با آن دوات ناب که زمزم مرکبش
جبریل می نویسد از آن حسن مطلبش

جبریل می نویسد از اوصاف مرتضی
با آن زبان عرشی و خط معربش

وصفش برون ز حد گمان بشر نوشت
با دست چینی از کلمات مرتبش

آمیزه ای زنام خداوند نام او
محبوب ذوالجلال و مقام مقربش

نوشیده کائنات از آن ساغر علی
نهج البلاغه را و شراب لبالبش

او شاهکار خلقت و نازم به ناز او
افکنده است آسمان بادی به غبغبش

تیغش چنان بلیغ و زبانش چنان رسا
عالم به لرزه افتد اگر تر کند لبش

دست خدا و چشم خدا شرح لافتی ست
تا سر چگونه جنبد از او "عمر" و " مرحبش"

صد حیف کوچه کوچه مدینه ست و فاطمه ش
یا عصر روز واقعه تنهاست زینبش

مانده ست یک سوار . سواری که آشناست
تیغی به دست و پا به رکاب ست مرکبش