حضرت ابالفضل العباس ع با 8مطلب ( از آقای سازگار)
حضرت ابالفضل ع مطلب اول
من عبد و برادر حسینم
فرمانده لشکر حسینم
رزمندة سنگر حسینم
لب تشنة ساغر حسینم
در یـاری دوسـت بـود و هستـم
مشک و علم است و چشم و دستم
****
گـه سـاقی و گـاه پاسدارم
گـه میـرم و گـاه عبد یارم
گه بر در دوست خاکسارم
میراث علی است ذوالفقارم
شیر استم و عابـد شبم من
شمشیر حسین و زینبم من
****
دو فـاطمهاند مـادر مـن
دو حجت حق برادر من
دو شیر زنند خواهـر من
دو دست جدا زپیکر من
همراه دو چشم اشکبارم
هر چار شدند وقف یارم
****
مـن قـرص مه دو آفتابم
مــن آینـــة ابـــوترابم
کـرده است حسین، انتخابم
کز خون جبین کند خضابم
با آنکـه فتاده هـر دو دستم
من دست امام خویش هستم
****
لطف و کرم است عادت من
بـیدستی مـن عبـادت مـن
خـون شیفتـة شهـادت مـن
هـر روز بـوَد ولادت مـن
مـا راست حیات جاودانی
سـرچشمة آب زنـدگانی
****
سوگند به کام خشک اصغر
سـوگند بـه خون فرق اکبر
سـوگند بـه عتـرت پیمـبر
سوگند به دست و تیغ حیدر
مشتــاق عمــود آهنینــم
ای خصم بیا، بزن، من اینم
****
ای بحر چه قدر بیحیــایی!
ای آب چقــدر بیوفــایی!
ای موج بس است خودنمایی!
رو از چه به سوی من گشایی؟
مـن آتشی از تب حسینم
من تشنة لب، لب حسینم
****
خـون جگـر و سبوی عباس
سوز عطش و گلـوی عباس
ســوگند بــه آبروی عباس
ای آب میا بـه سوی عباس
بگـذار ز تشنگی بجـوشم
والله قسم تــو را ننـوشم
****
با آنکه چو بحر در خروشم
بــر آب کــی آبرو فروشم
این مشک که هست بار دوشم
با اشک نهـاده سـر به گوشم
گوید که سکینه گشته بیتاب
مگذار بـه خاک ریزد این آب
****
افسوس که خورد تیر بر مشک
یک قطره دگر نمانْد در مشک
فریـاد کشید از جگـر مشک
شرمنده شد از پیامبر مشـک
هر جرعة آن که ریخت بر خاک
میگشت دلم چو موج، صد چاک
****
«میثم» همـه جـا زبان ما باش
فریــادِ بــه دلْنهـان ما باش
از دیــده گهـرفشان ما باش
سـوز دل دوستـان مـا باش
نظمت به جگر شراره ماست
حرف دل پاره پاره مـاست
حضرت ابالفضل ع مطلب دوم
سقّا بـه غیر خون جگر در بصر نـداشت
آبی که چشم خود کند از گریه تر، نداشت
پـوشید چشم از سـر و از دامـن حسین
تا دست داشت در بدنش، دست بر نداشت
دریـا نگـه بـه داغ لب خشـک او نکرد
آب از شــرارة جگــر او خبـر نداشت
!تاریخ شاهد است که در عمر خود حسین
بعد از حسن بـرادر از او خوبتـر نداشت
باران تیـر دشمـن و او پیـش روی دوست
جز چشم ودست وسینه وصورت سپرنداشت
دست امـام بـود و دو دستش ز تـن فتـاد
چشم حسین بود، ولی چشم و سر نداشت
از شیـرخوارگـی دل او را حسیـن بـرد
حتی قرار بـر سرِ دستِ پــدر نـداشت
!هجده ستاره داشت سر نیزهها حسین
مثـل سـر بریـدة او یک قمـر نـداشت
وقتی که عکس تشنه لبان را در آب دید
از بس که سوخت اشک خجالت دگرنداشت
از آه او اگـر دلـش آتـش نمیگــرفت
اینقــدر ســوز سینه «میثم» اثر نداشت
حضرت ابالفضل ع مطلب سوم
دریـا کشیـد نعـره، صـدا زد مرا بنوش
غیرت نهیب زد که بـه دریا بگو خموش
وقـتی کـه آب را بـه روی آب ریـختی
آمد چو موج در جگر بحر خون به جوش
گفتـی بــه آب، آب، چـه بیغیرتی برو
بیآبـرو بــه ریـختن آبــرو مکــوش
آوردَمــت بــه نـزد دهان تا بگویمت
بشنو که العطش رسد از خیمهها به گوش
بـر کام خشک یوسف زهرا شدی حرام
با آنکه خوردن تو حلال است بر وحوش
تـو مـوج میزنـی و علیاصغر از عطش
گاهی به هوش آید و گاهی رود ز هوش
از بس کـه «آب، آب» شنیـدم ز تشنگان
دیگر نفس به سینه تنگم شده خـروش
در آب پـا نهـادم و بـر خود زدم نهیب
گفتم بسـوز از عطش و آب را ننـوش
بــالله بـوَد ز رشتــة عمـرم عزیزتر
این بندمشک را که گرفتم به روی دوش
«میثم» هزار بار اگرت سر ز تن بُرند
چشم از محبت علی و آل او مپوش
حضرت ابالفضل ع مطلب چهارم
سردار دشت کربلایم
