«خط خون»

اى مدينه گريه را از سر بگير

مثل قلب زخمى حيدر  بمير

قدرى آهسته و ليكن ناله كن

گريه بر پيرى هجده ساله كن

مصحف داغ على  از دست رفت

كوله بار درد را بر بست رفت

باغ وحى عاطفه بى ياس شد

عرش بى آئينه احساس شد

ابر غم از ديده باريدن گرفت

بغضها در سينه ناليدن گرفت

عشق اخر اينچنين تفسير شد

خط خون بر سينه‏ اى تحرير شد

آنكه عالم با غمش خو مى ‏گرفت

دست خود از غم به پهلو مى ‏گرفت

عاقبت همچون كبوتر پر گرفت

حاجتش را از خدا آخر گرفت

=================== 

«باغ خزانى»

مادر چه غريبانه

رفتى تو از اين خانه

هم سوخته شمع ما

هم سوخته پروانه

ديگر نخورى سيلى

رويت نشود نيلى

آخر به كه گويم من

اين درد نهانى را

با اشك بشويم من

اين قد كمانى را

مادر چه غريبانه

 رفتى تو از اين خانه

جان مى ‏رود از دستم

خون خوردم و لب ‏بستم

بايد ببرم در گور

غمهاى نهانى را

در مسجد و در كوچه

ديديم من و بابا

او غاصب اول را

من سيلى ثانى را

در آروزى مرگم

افتاده برو برگم

دارم ز جهان تنها

اين باغ خزانى را

مادر چه غريبانه

 رفتى تو از اين خانه

 ====================

 «جاى خالى حضرت زهرا »

طائر از آشيان خود پريدن زود بود

دل ز قيد خانمان خود بريدن زود بود

رفتى و كردى على را در غمت ماتم ‏نشين

مجلس بزم عزا بهر تو چيدن زود بود

حاليا وقت يتيمى دارى زينب نبود

بانگ وا اما ز طفلانت شنيدن زود بود

اين يتيمان را نگفتى كى پرستارى كند

با دل پر غصه در خاك آرميدن زود بود

داغ مادر بر دل فرزند هم چون آتش است

طفلهاى كوچكت را داغ ديدن زود بود

من ندارم طاقت ديدار جاى خاليت

قامتم از ماتم مرگت خميدن زود بود

رنگ طفلانت پريده از غم بى مادرى

زينبت دنبال تابوتت دويدن زود بود

بى تو اى زهرا چراغ خانه‏ ام باشد خموش

آفتابا از لب بامم پريدن زود بود

بعد تو عيش يتيمان شد مبدل بر عزا

موسم شادى كفن بهرت بريدن زود بود

كاشكى جان از تنم با ناله‏ ام آيد برون

من ز هجران تو آه از دل كشيدن زود بود

============

«قبر شش ماهه»

شهادت از سراپايم نمايان است اى فضه

كتاب عمرزهرا رو به پايان است اى فضه

ز يك سو وصل بابايم ز يكسو دورى همسر

مرا روز وصال و شام هجرانست اى فضه

كمك كن تا بجا آرم نماز آخرينم را

كه يك امروز زهرا بر تو مهمانست اى فضه

اگر خود مى‏ دهم انجام كار خانه خود را

اجل با بانويت دست و گريبانست اى فضه

به زحمت قتگاه محسنم را مى كنم جارو

گلاب قتلگاهش اشك چشمانست اى فضه

روم در پيش محسن گر جدا ميگردم از زينب

كه آن ششماهه قبرش نيز پنهانست اى فضه

على را كن ز احوالم خبر اما پس از مردن

كه او را مرگ من چون دادن جانست اى فضه

پس از من جمع اطفالم نهند رو بر پريشانى

بر اين جمع پريشان دل پريشانست اى فضه

 =================== 

«ياس نيلوفرى»

مدينه شد گل ياست كجا نيلوفرى

كدامين كوچه دارد داغ مرگ مادرى

مدينه در كجاست مزار فاطمه

كجا گشته خزان، بهار فاطمه

مدينه كوچه هايت بوى زهرا مى ‏دهد

نشان از غربت شبهاى مولا مى‏ دهد

مدينه در كدامين كوچه زهرا را زدند

كجا در پيش طفلان، يار مولا را زدند

مگر آنجا على، دو دستش بسته بود

كه زهرا ناله دلش آهسته بود

 ================

 «يا فاطمه الزهرا»

