امروز روز عيد. هستي آفرين است
امروز روز عيد. هستي آفرين است
عيدي که از هست آفرينش، آفرين است
بال ملک بر شانه ها رايات نورند
برگ درختان صفحه ي آيات نورند
پيچيده در گلزارها بوي محم.د (ص)
گل مي زند لبخند بر روي محم.د (ص)
آل محم.د سوره ي کوثر بخوانيد
قرآن به کف گيريد و از مادر بخوانيد
مصداق کوثر بر شما بادا مبارك
ميلاد مادر بر شما بادا مبارك
اي سر به سر سادات عالم هر کجاييد
سي.اره گانِ ليل. القدر خداييد
امشب به فُلک آفرينش نوح دادند
بار ديگر بر جسم احمد روح دادند
نوري که از سيب آن شب درخشيد
امشب به چشم آفرينش نور بخشيد
اين است آن ميوه که دادار جليلش
بگذاشت زير بال هاي جبرئيلش
قرآن ستوده خَلق و خُلق و خوي او را
احمد شنيد از باغ جنّت بوي او را
احمد چهل شب از خديجه دور گرديد
نور وجودش بار ديگر نور گرديد
با روزه و ذکر و عبادت حال مي کرد
پيوسته از اين نور استقبال مي کرد
بعد از چهل سال ذکر و ا.حيا و سجودش
لبريز شد از نور حق ظرف وجودش
اين نور در قلب نبي نور آفرين شد
تا منتقل از او به ام. المؤمنين شد
او آسمان ها را چراغ انجمن بود
با مام خود پيش از ولادت هم سخن بود
در ظرف باورها نگنجد، هر چه مي گفت
تنها خدا داند که با مکادر چه مي گفت
اي چار سادات بهشت اينک کجاييد
کلثوم، ساره، آسيه، مريم بياييد
چون اختران امشب به گ.رد ماه باشيد
پروانه ي شمع رسول الله باشيد
اطراف آن پاکيزه مادر را بگيريد
تطهير و قدر و نور و کوثر را بگيريد
گلبوسه از قُرص قمر گيريد امشب
روح محم.د (ص) را به ب.ر گيريد امشب
اين نازنين مولود، زهراي بتول است
محبوبه ي حق ليل. القدر رسول است
رکن امامت پنج تن را محور است اين
بر يازده شمس ولايت مادر است اين
قرآن روي دست احمد را ببينيد
در دامن احمد محم.د (ص) را ببينيد
پيغمبر و زهرا و حيدر يک وجودند
روز ازل تصوير يک آيينه بودند
اين هر سه يک نورند و داراي سه اسمند
در اصل يک روح مجرّد در سه جسمند
اين بضعه ي طاهاست بلکه روح طاهاست
مرضي.ه، زهرا، فاطمه، روحي فداهاست
بالِ دو صد جبريل، فرش آستانش
بسته نزول هل اتي بر بذل نانش
اين آسمانِ آسمان ها در زمين است
محکم ترين رکن اميرالمؤمنين است
بي نور او حق، م.لک امکاني ندارد
در چشم ما آغاز و پاياني ندارد
ما از مقام عصمت داور چه ديديم
خورشيد را کوچک ار از يک سکّه ديديم
کوته بود بر او سپاس آفرينش
ما ناتوان، او ناشناسِ آفرينش
اوصاف کوثر بايد از کوثر بپرسيد
زانو زده از احمد و حيدر بپرسيد
ذري.ه ي آدم نمي دانند او کيست
سلمان و بوذر هم نمي دانند او کيست
ناموس حق، شمس شرف، بحر کرامت
دخت نبي، کفو علي، مام امامت
مقصود حق در سوره ي کوثر جز او کيست؟
دخت رسول و همسر حيدر جز او کيست؟
مريم شود خم در حضور زينبينش
جبريل شد گهواره جنبان حسينش
اين هست و بود رحم.ٌ للعالمين است
اين کُفو بي کُفو اميرالمؤمنين است
عصمت بود عکس خيالي از عفافش
ميلاد عترت ليل. القدر زفافش
