ياموسي بن جعفرع
زیر سنگینی زنجیر سرش افتاده
خواست پرواز کند دید پرش افتاده
میشود گفت کجا تکیه به دیوار زده ست
بسکه شلاق به جان کمرش افتاده
آدم تشنه عجب سرفه ی خشکی دارد
چقدر لخته ی خون دور و برش افتاده
گریه پیوسته که باشد اثراتی دارد
چند تاری مژه از پلک ترش افتاده
هر کس ایام کهنسالی عصا میخواهد
پسرش نیست ببیند پدرش افتاده
آنکه از کودکی اش مورد حرمت بوده ست
سر پیری به چه جایی گذرش افتاده!
به جراحات تنش ربط ندارد اشکش
حتم دارم که به یاد پسرش افتاده
شاعر : حسین رستمی
===============
خجالت می کشم آقا ز رویت
که دست حاجتی آرم به سویت
دعا کردم دمی آیم به کویت
بزیر بیرق سبز رضایت
سوختم
از زهرِ جفا ـ وای وای
ز دشمنان بی وفا ـ
وای وای
من که غریبم آشنایم
بیا
شرح تمامِ عقدههایم
بیا
سرم به خاک است و به
دامن بگیر
غریبتر از منی
رضایم بیا
سوختم از زهرِ جفا ـ
وای وای
ز دشمنان بی وفا ـ
وای وای
حلقهی
زنجیر تنم خورده است
ساق من از زجرِ غل
آزرده است
بیا ببین کُنجِ
کویرِ عذاب
گل وجودم که چه
پژمرده است
سوختم از زهرِ جفا ـ
وای وای
ز دشمنان بی وفا ـ
وای وای
وای که دشمن چه به
روزم نشاند
زخمِ جنایت به تن و
جان کشاند
کینهی بابای غریبم
علی
زهرِ عدوات به دلِ
من چشاند
سوختم از زهرِ جفا ـ
وای وای
ز دشمنان بی وفا ـ
وای وای
====================
بر روی لب هایت به جز یا ربنا نیست
غیر از خدا ، غیر از خدا، غیر از خدا نیست
زنجیر ها راه گلویت را گرفتند
در این نفس بالا که می آید صدا نیست
چیزی نمانده از تمام پیکر تو
انگار که یک پوستی بر استخوانی است
زخم گلوی تو پذیرفته است اما
زخم دهانت کار این زنجیر ها نیست
این ایستادن با زمین خوردن مساوی است
از چه تقلا میکنی ؟ این پا که پا نیست
اصلا رها کن این پلید بد دهان را
از چه توقع میکنی وقتی حیا نیست
نامرد ! زندان بان ! در این زندان تاریک
اینکه کنارش میزنی با پا عبا نیست
این تخته ی در که شده تابوت حالا
بهتر نباشد بدتر از آن بوریا نیست
اما تو را با نیزه ها بالا نبردند
پس هیچ روزی مثل روز کربلا نیست
علی اکبر لطیفیان
==================