اين چه غوغايى است كاندر ماسوى افتاده است

لرزش بر عرش خدا زين ماجرا افتاده است

اين چه آشوبى است كز طوفان غم بار دگر

نوح با كشتى به گر داب بلا افتاده است

آتش نمروديان افتاده بر جان خليل

كز شرارش آتشى بر جان ما افتاده است

گريه كن اى آسمان كز فرط غم در رود نيل

زين مصيبت از كف موسى عصا افتاده است

شهپر جبريل مى‏ سوزد كه از بيداد خصم

آتشى در مهبط وحى خدا افتاده است

باغبان در خواب و گل در باغ و گلچين در كمين

بلبل شوريده از شور و نوا افتاده است

يا رسول الله برخيز و ببين كز ضرب در

پشت درب خانه ، زهرا ز پا افتاده است

در بهار زندگى از يورش باد خزان

غنچه نشكفته‏ اى از گل جدا افتاده است

 ============== 

«ديوان عشق»

گر به گوش كوه خوانى شرح سوز آه من

آب مى ‏گردد چو شمعى از غم جانكاه من

دود آتش تا كه شد بر آسمان از خانه ‏ام

روز روشن تيره چون شب شد ز دود آه من

بى گناهى كم گناهى نيست در ديوان عشق

اين گنه را كردم و شد خانه قربانگاه من

پشت در، شش ماهه فرزندم به خاك و خون تپيد

پيش مرگم شد ز بس كه بود خاطر خواه من

پهلويم بشكست و ميخ در ز آتش سرخ بود

بوسه زد بر جاى لبهاى رسول الله من

دامن شوهر گرفتم ليك با ضرب غلاف

دست من كوتاه كرد آن دشمن بدخواه من

از پى احقاق حق رفتم كه گيرم حق خويش

ناگه آن نامرد شد در كوچه سد راه من

================ 

«زبان حال فضه»

من آن عصاره عشق و عقيده را ديدم

جهاد ظلمت و صبح سپيده را ديدم

چو بر جمال دل آراى او نظر كردم

در او صفات خداى نديده را ديدم

بگاه يورش باد خزان به گلشن دين

بهار و عصمت و صدها جريده را ديدم

در آستانه در تا كمك ز من طلبيد

دويدم و گل از شاخه چيده را ديدم

كنار آن گل پر پر ز كينه گلچين

فتاده غنچه در خون تپيده را ديدم

صداى خنده ظلمت شنيدم و گفتم

كه اشك چشم فروغ دو ديده را ديدم

ز ضرب ميخ در خانه يا رسول الله

به لوح سينه زهرا قصيده را ديدم

چو دست بسته على را ز خانه ‏اش بردند

دفاع بانوى قامت خميده را ديدم

به تازيانه چنان زد به بازويش قنفذ

كه نقش روى زمين آن سعيده را ديدم

================= 

«شكايت حضرت زهرا»

چنان ز داغ تو بابا شكسته بال شدم

كه طالب سفر به كوى ارتحال شدم

به لوح سينه من شرح اشتياق بخوان

كه سينه چاك اذان گفتن بلال شدم

چنان فتاده به سر شوق ديدن رويت

كه ديده بان تو در سنگر وصال شدم

بگاه يورش باد خزان به فصل بهار

كنار غنچه نشكفته پايمال شدم

به سيلى و لگد و تازيانه قنفذ

چو ماه يكشنبه بابا به شكل دال شدم

ميان آن در و ديوار وقت سقط جنين

به پاس حرمت تو صاحب مدال شدم

 ================= 

«در مصيبت فاطمه»