اهلِ کرم را درس کامل داد آن شب
پيراهن خود را به سائل داد آن شب
ميکال آن شب پرده دار محفلش بود
جبريل در ره ساربان محملش بود
چشم علي بر آفتاب منظر او
روح محم.د (ص) بال زد پشت سر او
چشمش به احمد بود و قلبش با علي بود
پيوسته ذکرش يا محم.د (ص) يا علي (ص) بود
اين مهر و مه زاو.ل به هم وابسته بودند
در آسمان ها عقدشان را بسته بودند
اي روح پاك و جسم پاکت آسماني
اي مصطفي را صورتت سبع المثاني
هست خدا، هست نبي، هست محم.د (ص)
جان محم.د (ص) بر سر دست محم.د (ص)
مولا اميرالمؤمنين محوِ مقامت
مأمور، ختم الانبيا بر احترامت
دست تو بالاي سرِ خلق دو عالم
پايت به چشم حاملان عرش اعظم
تو کيستي افلاکي افلاکياني
کز لطف و رحمت همنشين با خاکياني
هم قبله ي جان استي و هم کعبه ي دل
ماندي چرا با خاکيان در خانه ي گل
يک لحظه خالي از فروغت دل نشايد
جاي چراغ بزم دل در گ.ل نشايد
پرواز تو فوق ملک فوق ملک بود
دستيت بر دستاس و دستي بر فلک بود
با گردش دستاسِ تو گرديد خورشيد
از پرتو مهر تو پ.ر شد تا درخشيد
فردوس، مسکينِ در کاشانه ي تواست
بار ولايت همچنان بر شانه ي تواست
وصف تو از قول نبي روحي فداهاست
تطهير و قدر و کوثر و ياسين و طاهاست
دست تو دست کبريا در آستين است
اعضاي تو اعضاي ختم المرسلين است
چشم تو در چشم محم.د (ص) حاوميم است
ابرويت بسم الله رحمان الرّحيم است
تو دست و بازوي علي روز مصافي
تو ذوالفقار شير داور در غلافي
تو کيستي سر تا قدم پيغمبر استي
تو يک اميرالمؤمنين ديگر استي
با هر نگه دل بر تو مي بازد محم.د (ص)
روز جزا هم بر تو مي نازد محم.د (ص)
اي آسمان ها قبضه اي از تربت تو
سي.ارگان بارانِ ابرِ رحمت تو
گلزار دين لب تشنه ي باران ابرت
روحِ اميرالمؤمنين زو.ار قبرت
حسن تو تصوير محم.د (ص) آفريده
لب خنده ها بر روي احمد آفريده
با آن که خود خورشيد حسن ابتدايي
محو خدا محو خدا محو خدايي
آدم چو در امواج غم نام تو را گفت
ذات الهي توبه ي او را پذيرفت
تو کيستي که ذات پاك بي نيازت
نازد به اوج بي نيازي بر نمازت
تو کيستي که عقل کلّ گويد فدايت
يا دست بوسد يا که خيزد پيش پايت
تو کيستي که جان عالم خوانده جانت
يک سوره نازل گشته در يک بذل نامت
تو کيستي که وحي جوشد از پيامت
بعد از نبي جبريل گشته هم کلامت
تو کيستي که روز و شب ختم نبو.ت
کرده زيارت خانه ات را پنج نوبت
تو کيستي که ذات حق خوانده عزيزت
اعجاز مريم آيد از دست کنيزت
تو کيستي که رکن خود خوانده امامت
جان امامت را خريدي با قيامت
تو کيستي؟ من کيستم تا از تو گويم
گيرم دهان خويش از کوثر بشويم
آخر چه گويم تا نريزد آبرويم
طوطي شوم تا هر چه گويي من بگويم
گردون بود يک پايه از قصرِ جلالت
جنّت بود يک لاله در دست بلالت
بي مهر تو آيد اگر در حشر سلمان
کافر بوم خوانم اگر او را مسلمان
مقداد خواند خويش را خاك درِ تو
آذر بود در اختيارِ بوذر تو
جنّت به شوقت اختيار از دست داده
حورا به خاك فضّه ات صورت نهاده
