ای باب حوائجِ الی الله

در ملک خدا امام آگاه

سلطان اُمم امام قرآن

سر تا به قدم تمام قرآن

دی دیده ی دل چراغ نوری

موسای هزار کوه طوری

قبر تو چراغ اهل بیتش

صحن تو بهشت آفرینش

کعبه است هماره زیر دِینت

تعظیم کند به کاظمینت

در حبس، به نه سپهر ناظم

مشهورتر از همه به کاظم

زندان تو رشک طور ایمن

موسات به کف گرفته دامن

عیسی به فراز چرخ چارم

بر روی تو می زند تبسّم

زنجیر نو رشته ی وصالت

زندان شده شاهد جلالت

حبس تو نهان زچشم یاران

از اشگ شبت ستاره باران

با آن که نبد ره خروجت

می بود هزارها عروجت

خصم ار چه به گردنت غل انداخت

سجّاده زگریه ات گُل انداخت

زندان تو محفل دعا بود

میعادگه تو و خدا بود

معراج تو در دل سیه چال

می کرد نماز با دمت حال

لب های تو بوسه گاه تکبیر

زندان به دعات گشت تطهیر

زنجیر تو کائنات را دِین

حبس تو مقام قاب قوسین

در حبس تو را یکی روز و شب

اندام کبود و ساق مرضوض

ای روح لطیف رنجه دیده

هر صبح و مسا شکنجه دیده

ای پاسخ مهربانیت قهر

ای قلب تو پاره پاره از ره

بی جرم و گنه عدو تو را کشت

ای یوسف فاطمه چرا کشت

چون جدّ غریب خود به گودال

پرپر زده در دل سیه چال

آثار شکنجه در تنت بود

زنجیر ستم به گردنت بود

آگاه زغربت تو کس نیست

جز مشت پریت در قفس نیست

ای شسته به اشگ، تربت تو

تشییع تو شرح غربت تو

تشییع تو بود مثل مادر

تابوت تو گشت تخته ی در

هر چند زگوشه ی سیه چال

تشییع تو شد به چار حمّال

آخر بدنت به اوج عزّت

تشییع شد ای غریب عترت

بردند تنت چو آیت نور

با غسل و کفن به جانب گور

کردند زپیکر تو تجلیل

می رفت به عرش بانگ تهلیل

بس نوحه که در غمت سرودند

زنجیر زگردنت گشودند

با آن همه زخم حلقه ی غُل

گردید نثار پیکرت گُل

دیگر نزدند بر تنت سنگ

از خون جبین نشد رخت رنگ

دیگر به سرت نخورد شمشیر

دیگر به دلت نزد کسی تیر

دیگر نبرید کس سرت را

در خون نکشید پیکرت را

دیگر سر تو نرفت بر نی

در طشت طلا و مجلس می

بردند به دوش پیکرت را

دیگر نزدند دخترت را

دارم به دل آه سینه سوزی

چون روز حسین نیست روزی

تا شعله ی دل زسینه خیزد

«میثم» به حسین اشگ ریزد

سازگار

*****

ای هــزاران مـوسیَت از طـور آورده سلام
وی مسیحا برده بر حبل‌المتینت اعتصام
موسـی جعفـر، امـام العـارفین، نـورالهدی
روی قرآن، پشت دین، کهف التقی، خیرالانام
گوهر شش‌بحر نـور استی و بحـر پنج دُر
خــود امـام ابـن امـام ابـن امـام ابن امام
صحن زیبایت همـان صحن امیرالمؤمنین
کـاظمینت کـربلا و مـرقدت بیـت‌الحرام
جان به خاک آستانت فرش چون بال ملک
دل در اطراف حریمت چون کبوتر گِردِ بام
هر دری از صحن زیبایت دو صد باب‌المراد
هـر قـدم از خـاک زوّار تـو یک دارالسلام
با همه ایمان کـه دارم کفـر نعمت کرده‌ام
گر به صحنینت برم از جنّت و فردوس، نام
با تـولاّی تــو از اوّل حیــاتم شـد شروع
از تو گفتم، از تو گویم، تا شود عمرم تمام
کظم غیظت برده از دشمن هزاران‌بار دل
مهربانی‌هـات داده زخــم دل را التیــام
نه به دوزخ کار دارم، نه به محشر، نه بهشت
دوست دارم تا که در این آستان باشم غلام
چـارده معصـوم را بــالله زیارت کرده‌است
هر که بر این آستان از دور گوید یک سلام
تـا ز راه دور قبـرت را زیــارت می‌کنم
بـوی جنت آیدم از چار جـانب بر مشام
ای مقـام «قاب قوسینِ» تـو در مطموره‌ها
وی میان سلسله با حیّ سبحان همکلام
خصم در زندان اسیرت کرده، کو تا بنگرد
طایـر آزادگـی بـر روی دسـت توست رام