آن شب على از ظلم اعدا گريه مى ‏كرد

تنها كنار جسم زهرا گريه مى‏ كرد

آن شب به ياد اولين مظلوم عالم

آدم غزل مى‏ خواند و حوا گريه مى ‏كرد

آن شب ز طوفانى كه بر پا كرد ثانى

نوح نبى در قلب دريا گريه مى ‏كرد

آن شب خليل از پرده دل داد مى ‏زد

از داد او در طور، موسى گريه مى ‏كرد

آن شب مسيحا عرش را ماتم سرا كرد

كز ماتم او عرش اعلا گريه مى‏ كرد

آن شب حسن شال عزا بودش به گردن

از بهر مادر شمع آسا گريه مى‏ كرد

آن شب حسين بن على در شهر حيرت

مبهوت بود و غرق رويا گريه مى ‏كرد

آن شب سراپا محنت و غم بود كلثوم

زينب به حال زار بابا گريه مى‏ كرد

بر پيكر كاهيده و مجروح زهرا

مى‏ ريخت آب اسماء و مولا گريه مى ‏كرد

=============== 

«راز دل زهرا»

اينقدر خون در دلم اى چرخ بازيگر مكن

بيش از اين با غم مرا همگام و هم بستر مكن

از شعف ديباچه فكر مرا بر هم مزن

بى هدف مرثيه درد مرا از بر مكن

با من پهلو شكسته هر چه خواهى ظلم كن

بهر ساقى خون بجاى باده در ساغر مكن

همسرى را پيش شوهر بشنو و هرگز مزن

ظالمان را شاد از مظلومى شوهر مكن

ناله خواهد كرد بلبل گر گلى پر پر شود

گر نخواهى ناله بلبل گلى پر پر مكن

مادرى را همچو من سيلى مزن پيش پسر

دخترى را زين ستم رخت سيه در بر مكن

كاسه صبر من از صبر على لبريز شد

خصم را از صبر او بيهوده بر منبر مكن

من كه از اين دار فانى بسته ‏ام بار سفر

لااقل او را چو من با درد هم بستر مكن

هر چه كردى با من مظلومه‏ اى دنيا گذشت

بعد من ظلم و ستم بر ساقى كوثر مكن

هيچ طفلى را به خردى در مسير زندگى

همچو اطفال من غمديده بى مادر مكن

هر كه گويد به زهرا خصم دون سيلى نزد

اين سخن كذب است گر اهل دلى باور مكن

 ================ 

«وادى عشق»

مدينه وادى عشق خدائيست

مدينه منزل هر كربلائيست

مدينه داغدار بغض و كينه است

مدينه راز دار زخم سينه است

همان جايى كه زهرا خورده سيلى

خدا داند همان شهر مدينه است

مدينه رنگ حسن پريده بود

نمى‏دانم تو كوچه چه ديده بود

مدينه شكسته بود بال و پرى

مدينه آتش گرفته بود درى

 =============

«كوثر غربت»

تلاوت سحر از اشك ديده زهراست

كه اشك ديده ما آفريده زهراست

هر آنكه كوثر غربت ز ديده ‏اش جارى است

يقين به روز جزا برگزيده زهراست

به خط خون به روى باب خانه نوشت

فداى يار شدن، اصل ديده زهراست

همان كه كربلا از وفاى او باقى است

عقيله دو سرا پرورديده زهراست

اگر كه پرچم اسلام ما پا برجاست

به پشت گرمى قد خميده زهراست

دعا كنيد بيايد يگانه منتخبش يابن الحسن

دعا براى ظهورش عقيده زهراست

امشب بهار عشق همرنگ خزان شد

اشك خدا بر غربت مردى روان شد

امشب زمين را هاله غربت گرفته

ماتم جهان بر مادر خلقت گرفته

امشب ز حلقوم نيايش آه آيد

آواى يا زهرا ز بيت الله آيد

گلهاى ياس عشق پر پر گشته آرى

گو شَهْ فداى جان كوثر گشته آرى

درها تمامى بسته بر مرد غريبت

ذكر آلاله‏ ها امن يجيب است

بابا پر شكسته مهمونى ندارد

بال و پر شكسته بهبودى ندارد

امن يجيب كودكان سودى ندارد

شاه ولايت بى مبالى گشته امشب

سجاده صديقه خالى گشته امشب

 ==================

«بانوى تقوى»