قرآن که آياتش دل از احمد ربوده
شخص تو را در قدر و تطهيرش ستوده
اي دست عصمت گيسويت را شانه کرده
روح علي را دور خود پروانه کرده
گلخانه ي فردوس مهمان خانه ي تو
طاووس جنّت او.لين ريحانه ي تو
حورا به زلف خويش روبد خانه ات را
کعبه زيارت مي کند کاشانه ات را
الله اکبر خانه اي از خشت و از گل
بر روي هر خشتش نشسته يک جهان دل
ماه فلک را در مسيرش چهره سايي
خورشيد گيرد از چراغش روشنايي
بال و پر روح القدس فرش زمينش
گهواره جنبان گشته جبريل امينش
عطر نسيم روح بخشش روحِ آدم
در خويش پرورده دو عيسي و دو مريم
آيات قرآن نقش ديوار و در او
خورشيد و مه خاك شبير و شب.ر او
صحن زمينش آسمانِ آسمان ها
بامِ بلندش کهکشانِ کهکشان ها
خيزد به گردون نغمه ي تکبير از اين بيت
زينت گرفته آيه ي تطهير از اين بيت
ميکال بر اين آستان تعظيم آرد
جبريل از اين خانه دارد هر چه دارد
تو آفتابي و جهان دريايِ نورت
تو نخل نوري قلب احمد کوه. طورت
تو عصمت اللّهي و ما غرق گناهيم
تو چشم حقّي، ما اسير يک نگاهيم
تو کوثري ذري.ه ات خيرِ کثيرند
تو مادي و عالمت طفل صغيرند
در بندگي کار خدايي آيد از تو
با دست مشکل گشايي آيد از تو
تو بيکران درياي رحمت، ما ح.بابيم
تو مهري و ما ذر.ه هاي بي حسابيم
تو شمع جمع و خلق عالم بي تو فردند
تو آن طبيبي که طبيبان بي تو دردند
تو تا قيامت مادر صلح و قيامي
روز قيامت هم امامت را امامي
اي مادر بگذشته و آينده ي ما
اي م.هر با م.هرت شده پرونده ي ما
از فکر و فهم و وهم ما بالاتر استي
روز قيامت مي شناسندت که هستي
بال ملک در حشر گردد فرش راهت
ريزد برات عفو از موج نگاهت
آن روز ام.ت هر چه دارند از تو دارند
پيغمبران هم بانگ يا زهرا برآرند
محشر سراسر پاي بست توست زهرا
پرونده ي شيعه به دست توست زهرا
آن روز گردد عفو گرد دوستانت
هر شعله گردد لاله اي از بوستانت
آيد ندا از جانب ذات. الهي
محبوبه ام از من طلب کن هر چه خواهي
گو خلق را بر عصمت و پاکيت بخشم
بر وصله هاي چادر خاکيت بخشم
امروز محشر مي کند از تو اطاعت
اينک شفاعت کن شفاعت کن شفاعت
آن قدر مي بخشم که تو خوشنود گردي
راضي زلطف حضرت معبود گردي
ما داده ايم امروز بر تو پادشاهي
از ما خدايي از تو عفو و داد خواهي
امروز در بين خلايق داوري کن
هم اوليا هم انبيا را مادري کن
آن روز باشد روز داد زينبينت
آن روز خون جوشد زرگهاي حسينت
آن روز محشر مي خروشد با خروشت
آيد زهر سو بانگ يا زهرا به گوشت
آن روز صحراي قيامت محشر توست
محشر همه زير لواي شوهر توست
روزي که ام.ت ها زدوزخ مي هراسند
هم فاطمه هم شيعه اش را مي شناسد
آتش کجا و ما کجا کي باور ماست
ما با همه گفتيم زهرا مادر ماست
کافر اگر مهر تو باشد در سرشتش
دوزخ به يک يا فاطمه گردد بهشتش
لطف تو پوشد زشتي افعال ما را
مهر تو شويد نامه ي اعمال ما را
درگير و دار حشر ما را هم صدا کن
چون دانه از خاشاك يک يک را جدا کن
هر قطره اشگ ما به يادت کوثر ماست