دست در زنجیر و پا در کند و پیشانی به خاک
ذکر بر لب، روز و شب، اشکت به دیده صبح و شام
پای تابـوت تـو هم حتی اهانت شد به تو
خوب بگرفتنــد از فرزنــد زهــرا احترام
روز و شب با دوست در زیر غل و زنجیرها
حال می‌کردی هماره، ذکر می‌گفتی مدام
گاه در ذکر سجود و گاه در ذکر رکوع
گاه در حـال قعود و گاه در حال قیام
«سندی شاهک» رسانْدَت بر بدن، آزارها
آن یهودی خواست کز اسلام گیرد انتقام
روزها را روزه، شب‌ها در مناجات و نماز
دوره سالت به زندان بود چون ماه صیام
یوسف زهرا! شنیدم بر رخت سیلی زدند
با کدامین جـرم مولا؟ بـا کدامین اتهام؟
پیکرت بر تخته‌ای با آن‌چنان جاه و جلال
تختـۀ در بـود روی شانـۀ چندین غلام
بود جسمت بر زمین، چون پیکر جدت سه روز
گریه بر مظلومی‌ات می‌کرد چشم خاص و عام
نه تنت بر خاک عریان، نه سرت بر نوک نی
نه حریمت را کسی آتـش زد ای عالی مقام!
نه تصـدّق داد کـس در کوفـه بر معصومه‌ات
نه عزیـزان تــو را بردنــد سـوی شهـر شام
تا جهان باقی است باید بهر جدت گریه کرد
آنکه بی او گریه بر هـر دیـده‌ای باشد حرام
اشـک او از دیــدۀ هــر شیعه ریـزد متصل
داغ او در سینه‌هــا پیوستـه باشـد مستدام
چشم «میثم» اشک می‌ریزد به یاد کشته‌ای
کز غمش پیوسته گرید هفت‌باب و چارمام

سازگار

*****

من و توسّل به صحن و سرای موسی ابن جعفر

سر ارادت نهادم به پای موسی ابن جعفر

جهان هستی و جانش فدای نطق و بیانش

که لب گشاید به مدح و ثنای موسی ابن جعفر

قسم به جان رضایش بکوش بهر رضایش

رضای حق را بجو در رضای موسی ابن جعفر

به ذات حق کن توکّل به سوی او بر توّسل

که کلّ رحمت بود در عطای موسی ابن جعفر

هزار خاقان و قیصر کم از غلام غلامش

هزار حاتم گدای گدای موسی ابن جعفر

کلیم مدهوش طورش عصا به کف در حضورش

مسیح بیمار دارالشّفای موسی ابن جعفر

نه می دهم دل به طور و نه می کنم رو به سینا

که سینه ام گشته دارالولای موسی ابن جعفر

عدوست مرهون فیضش به حیرت از کظم غیظش

که فیض گیرد به غیظ از دعای موسی ابن جعفر

کجا نیازم به درمان و یا به ناز طبیبان

که درد خواهم به شوق دوای موسی ابن جعفر

ز عالمی پا کشیدم به کوی جانان رسیدم

ز ما سوا دل بریدم سوای موسی ابن جعفر

نه عاشق خندۀ گل نه مستم از صوت بلبل

که خیزد از بند بندم نوای موسی ابن جعفر

خوشم که صورت گذارم شبی به دیوار زندان

که بشنوم نغمۀ دلربای موسی ابن جعفر

ز دیدگان اشک ریزد نوای العفو خیزد

دل سحر از طنین صدای موسی ابن جعفر

به سجده آن جان جانان چنان شده نقش زندان

که گشته تن در نظر چون عبای موسی ابن جعفر

ز خاندانش جدا شد به یاری دین فدا شد

الا که جان دو عالم فدای موسی ابن جعفر

نگشت با آن غم دل ز دوست یک لحظه غافل

نبود زنجیر قاتل سزای موسی ابن جعفر

خدا گواهی ز دردم چه می شود دفن گردم

به دامن تربت با صفای موسی ابن جعفر

ز گریه بسته گلویم کجا روم با که گویم

که خون روان شد به زندان ز پای موسی ابن جعفر

سیاه چاتل آشیانه به کتف و گردن نشانه

غروب ها تازیانه غذای موسی ابن جعفر

چو باغبان در غم گل ز هجر و سنگین غل

خمیده گردیده قدّ رسای موسی ابن جعفر

جنازه بر تختۀ در مشیّعش گشته مادر

فتاده زاری کنان در قفای موسی ابن جعفر

سرشگ غم آب و دانه شرارۀ دل ترانه

خموش شد مخفیانه صدای موسی ابن جعفر

رضا کند آه و زاری به موج غم گشته جاری

ز چشم معصومه اشگ عزای موسی ابن جعفر

به سینه تا هست آهش به ناله تا هست سوزش

هماره «میثم» بگرید برای موسی ابن جعفر

سازگار