فرمانـده کـل قوایم
فدائی خـون خدایم
اِنّی اباالفضل(4)
****
میر و علمدار حسینم
از کودکی یار حسینم
تشنـه دیـدار حسینم
اِنّی اباالفضل(4)
****
مـن یـار ثــارالله هستم
در موج خون از پا نشستم
این سروجان وچشم ودستم
اِنّی اباالفضل(4)
****
مـن پسـر امالبنیــنم
نجـل امیـرالمـؤمنینم
دست و سرم فدای دینم
اِنّی اباالفضل(4)
****
پـرچم کربـلا بــه دوشم
در سینه، چون دریا خروشم
صدای العطش بــه گوشم
اِنّی اباالفضل(4)
****
گردیده خالی مشک آبـم
از دیده میریزد گلابــم
شـرمنده از طفل ربــابم
اِنّی اباالفضل(4)
****
مقتل من علقمه باشد
زائـر من فاطمه باشد
بر لبم این زمزمه باشد
اِنّی اباالفضل(4)
حضرت ابالفضل ع مطلب پنجم
سقّای حرم یا عباس ای هستی من هستت کو؟
آخر تو علمدار استی مشک و علم ودستت کو؟
یا اباالفضل یا اباالفضل
****
در اوج عطش دریائی آرام دل زهــرايي
هـم بـر شهدا آقـائی هم تشنه و هم سقائی
یا اباالفضل یا اباالفضل
****
تو هستی خیرالناسی در باغ ولایت یاسی
ثــارالله ثــاراللهی والله قسـم عبــاسی
یا اباالفضل یا اباالفضل
****
الحق که تو بیمانندی دو فـاطمه را فرزندی
از هُرم عطش ميسوزي بر آب روان میخندی
یا اباالفضل یا اباالفضل
****
تـو بود حسیني عباس تو هست حسینی عباس
هم چشم حسینی عباس هم دست حسينی عباس
یا اباالفضل یا اباالفضل
****
بیآبی و آبِ دریــا عطشان لب عطشانت
در علقمه زهرا گشته بـا شیـرخدا مهمانت
یا اباالفضل یا اباالفضل
حضرت ابالفضل ع مطلب ششم
عبــاسم، فــرزند عـلی مرتضایم
سـردارم، سقـایم، حافظ خيمههايم
من یار ثاراللّهم فرماندۀ سپاهم
****
سردارم، سردارم سردار انصارالله
ثــارالله فــرزند، بــرادر ثارالله
من یار ثاراللّهم فرماندۀ سپاهم
****
این دستم، این چشمم، این فرق نازنینم
عــاشقم، عــاشق عمــود آهنینـم
من یار ثاراللّهم فرماندۀ سپاهم
****
شمشیر حیدر و شیر امالبنینم
حســینِ دوم امیــرالمؤمنینم
من یار ثاراللّهم فرماندۀ سپاهم
****
به یاد ایثار و جانبازی و شهادت
بوسیده دستم را علی روز ولادت
من یار ثاراللّهم فرماندۀ سپاهم
****
جان نثار کوی امام عالمینم
سیدالشهدای ارتش حسینم
من یار ثاراللّهم فرماندۀ سپاهم
****
خجـل از گـلهای باغ مدینه هستم
شرمنده از لـب خشک سکینه هستم
من یار ثاراللّهم فرماندۀ سپاهم
حضرت ابالفضل ع مطلب هفتم
آه و فریــاد داد و بیــداد
دست عباسم از پیکر افتاد
ای بــرادر نجــل حیـدر
خیز و کن از لب تشنگان یاد
یا ابوفاضل یا ابوفاضل یا ابوفاضل یا ابالفضل
****
هـم شکستـم هـم خمیدم
در غمت ناله از دل کشیدم
ای امیــدم ای شهیـــدم
نــاله یــا اخـایت شنیدم
یا ابوفاضل یا ابوفاضل یا ابوفاضل یا ابالفضل
****
عــاقبت مـن بین دشمن
ماندم و گریه کردم برایت
داد و بیــداد چشمم افتاد
بر تن و دستِ از تن جدایت
یا ابوفاضل یا ابوفاضل یا ابوفاضل یا ابالفضل
****
تشنــهکامــان در بیابـان
عاقبت دست سقا قلم شد
وامصیبت یــار عتـــرت
نقش خاک زمین با عَلم شد
یا ابوفاضل یا ابوفاضل یا ابوفاضل یا ابالفضل
****
یــا ابــاالفضل ای بــرادر
ای شــده علقمه قتلگاهت
از یــم خـون خیز و بنگر
میکند چشم زهرا نگاهت
یا ابوفاضل یا ابوفاضل یا ابوفاضل یا ابالفضل
حضرت ابالفضل ع مطلب هشتم
امــام صابــران بـودم، خمیدم
جدا از شاخه شد یـاس امیدم
چو دست از جسم عباسم جدا شد
سـر خود را به نوک نیزه دیدم
= = =
قدم چون شاخه بشکسته خم شد
کـه دستم بودی و دستت قلم شد
مخور غم گر علم از دستت افتاد
ســرت بـر نیزۀ دشمن عَلم شد
= = =
تـو دیگـر جز پیمبر را نبینی
لـب خشـکِ بـرادر را نبینی
از آن رو بسته شد چشم تو با تیر
که دیگر اشک اصغر را نبینی
= = =
کنــار عـلقمه وقتـی رسیـدم
که مرگت را به چشم خویش دیدم
هـزاران تیـر در قلبم فرو رفت
ز چشمـت تیـر را برون کشیدم
= = =