بود و نبود ما همين چشم تر ماست
لطف و عطاي تو، تو را در حشر آرد
تا ناقه ات بر چشم محشر پا گذارد
ورنه بود بهر شفاعت قنبرت بس
بر کلّ ام.ت يک نگاه بوذرت بس
روز قيامت روز وانفساست فردا
اي واي بر آنکس که بي زهراست فردا
اي واي بر آنان که عهدت را شکستند
هنگام استمداد. تو ساکت نشستند
دست صمد بسته، صنم را نصب کردند
حقّ تو و حقّ علي را غصب کردند
يکباره از قرآن و پيغمبر بريدند
دين خدا را رو به قبله سر بريدند
حقي. که بودي حقّ حق، از حق ربودند
انگار در روز غدير خم نبودند
دست از خدا و عترتع و قرآن کشيدند
گويي که از او.ل محم.د (ص) را نديدند
آيا سقيفه پاسخِ حقّ نمک بود
آيا جواب عترتي، غصب فدك بود
با هم به قصد فتنه هم آواز گشتند
يکسر به د.ور جاهلي.ت باز گشتند
پيراهني کز نور حقّ پوشيده بودند
چون جامه ي چرکين زتن بيرون نمودند
آن دو که بهر فتنه کوشيدند با هم
شير خلافت را چه نوشيدند با هم
بايد زنم فرياد و گويم بي تقي.ه
از درد دل هاي علي در شقشقيه
بايد بگويم درد دل هاي علي را
بيداد و ظلم دو.مي و او.لي را
بايد بگويم او.لين مظلوم او بود
خارش به چشم و استخوان در گلو بود
بايد بگويم شير حقّ خانه نشين شد
بايد بگويم فاطمه نقش زمين شد
بايد بگويم حقّ پيغمبر ادا شد
با يک لگد يک آيه از کوثر جدا شد
بايد سخن از دستهاي بسته گويم
خون گريم و از پهلوي بشکسته گويم
بايد بگويم باب فتنه باز کردند
با قتل زهرا کار خود آغاز کردند
بايد بگويم فاطمه يار علي بود
تا پاي جان تنها طرفدار علي بود
از صورت و از سينه و بازو نمي گفت
با پهلوي بشکسته از پهلو نمي گفت
در بستر و سنگر وجودش با علي بود
آغاز و پايان کلامش يا علي بود
فرياد مي زد هر چه پيش آيد خوش آيد
اسلامِ زهرا بي علي هرگز نشايد
اي کافران بستيد دست کبريا را
گشتيد دشمن نفس ختم الانبيا را
با اسم قرآن کلّ دين را غصب کرديد
حقّ اميرالمؤمنين را غصب کرديد
با داغ پيغمبر ستم کرديد بر ما
هيزم به جاي لاله آورديد بر ما
کرديد کاري تا به جاي نورِ دانش
از خانه ي ما رفت بالا دود و آتش
اين سينه ي من، اين فشار درب خانه
اين فاطمه، اين ضربه هاي تازيانه
اين بازوي من اين غلاف تيغ دشمن
اين دست سنگين عدو اين صورت من
گر جان رسد از جور دشمن بر لب من
گر زير دست و پا دهد جان زينب من
گر پشت در از عمق جان شيون بر آرم
حاشا امام خويش را تنها گذارم
بالله همين است و همين است و همين است
تنها امام من اميرالمؤمنين است
تا پاي جان گويم که اين است و جز اين نيست
مولاي من غير از اميرالمؤمنين نيست
فتحِ نهايي. ولايت کيست؟ زهرا
او.ل فدايي. ولايت کيست؟ زهرا
جز محسن شش ماهه ياور داشت، زهرا
دست از اميرالمؤمنين برداشت، هرگز
صد بار در راه امام خود فدا شد
تا با غلاف تيغ از مولا جدا شد
تنها نه دست دخت احمد را شکستند
والله بازوي محم.د (ص) را شکستند
دستي که بالا رفت در آن آستانه
بگذاشت بر رخسارِ پيغمبر نشانه
دست خزان در باغ دين خيره سري کرد