ابر بلا سايه افكنده روى يثرب

عزم سفر دارد بانوى يثرب

خورشيد عصمت لحظه لحظه در افول است

اى شيعيان فردا مدينه بى ‏بتول است

هستى مولا پيش چشمش دود مى ‏شد

سرمايه يك ماه او نابود مى ‏شد

گل چين، گل ياس على چيدن ندارد

ديگر نمك بر زخم پاشيدن ندارد

اين مهتر بانوى تقوى و عفاف است

بخشنده پيراهن شام ز فاف است

روزى كه گرگى پنجه بر آن ماه روى زد

آنجا كه كينه با لگد بر آبرو زد

روزى كه دست عشق را بستند

او ديد گلچين گل شش ماهه‏ اش را

چرا بوى فراق آيد دگر از بستر زهرا

كه باقى نيست در بستر به جز خاكستر زهرا

===============

«در فراق پدر»

ز بعد مرگش بابش بس غمين بود

زبان حال او گويا چنين بود

پس از مرگ تو اى باب كبارم

اميد زندگى ديگر ندارم

مگر از دخترت زهرا چه ديدى

كه دل يكبارگى از او بريدى

كجائى تا غم دل با تو گويم

كه دشمن مى‏ زند سيلى برويم

يكى آزرده از كين بازويم را

يكى بشكسته از در پهلويم را

ز بس ديدم جفا در نوجوانى

به تنگ آمده دلم از زندگانى

پس از تو خوار در ايام گشتم

به هجده سالگى ناكام گشتم

================== 

«زبانحال با اميرالمومنين»

به گاه نزع با حال مكدر

بگفتا با على  دخت پيغمبر

پسر عم اى به هر غم غمگسارم

بيا بنشين وصيت با تودارم

فلك افكنده طرح بى وفايى

پسر عم آمده وقت جدايى

اگر رنجيده‏اى از من پسر عم

خلافى ديده‏ اى از من پسر عم

حلالم كن به جان نور عينم

يتيم بى نوا يعنى حسينم

چو بيرون رفت روحم از تن زار

به شب نعش مرا بر خاك بسپار

دگر خواهم ز روى مهربانى

به بالين سرم قرآن بخوانى

شب هر جمعه آئى بر مزارم

به خاطر آورى احوال زارم

به جاى من پسر عم تا توانى

بكن با كودكانم مهربانى

كه بعد مرگ من دارئم فكارند

يتيمند و به سر مادر ندارند

 =============

«زبان حال حضرت بعد از پدر بزرگوارش»

بعد مرگ پدر از شدت غم خير نسا

داشت اين ناله جانسوز بهر صبح و مسا

تا ز مرگ تو سيه كرد فلك معجر من

شد جهان يكسره تاريك بچشم‏ تر من

در بر خلق جهان عزت من گشت تمام

رفت تا سايه ات اى جان پدر از سرمن

كاش مي بود كنون مادرم اما چه كنم

رفته پيش از تو از اين دار فنا مادر من

اى فلك زود نهادى بدلم داغ پدر

كه نرفته است غم مادرم از خاطر من

عزتم ذلت و شادى و غم و اندوه مباد

اخترى را برسد حادثه چون اختر من

اندر اين امت بى رحم نهادى تو مرا

رفتى و هيچ نگفتى چه كند دختر من

غصب كردند فدك از من و مسند ز على

نه ز من شرم نمودند و نه از شوهر من

 ===================

«تن زخمی»

