نهیب زد که بـه دریا بگو خموش

حضرت ابالفضل ع مطلب چهارم

سردار دشت کربلایم            فرمانـده کـل قوایم

فدائی خـون خدایم               اِنّی اباالفضل(4)

حضرت ابالفضل ع مطلب پنجم

سقّای حرم یا عباس ای هستی من هستت کو؟

آخر تو علمدار استی مشک و علم ودستت کو؟

یا اباالفضل یا اباالفضل

حضرت ابالفضل ع مطلب ششم

عبــاسم، فــرزند عـلی مرتضایم

سـردارم، سقـایم، حافظ خيمه‌هايم

من یار ثاراللّهم فرماندۀ سپاهم

حضرت ابالفضل ع مطلب هفتم

آه و فریــاد داد و بیــداد          دست عباسم از پیکر افتاد

ای بــرادر نجــل حیـدر         خیز و کن از لب تشنگان یاد

یا ابوفاضل یا ابوفاضل یا ابوفاضل یا ابالفضل

حضرت ابالفضل ع مطلب هشتم(رباعیات)

امــام صابــران بـودم، خمیدم           جدا از شاخه شد یـاس امیدم

چو دست از جسم عباسم جدا شد     سـر خود را به نوک نیزه دیدم


ادامه نوشته