ياس رسول الله را نيلوفري کرد
حور.يه بود و ديوها کشتند او را
يک تن نگفت آخر چرا کشتند او را
زهرا غم و درد علي را مشتري شد
تنها طرفدار ولايت بستري شد
چون شمعِ سوزان قطره قطره آب مي شد
زينب نگه مي کرد و او بيتاب مي شد
از پاي تا سر درد بود ام.ا نمي گفت
با فضّه گر مي گفت با مولا نمي گفت
يار علي، حتّي کنار بسترش بود
الله اکبر بسترش هم سنگرش بود
در بستر خود هم شرار دل فشانده
از بهر زنهاي مدينه خطبه خوانده
رمز جهاد او ولايت پروري بود
حتّي ميان بسترش هم حيدري بود
در هر نفس با مرگ هم آغوش مي شد
کم کم چراغ عمر او خاموش مي شد
با آنکه خلقت را چو مولايش ولي بود
در هر نگاهش يک حلالم کن علي بود
مي گفت از گلزار ام.يدت خزاني
خيري نديدي يا علي از زندگاني
با چشم خود ديدي خزان لاله ات را
از دست دادي يار هجده ساله ات را
ترسم که روحت پر زند از تن علي جان
تا جان ندادي گريه ئکن بر من علي جان
نُه سال در کاشانه ات بودم امانت
والله در حقّت نکردم يک خيانت
از آن شبي که وارد اين خانه گشتم
بر گرد. شمع عارضت پروانه گشتم
انگار مي ديدم که در اين آستانه
بايد سپر گردم به پيش تازيانه
مي ديد در آن لحظه چشم باطن من
او.ل فدايي. تو گردد محسن من
ما هر دو همچون طاير بشکسته باليم
وقت جدايي شد بيا با هم بناليم
سخت است ام.ا صبر کن در ارتحالم
اينک حلالم کن حلالم کن حلالم
بايد که اسرار مرا با کس نگويي
بايد تنم از زير پيراهن بشويي
بايد بشويي پيکرم را مخفيانه
بايد کني تشييع، جسمم را شبانه
گر قاتلم از بهر تشييعم بيايد
از سينه ي تابوت فريادم بر آيد
دارم هزاران درد پنهاني به سينه
قبر مرا مخفي کن از اهل مدينه
بايد که چشم شيعه بر من خون فشاند
تا روز محشر قبر من مخفي بماند
بغض علي بشکست ناگه در گلويش
مي داد جان، جان عزيزش رو به رويش
آتش به سوز سينه ي او باد مي زد
لب بسته بود ام.ا دلش فرياد مي زد
مي خواست غم راه. نفس بر او بگيرد
مي خواست پيش يارِ تنهايش بميرد
مي برد بيداد خزان نيلوفرش را
مي ديد چشم نيم باز همسرش را
آهسته گفت اي ياور بي ياور من
اي با تن تنها تمام لشکر من
اي شمع سوزان من اي پروانه ي من
بي من مرو بي من مرو از خانه ي من
چون بر تو بين دشمنان ماتم بگيرم
گر دوستم داري دعا کن تا بميرم
بي روي تو خون در دل صبر است بر من
کاشانه ي بي فاطمه قبر است بر من
من طاير بي بالم و بالم تو هستي
آن کس که مي گريد بر احوالم، تو هستي
من بين دشمن غير تو ياري ندارم
پرپر مزن در پيش چشم اشگبارم
تو پيشمرگ من شدي در آستانه
تو يار من بودي به زير تازيانه
تو بين دشمن جان حيدر را خريدي
با پهلوي بشکسته دنبالم دويدي
با اين همه مهر و وفايي که تو داري
آيا روا باشد مرا تنها گذاري
خورشيد مي شد ناپديد از چشمِ ياران
کم کم فرو مي برد سر در کوهساران
در مغربي تاريک و دلگير و غم انگيز
مي گشت چشم آسمان از گريه لبريز
جان اميرالمؤمنين چشم از جهان بست
مولا زپا بنشست و زهرا رفت از دست