در آمدند ملايك به ناله و فرياد

ميان ارض و سما هاتفى ندا در داد

كه يا على گذرى سوى اين دو مضطر كن

جدا حسين و حسن را ز دست مادر كن

در آن زمان شه دين با نوازش بى قدر

جدا حسين و حسن را نمود از مادر

كنون ز جاى دگر شورشى بسر دارم

نه در مدينه كه در كربلا نظر دارم

دمى كه خسرو لب تشنه از جفاى يزيد

سرش به نى شد و جسمش بخاك و خون غلتيد

سكينه نام از آن تشنه لب يكى دختر

بقتلگاه در آمد به جستجوى پدر

بديد پيكرى از تيغ و نى در صد پاره

به آسمان تنش زخم همچو سياره

به گريه گفت پدر جان فداى پيكر تو

بريده است كدامين لعين ز تن سر تو

كدام ظالم بى رحم دل دو نيم كرد

ز راه كينه بدين كودكى يتيمم كرد

پدر كدام جفا پيشه ستم گستر

جداى ساخته رگهاى حلقت از خنجر

به روى نعش پدر گرم آه و شيون شد

چنانكه از غمش آشفته حال دشمن شد

دريغ و درد كه بهر تسليتش آنگاه

به قتلگاه روان گشت شمرنامه سياه

بزد به صورت آن بى نوا چنان سيلى

كه گشت عارض چون ماه انورش نيلى

صغير بس كن از اين ماجرا كه جا نسوزد

ز آتش سخنت مغز استخوان سوزد

================== 

«ذكر وفات حضرت»

