شب است وساقی مجلس به گردش ساغر آورده
که سیمرغ دل مستان رشادی پر در آورده
نمی دانم چه رخ داده که طبع سر کشم امشب
قلم را بار دیگر در مصاف دفتر آورده
گمانم لیلی حسن قدم از قلزم رحمت
برای رحمه للعالمینش گوهر آورده
کمال نهضت خونین عاشوراست شادی کن
که پیک خوش خبریک مژده ازجان پرور آورده
امیر آمده وزیر آمد سفیر آمد که هستی را
ورود این سه تن تاب و توان دیگر آورده
حسین فلک نجات و سید سجاد سکانش
بر این کشتی خدا هم بادبان و لنگر آورده
برو باد صبا بر گو به زهرا دیده ات روشن
که از بهر حسینت ام لیلا یاور آورده
در دیوار یثرب می زند فریاد آزادی
که مصباح الهدی را حق شکوه یاور آورده
پدر آمد پسر آمد عموی نازنین آمد
به پشتیبانی آنان علی را مظهر آورده
برای سرفرازی بر فراز نیزه دشمن
علی اکبر از بهر سرافرازی سر آورده
قد و بالای او را دید جبریل و بخود گفتا
خدا از بعد پیغمبر مگر پیغمبر آورده
شگفتی آفرین و خوش تماشایی بود رویش
تعالی الله از این نقشی که کلک داور آورده
عروس فاطمه امشب به پاس یاری قرآن
برای سنگر الله اکبر،اکبر آورده
جوانان را بشارت ده خدا از نسل پیغمبر
برای جانفشانی بر جوانان رهبر آورده
چه رهبر؟رهبری قاطع چه قاطع؟درعمل فاتح
که از فتحش فلک فتحاً مبینا زیور آورده
قدم در ملک هستی زد علی را مظهر قدرت
چه قدرت قدرت مطلق که حق احیا گرآورده
حسین بن علی را داده حق فرخنده مولودی
که با میلاد خود تفسیر نص کوثر آورده
بگو تا کربلا آماده سازد سنگر خود را
که بهر یوسف زهرا خدا همسنگر آورده
به تیر و نیزه و شمشیر و خنجر مژدگانی ده
که این زیبا پسر بهر نشانه پیکر آورده
برای سرفرازی بر فراز نیزه دشمن
علی اکبر از بهر سرافرازی سر آورده

===================

روزی که بال میزدم اما پری نبود

روزی که حلقه میزدم اما دری نبود

روزی که باده عربده میزد حریف کو

حل میشدم درون مِی و ساغری نبود

روزی که در میان تمامی عقل ها

مستانه نعره میزدم و حنجری نبود

روزی که عشق بود و خداوند عشق را

غیر از حسین آینه ی دیگری نبود

دیدم حسین گرم طوافی عجیب بود

بر دلبری که هم قدمش محشری نبود

میخواستم که دل بسپارم نیافتم

میخواستم که سر بدوانم سری نبود

آنروز حکم حضرت حق حیدری شدیم

ما را صدا زدند و علی اکبری شدیم

باید شنید از دو لبت یا حسین را

باید که دید روی لبت یا حسین را

از آن شبی که خنده زدی در میان مهد

هر شب علی علی شده لالا حسین را

با هیچ چیز عالم عوض نه نمیکند

ارباب ما شنیدن بابا حسین را

هر پنج وعده تا که اذان تو میرسد

مبهوت میکند همه حتی حسین را

این سان که خیره خیره تو را میکند نگاه

باید که دید وقتی تماشا حسین را

وقتی به روی دامن زینب نشسته ای

گویا گرفته حضرت زهرا حسین را

باغ بهشت را گرو باده داده ایم

دیوانگان حضرت ارباب زاده ایم

وقتی که باز میکنی از رخ نقاب را

بیچاره میکنی ز پی ات آفتاب را

انگشت بر لب اند تمامی قاب ها

داری ز بس که چهره ی ختمی مآب را

جبریل هم گمان کنم اینجا مردد است

آورده در حضور تو امّ الکتاب را

شکر خدا برای گره های کور ما

آورده ای هزار دم مستجاب را

چشم پدر ز شوق و شعف برق میزند

وقتی سلام میکنی عالیجناب را

زینب برای عرض ادب سجده میکند

تا دست میکشی سر و یال عقاب را

تو حیدری که آمده تکرار میشوی

وقت نبرد تیغ علمدار میشوی

در خاک میروند تمام سوارها

با دیدن تو ای نفس ذوالفقارها

حتی هنوز بین دلیران زبانزد است

یک صحنه از حضور تو در تار و مارها

تو میزدی به سینه ی لشگر ولی چه سود

یک تن نبود دور و برت از فرار ها

تیغ تو چرخ میزند و چرخ میزند

صدها هزار دست و سر نابکارها

از ناز ضرب شصت تو بد مست میشود

شمشیر تو که زَهره دَرَد از شکارها

از ناز ضرب شصت تو تکبیر میکشد

عباس، وقت دیدن این کارزارها

نامت حماسه ای ست که پیدا نمیشود

هر یوسف که یوسف لیلا نمیشود

================

از چه رو دل نسپاریم  بر این باورها

که دخیل اند به دستان تو پیغمبرها

کیست همچون تو که لب تشنه ی جامش باشند

از همان نخستین همه آب آورها

باز هم کار دل ما به شما افتاده

شکر لله که اسیریم به آقا ترها

دست بالا ببر و باز هم انگور بخواه

تا بگیریم ز دستان شما ساغرها

ازدحام است سر کوی شما اذن بده

لااقل ما بنشینیم همین آخرها

هرکسی نام کسی برد و سرش بالا رفت

ما که از لطف تو داریم سری در سرها

ذره تا نام تو را برد به خورشید رسید

هرکسی دور سرت گشت به توحید رسید

بین چشمان شما نور خدا ریخته اند

پنج تن را به سراپای شما ریخته اند

از همان صبح نخستین ز اضافات گلت

طرح ایجاد دل اهل بکا ریخته اند

هرچه زیباست گرفتار سر زلف شماست

نمک روی تو در منظره ها ریخته اند

یک نفر از در این خانه نرفته نومید

گرچه در راه شما خیل گدا ریخته اند

روی پیشانی ما نام شما حک شده است

روی پیشانی تو کرب و بلا ریخته اند

چقدر نام دل آرای شما شیرین است

شب جمعه حرم از بوی تو عطراگین است

قد و بالای شما حال و هوایی دارد

نوه ی فاطمه چه قدّ رسایی دارد

تو اذان گفتی و داوود به شیدایی گفت:

یا رب این کیست عجب زنگ صدایی دارد

میروی زیر قدم های تو دل میریزد

یک حرم پشت سرت اشک و دعایی دارد

قدری آهسته برو جز تو مگر این بابا

که دگر پیر شده باز عصایی دارد

همه دیدند پس از دوره شدن در میدان

سر آن یال عقابت چه حنایی دارد

قبل از آن که برسد پیش تنت خورد زمین

کوه بر خاک بیفتد چه صدایی دارد

بنویسید عمویی ز حرم زود رسید

آن عمویی که سر دست عبایی دارد 

جمع کردند به هر شکل تن اکبر را

چه بسازند پریشانی آن مادر را