شد بسته چشم نيم باز آن حزينه
تاريک شد چون خانه ي مولا مدينه
آخر زمولا ياور او را گرفتند
هم سنگر بي سنگر او را گرفتند
تا مرغ روحش از قفس آزاد گرديد
مولا ميان خلق دشمن شاد گرديد
از پيکرِ جانِ پيمبر جان جدا شد
يا قدر و نور و کوثر از قرآن جدا شد
دو گوشوار عرش با رنگ پريده
دو کودك معصوم پيراهن دريده
دو جوجه ي بي بال در لانه دويده
نه، دو کبوتر، نه، دو مرغ سر بريده
با گريه روي نعش مادر اوفتاده
خم گشته و صورت به پاي او نهاده
کاي جان مادر قلب ما را پاره کردي
با مرگ، زخم سينه ات را چاره کردي
در حجره ي خاموش خود آرام خفتي
تنها نداي دوست را لب.يک گفتي
اي نخل بي برگ علي، برخيز مادر
يار جوان مرگ علي، برخيز مادر
برخيز مادر لحظه ي راز و نياز است
هنگام مغرب آمده وقت نماز است
ما راز دل ها با خدا کرديم مادر
بر تو زسوزِ دل دعا کرديم مادر
برخيز اينجا شهر دشمن هاست مادر
در بين دشمن ها علي تنهاست مادر
مولا به مسجد ديده گريان دل شکسته
در بين مردم يکّه و تنها نشسته
از پرده ي دل بانگ يا اُم.ا کشيدند
افتان و خيزان جانب بابا دويدند
کاي او.لين مظلوم در اوج امامت
در ماتم زهرا سرت بادا سلامت
اي پير غم، يار جوانت رفت از دست
دست اجل پرونده ي عمر ورا بست
کار از زبان نايد که گويم با چه حالي
آمد کنار فاطمه مولي الموالي
زد ناله از دل کاي يگانه همنشينم
من ابن عم. تو اميرالمؤمنينم
چشم علي، چون شد که چشم خويش بستي
با من تکلّم کن ببينم زنده هستي
آنان که پهلوي تو بشکستند زهرا
پرونده ي عمر مرا بستند زهرا
اي حافظ جان علي با جسم خسته
اي دست و بازوي امامِ دست بسته
قبر غريبت در دل بشکسته ي من
بي من مرو از خانه ي دربسته ي من
يا فاطمه من قهرمان خيبر استم
با داغ تو دادند اين مردم شکستم
الله اکبر شب شد ام.ا چه شبي بود
هر قطره اشگ چشم مولا کوکبي بود
بايد علي صد بار ترك جان بگويد
تا پيکر مجروح زهرا را بشويد
اهل مدينه خواب و مولا مانده بيدار
اشکش به صورت ريخته، صورت به ديوار
مي ديد پامال خزان ها لاله اش را
مي شُست جسم يار هجده ساله اش را
جاري گلاب ديده بر ياس کبودش
از دست رفته هستي و بود و نبودش
در ماتم خونين گل خود بود حالش
چون طايري کز تن جدا گرديده بالش
مي شُست جسم همدم و دلداده اش را
قرآنِ زير دست و پا افتاده اش را
مي شُست در تاريکي. شب جسمِ خسته
مي کرد دستش لمس بازوي شکسته
مي شُست جسم دختر خير البشر را
مي شُست جاي بوسه ي مسمار در را
مي شُست اندام گل نيلوفرش را
همسنگرش را همدمش را همسرش را
از پا فتاد و مرگ خود را ديد آن شب
جانان خود را در کفن پيچيد آن شب
آرام بود ام.ا وجودش مشتعل بود
از مادر و از چار فرزندش خجل بود
آهي کشيد و زد گره بند کفن را
مي سوخت و مي ديد مرگ خويشتن را
يک چشم بر ياس کبودش در کفن داشت
يک چشم ديگر بر حسين و بر حسن داشت
دو گوشوار عرش، دو سروِ سيه پوش
دو شعله ي افروخته، دو شمع خاموش
دو کودك معصوم، دو طفل عزادار