روايت است كه چون نو گل رياض رسول

ز امت پدر خود ستم كشيده بتول

ز دست داغ پدر خورد عارضش سيلى

به سر ز مرگ پدر كرد معجر نيلى

به جاى آنكه تسلى دهندش از ره كين

شدند در پى آزردنش گروه لعين

گهى زدند ز بيداد در به پهلويش

گهى ز سيلى دشمن كبود شد رويش

شرر رسيد ز آهش به جان پيغمبر

چو گشت محسن او سقط از اصابت در

دو ماه و نيم ز غم بود گرم ناله و آه

مدام ورد زبان داشت ذكريا ابتاه

پدر ز بعد تو من بى معين و يار شدم

ميان اهل مدينه غريب و خوار شدم

چو رفت سايه ات اى باب مهربان ز سرم

چو شام سيه گشته روز در نظرم

ز آه و ناله آن غم رسيده ناكام

نبود ساعتى اهل مدينه را آرام

پى سكوت همان بى نواز آه و فغان

بيان حال نمودند با على عنوان

از اين قضيه چو آن غم رسيده يافت خبر

بگفت يا على اى پادشاه جن و بشر

بگو به مردم شهر مدينه از يارى

كسى ز من نكند منع گريه و زارى

زمانه با من غمديده بر سر جنگ است

خدا گو است ز مرگ پدر دلم تنگ است

بگو بدار بقا رفته است پيغمبر

از و ميان شما مانده است يك دختر

اگر ز بودن آن هم به تنگ آمده ‏ايد

عبث هر آينه با او بجنگ آمده‏ ايد

كنيد از دل و از جان حلال زهرا را

بسى نمانده كه گويد و داع دنيا را

بگو كه فاطمه هم بسته است بار سفر

همين دو روز دگر مى‏ رود به نزد پدر

غرض ز كثرت اندوه و جور قوم دغا

شد آن مخدره را گاه رحلت از دنيا

فسرده خاطر و پهلو شكسته و غمگين

فتاد سرو خرامان قامتش به زمين

پس از وصيت او با على شه مردان

برفت طاير روحش به شاخسار جنان

سياه عارض گردون ز آه زينب شد

جهان بديده كلثوم تيره چون شب شد

فغان و آه از آندم كه خونفشان ز دو عين

بيامدند ضياء دو ديده‏ اش حسين

به روى سينه مادر شدند گرم نوا

فتاد غلغله ز افغانشان به ارض و سما

گهى ز درد يتيمى حسن به شيون وشين

گهى ز ياد غريبى به آه و ناله حسين

كه ناله گه از اثر آه آن دو فخر كبار

صداى ناله زهرا بر آمد از دل زار

گشوده شد كفن و هر دو دستش از طرفين

فراز آمد و آمد به گردن حسنين

================= 

 گنجينه اسرار«

سينه‏ اى كز معرفت گنجينه ‏ى اسرار بود

كى سزاوار فشار آن در و ديوار بود

طور سيناى تجلى مشعلى از نور بود

سينه‏ ى سيناى عصمت مُشتَعِل از نار بود

ناله‏ ى بانو زد اندر خرمن هستى شرر

گويى اندر طور غم چون نخل آتش بار بود

آن كه كردى ماه تابان پيش او پهلو تهى

از كجا پهلوى او را تاب آن آزار بود؟

گردش گردون دون، بين كز جفاى سامرى

نقطه ‏ى پرگار وحدت مركز مسمار بود

صورتش نيلى شد از سيلى كه چون سيل سياه

روى گيتى زين مصيبت تا قيامت تار بود

شهريارى شد به بندِ بنده ‏اى از بندگان

آن كه جبريل امينش بنده‏ى دربار بود

از قفاى شاه، بانو با نواى جان گداز

تا توانايى به تن تا قوّتِ رفتار بود

گرچه بازو خسته شد وز كار دستش بسته شد

ليك پاى همتش بر گنبد دوّار بود

دست بانو گر چه از دامان شه كوتاه شد

ليك بر گردون بلند از دست آن گمراه شد

 ===============

»هواى جنّت«

جز با غم و درد و غريبى خو ندارم

افتاده ‏ام از پا على نيرو ندارم

با تو امام بى كسِ خانه نشينم

ديگر هواى جنّت و مينو ندارم

سيلى چنان نور نگاهم را گرفته

در چشم خيس و زخمى خود، سو ندارم

گفتم كه اشك از چشم‏هاى تو بگيرم

شرمنده ‏ام اى دست حق، بازو ندارم

گفتم كه برخيزم به پايت عفو فرما

آخر دگر اى پهلوان، پهلو ندارم

محسن همان كه چهره‏ اش را هم نديدم

ديگر تمنايى به غير او ندارم

 ===================                         

»رنگ شقايق«

چون ابر نوبهار من از گريه خسته ‏ام

يا رب ببين سرشك غم دسته دسته‏ ام

از بس كه گريه كرده ‏ام و سوختم چو شمع

چون اشك خود پياپى و از هم گسسته ‏ام

ياسم كه رنگ داغ شقايق گرفته ‏ام

يعنى ميان بسترى از خون نشسته ‏ام

قدكمانى و رخ نيلى و پهلويم

دارد نشان ز عهد و وفايى كه بسته‏ ام

دستى بروى دست دگر مى ‏زند على

هر دم كند نگاه به دست شكسته ‏ام

گفتم به خود كه چهره ز حيدر كنم نهان

كن چاره ‏اى خدا به نماز نشسته ‏ام

 ===================

»سخن با بلال«

نام گل بردى و بلبل گشت خاموش اى بلال

مادر مظلومه ‏ى ما رفت از هوش اى بلال

بوستان وحى را بيت ‏الحزن كردى، بس است

با اذان خود مكن ما را سيه پوش اى بلال

دير اگر خاموش گردى زودتر گردد ز تو

مادر ما را چراغ عمر خاموش اى بلال

مادر ما بر اذانت گوش داد اينك تو هم

بر صداى ناله ى زينب بده گوش اى بلال

داغ محسن داغ ختم‏الانبيا ما را بس است

بار غم مگذار ما را باز بر دوش اى بلال

غنچه پرپر گشت‏و گل از دست رفت‏و باغ سوخت

خاك گيرد لاله ‏ى ما را در آغوش اى بلال

با اذان تو اگر پايان بگيرد عمر او

بعد از اين ما را كه مى ‏گيرد در آغوش اى بلال

تا زبان حال ما گويا به نظم )ميثم( است

اشك ‏و خون از چشم اهل دل زند جوش اى بلال

 =================

»سپر على«

لاله زار وحى را دودى سيه پوشيده بود

شعله جاى لاله از بيت خدا روئيده بود

مرتضى خاموش و زينب بانگ يا اُمّاه به لب

فاطمه افتاده و محسن به خون غلطيده بود

باغبان در باغ تنها بود و پيش چشم او

دست گلچين لاله او را به سيلى چيده بود

مثل بال صيد، هم آزرده گشت و هم شكست

سينه و دستى كه ختم‏ الانبيا بوسيده بود

شير حق غير از سپر انداختن راهى نداشت

در عوض زهرا براى او سپر گرديده بود

از فشار درد، تاب يا على گفتن نداشت

بس كه آن مظلومه پشت در به خود پيچيده بود

دوزخى ‏ها! از چه سيلى بر رخ زهرا زديد؟

آخر اى بانوى جنت داغ بابا ديده بود

زخم سينه زخم پهلو زخم بازو بود بس

كاش ديگر اين همه زخم زبان نشنيده بود

تا شود )ميثم( غلام آستان اهلبيت

خلعت خدمتگذارى از ازل پوشيده بود

 ==================

»دفن ستاره«

درخت زندگى بى شاخ و برگ است

به روى شانه‏ ام تابوت مرگ است

نفس در سينه تنگى مى ‏كند باز

دلم مرثيه مى ‏خواند در آغاز

به دل جز داغ آن يار جوان نيست

براى راه رفتن هم توان نيست

نمى ‏دانم پس از دفن ستاره

به خانه باز مى‏ گردم دوباره؟!

