يا حضرت زهرا س( اشعار فاطميه)
دشمن شکسته از کین هم بال هم پرم را
در آشیانه کشتند یارب کبوترم را
بی یار و غمگسارم گردیده گریه کارم
هرشب روم گذارم بر تربتش سرم را
آنقدر بعد زهرا شدم غریب وتنهاه
گویم به چاه شبها غم های خاطرم را
می خواست تا نبینم من جای تازیانه
گفتا علی بده غسل شبانه پیکرم را
که دیده باغبانی جز من که در جوانی
شبانه دفن کردم لاله پرپرم را
روزی که بین دشمن یاری نبود بر من
دیدم به خاک کوچه یگانه یاورم را
من قهرمان خیبر بودم ولی زکینه
بستند به بازوی او مدال خیبرم را
این درد با که گویم شد مرگ آرزویم
در کوچه پیش رویم زدند همسرم را
می گفت حسن به افغان بشتاب ای پدرجان
که قنفذ و مغیره کشتند مادرم را
براي دسترسي به اشعارناب فاطميه
یافتم
میقات من پشت در است
حفظ « ربّ البیت » از حج برتر است
رمی
شیطان کردم از امر جلیل
تابگیرم کعبه از اصحاب فیل
بسته
بودم پشت در اِحرام خود
رهسپر کردم به مسجد گام خود
سعی
کردم تا نماند فاصله
از صفا تا مروه کردم هروله
گفتم
او شمع است و من پروانه ام
بر نگردم بی علی در خانه ام
حج من
رخسار حیدر دیدن است
طوف من ، دور علی گردیدن است
آنقدر
ای قبله ی بیت الحرام
دور تو گشتم که شد حجّم تمام
***
نیمه شب تابوت را برداشتند
بار غم بر شانهها بگذاشتند
هفت
تن، دنبال یک پیکر، روان
وز پی آن هفت تن، هفت آسمان
این
طرف، خیل رُسُل دنبال او
آن طرف احمد به استقبال او
ظاهراً
تشییع یک پیکر ولی
باطناً تشییع زهرا و علی
امشب
ای مَه، مهر ورزو، خوش بتاب
تا ببیند پیش پایش آفتاب
دو
عزیز فاطمه همراهشان
مشعل سوزانشان از آهشان
ابرها
گریند بر حال علی
میرود در خاک آمال علی
چشم،
نور از دست داده، پا، رمق
اشک، بر مهتاب رویش، چون شفق
دل،
همه فریاد و لب، خاموش داشت
مُردهای تابوت، روی دوش داشت
آه،
سرد و بغض، پنهان در گلوی
بود با آن عدّه، گرم گفت و گوی
***
آه آه
ای همرهان، آهستهتر
میبرید اسرار را، سر بستهتر
این
تنِ آزرده باشد جان من
جان فدایش، او شده قربان من
همرهان،
این لیلهی قدر من است
من هلال از داغ و این بدر من است
اشک من
زین گل، شده گلفامتر
هستیام را میبرید، آرامتر
وسعت
اشکم به چشم ابر نیست
چارهای غیر از نماز صبر نیست
چشم من
از چرخ، پُر کوکبترست
بعد از امشب روزم از شب، شبترست
زین گل
من باغ رضوان نفحه داشت
مصحف من بود و هجده صفحه داشت
مرهمی
خرج دل چاکم کنید
همرهان، همراه او خاکم کنید
گفتی چگونه قامت مولا شکسته شد؟
خاکم به سر ز ماتم زهرا شکسته شد
در یک غروب تلخ به قانون انکسار
خورشید از تلاطم دریا شکسته شد
خون شد دل شقایق و آلاله خون گریست
کز باغ احمدی گل معنا شکسته شد
صد چشمه خون ز چشم علی شد درون چاه
آن لحظهای که پهلوی زهرا شکسته شد
از بس که شیعیان به هوای مزار تو
گشتند سالها، دل صحرا شکسته شد
کو مومیای صبر خدا را طبیب دل؟
«دلجو» از این مصیبت عظما شکسته شد
=================