دو جوجه ي افسرده نه، دو بلبل زار
در سينه روي داغ هر يک داغِ ديگر
داغ پيمبر داغِ محسن داغِ مادر
يک چشم آن دو نازنين سوي کفن بود
چشم دگر بر دست هاي بوالحسن بود
چشم علي افتاده بر آن دو ستاره
دو آفتاب بامِ غم دو ماهپاره
آهسته گفتا اي دو طفل داغديده
در خردسالي داغدار ياس چيده
آييد و جان خويش را در بر بگيريد
از ياسِ توشه ي ديگر بگيريد
دو جوجه ي بي بال و پر از جا پريدند
چون مرغ بسمل جانب مادر دويدند
دو دسته گل گلبوسه از کوثر گرفتند
قرآنِ خون آلوده را در بر گرفتند
تنها نه اينجا هم حسين و هم حسن سوخت
مولا کنار خانه، زهرا در کفن سوخت
ناگه از آن خونين بدن آهي برآمد
با ناله بيرون دست هاي مادر آمد
بشنيد گردون ناله ي منصوره اش را
بگرفت قرآن در بغل دو سوره اش را
اينجا دگر خورشيد بود و دو ستاره
مي گشت قلب آسمان ها پاره پاره
بشنيد ناگه گوش مولا اين ندا را
اي داغ ديده روي داغ دل، خدا را
رحمي به اهل آسمان بهر خدا کن
از لاله ي پرپر دو بلبل را جدا کن
آن شب علي آرام چون دريا خروشيد
از خشت خشت خانه اش فرياد جوشيد
در لحظه هاي سخت. تشييع جنازه
داغ محم.د (ص) در دلش مي گشت تازه
تاريکي و غربت چراغ خانه اش بود
تابوت محبوبش به روي شانه اش بود
فرياد خاموشش قرار از صبر مي برد
تابوت خود را در کنار قبر مي برد
شمع خموش خويش را از خانه مي برد
عمر عزيزش را به روي شانه مي برد
تابوت هم گريان بر احوال علي بود
اي کاش آن شب حمزه دنبال علي بود
آن شب تمام دشت و هامون گريه مي کرد
پهلوي زهرا هم بر او خون گريه مي کرد
خاك مزار از اشگ تنهاييش گ.ل بود
بر چهره جاري از دو چشمش خون دل بود
مي گفت اي جان از تنم بيرون شو امشب
اي دل بسوز اي اشگ ديده خون شو امشب
اي مرگ ياري کن که از جا برنخيزم
تا بر تن تنها اميدم خاك ريزم
ياري که بين دشمنان گرديد يارم
سخت است جسمش را به زير گ.ل گذارم
ناگه زآغوش لحد دستي بر آمد
آواي پيغمبر به گوش حيدر آمد
کاي داغدار گل، بده نيلوفرم را
ريحانه ام روحم روانم دخترم را
از اشگ خجلت شسته اي دامن، علي جان
اجر امانت داريت با من، علي جان
من ياس دادم از تو نيلوفر گرفتم
گل دادم و گل زخمِ ميخ در گرفتم
تو دست حقّ بودي چرا با تو چنين شد
در پيش چشمت همسرت نقش زمين شد
مولا زخجلت د.ر. اشگ از ديده مي سفت
مي سوخت و مي ريخت اشک از ديده مي گفت
يا رحمةً للعالمين تا زنده هستم
هم از تو هم از فاطمه شرمنده هستم
هارون تو از سامري آزارها ديد
جان دادن خود را به چشمش بارها ديد
هم سوختم هم گريه همچون ابر کردم
ناموس من نقش زمين شد صبر کردم
از نخل بي برگ و برت پهلو شکستند
دست مرا بستند و دست او شکستند
اي کاش جانم با نفس از دل برآيد
با عمر زهرا عمر من هم بر سر آيد
با مرگ زهرا کم شده صبر و شکيبم
يک خانه ي بي فاطمه گشته نصيبم
بي او چراغِ عمر من هم گشت خاموش
هرگز نگردد داغ زهرايم فراموش
من زائر يک قبرِ بي شمع و چراغم
من داغدارم، بر جگر باشد سه داغم
پيوسته سوزاند وجودم را سرا پا
داغ پيمبر، داغ محسن، داغ زهرا
اي خاك، جانان مرا در بر گرفتي
قلب مرا، جان مرا، در برگرفتي
وقتي که دست از دفن محبوبم کشيدم
جان دادن خود را به چشم خويش ديدم
با دفن زهرا خاك غربت بر سرم شد
اي خاك! ديگر مرگ زهرا باورم شد
تا عمر دارم مرگ را چشم انتظارم
عمري که بي زهراست باشد احتضارم
بعد از نبي قدر و جلالم را شکستند
با مرگ زهرا هر دو بالم را شکستند
ام. ابيهاي مرا کُشتند اي خاك
والله زهراي مرا کُشتند اي خاك
اي کعبه ي پنهان حيدر تربت تو
اي ديده ام لبريز اشگ غربت تو
اي ناله ي يا فضّه ات هر شب به گوشم
تا عمر دارم چوب تابوتت به دوشم
پرپر زده بي بال و پر در آشيانه
بر روي دستت بوسه هاي تازيانه
دستي برون از خاك کن يک بار ديگر
اشگ علي را پاك کن يک بار ديگر
صد راز پنهان داشتي با من نگفتي
درد. فراوان داشتي با من نگفتي
با من نگفتي سيلي و قرص قمر را
با من نگفتي قص.ه ي مسمار و در را
با من نگفتي از تن مجروح و خسته
از سينه و بازو و پهلوي شکسته
با من نگفتي بارها قاتل تو را کشت
با من نگفتي يا علاي آخر چرا کشت
با من نگفتي اي گُل در گِل نشسته
قنفذ به بازوي تو بازو بند بسته
با من نگفتي اي نبو.ت را ستاره
چون شد که از گوشت جدا شد گوشواره
نه سال من با تو تو با من خو گرفتي
آخر چرا يکباره از من رو گرفتي
اي شمع بزم دل چرا بي تاب گشتي
در پيش چشمم لحظه لحظه آب گشتي
وقتي زلب هايت حلالم کن شنيدم
جان کندن خود را به چشم خويش ديدم
تو يک تنه بودي تمام لشگر من
نگذاشتي مويي شود کم از سر من
خصم آستان خانه ام را قتلگه کرد
تو تازيانه خوردي و زينب نگه کرد
وقتي که بر رويت جسارت شد زسيلي
روي من و روي پيمبر گشت نيلي
تاريخ اين مصراع، متن کاملش بود
غصب خلافت قتل زهرا حاصلش بود
با قتل محسن دست دشمن باز گرديد
کُشتار آل فاطمه آغاز گرديد
تا دست بيداد سقيفه آتش افروخت
بيت علي تا خيمه هاي کربلا سوخت
وقتي که زهرا سيلي غصب فدك خورد
در مقتل خون دخترش زينب کتک خورد
تا دست حيدر بسته با دست جفا بود
دست علمدار حسين از تن جدا بود
وقتي خلافت را زحيدر غصب کردند
طاغوت ها را تا قيامت نصب کردند
آل محم.د (ص) کشته ي اين خنجر استند
حج.اج ها زاييده ي اين مادر استند
تنها نه افکار ولايت از سقيفه است
تا روز محشر هر جنايت از سقيفه است
اعلان جنگبا خدا روز سقيفه است
بيدادها را ابتدا روز سقيفه است
ايت م.نجلي از خطبه ي زهراست آري
روز سقيفه روز عاشوراست آري
بر روي قبر مخفي زهرا نوشته
زهرا زجان درياي حيدر گذشته
شيعه جدا از آل پيغمبر نگردد
يک گام از راهي که رفته بر نگردد
هر کس که زهرائيست پرچمدار دين است
سيلي خور خطّ اميرالمؤمنين است
همين است و همين است و جز اين نيست « ميثم »
دين، جز تولاّي اميرالمؤمنين نيست
=====================
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۲/۰۲/۰۹ ساعت 16:36 توسط محمد محسن زاده گنجی
|