تو اى سلمان، مسلمانى نشان ده!

ابوذر، سخت ايمانى نشان ده!

كمى اندوه مولا را بگيريد

سر تابوت زهرا را بگيريد

چگونه صبر بر من چيره باشد

كه ماهم بين خاك تيره باشد

غمش در دل نهان كردن چه سخت است

گُلى در گِل نهان كردن چه سخت است

مگر آنكه پدر گويد كه هستم

خودش گيرد امانت را ز دستم

دلم خون است كه در مدفن او

لحد بايد بچينم بر تن او

من و اين دل كه دارد ناشكيبى

على بى فاطمه يعنى غريبى

 ===================

 شهر پيغمبر«

سلام من به تو يا صاحب الزمان به فدايت

چه مى ‏شود شنوم در كنار كعبه صدايت

سلام من به تو اى روح حج، حقيقت ايمان

عزيز گمشده‏ ى دل يگانه مهدى دوران

سلام من به مدينه به آستان رفيعش

به مسجد نبوى و به لاله‏ هاى بقيعش

سلام من به على و به حلم و صبر عجيبش

سلام من به بقيع و به چهار قبر غريبش

نشسته باز دلم پشت درب بسته ‏ى آنجا

گرفته دلم باز بهر قبر مخفى زهرا

تو اى مسافر شهر مدينه در دل شبها

نبود هر چه گشتيم نشان ز مرقد زهرا

سلام من به تو اى بانويى كه مرد نبردى

ز غير هر چه كه ديدى به يار شِكوه نكردى

سلام من به بازو، كبودى رويت

به سرخ فامىِ اشك تو و سپيدى مويت

مدينه منزل قرآن، مدينه محفل قرآن

درون دل خبر دارى تو از درد دل قرآن

مدينه شهر پيغمبر مدينه شهر پيغمبر

خدا بر تو نظر دارد كه هستى شهر پيغمبر

مدينه شهر گلهايى، چه گلهايى همه پرپر

مدينه شهر پيغمبر مدينه شهر پيغمبر

بود كعبه گرفتارت كه هستى تربت زهرا

چرا با ما نمى ‏گويى حديث غربت زهرا

مدينه شهر پيغمبر مدينه شهر پيغمبر

چرا خاموش‏و دلگيرى مدينه شور و شينت كو

امام مجتبايت كو حسينت كو حسينت كو

به بالاى سر محبوبه ‏ى حق آه و واويلا

نشسته ساقى كوثر، شكسته آه و واويلا

مدينه شهر پيغمبر مدينه شهر پيغمبر

================== 

»بخت مرتضى«

دختر عمو كجا ميرى آخه بگو چه ديده اى

كه مثل بخت مرتضى دل از على بريده اى

پسر عمو چيكار كنم طاقت موندن ندارم

حتى توونِ نمازِ نشسته خوندن ندارم

دختر عمو با رفتنت دارى كبابم مى‏ كنى

خانوم خوب خونه ‏ام خونه خرابم مى ‏كنى

پسر عمو گريه نكن زهرا فداى سرته

از اين به بعد خونه دارِ خونه ى تو دخترته

================ 

»تنها تكيه گاه«

اى كه پر مى ‏كشى تا خلد برين زهرا

عاقبت رهبرت شد خانه نشين زهرا

اى پشت و پناهم، بى تو بى سپاهم

رحمى بر دل من، زهرا تكيه گاهم

فاطمه ‏فاطمه‏ جان مظلومه زهرا

فاطمه ‏فاطمه‏ جان مظلومه زهرا

مگو عجّل وفاتى جان على، زهرا

بده از غم نجاتى غمكده ‏ى ما را

اى روح نمازم، اى راز و نيازم

بعد تو يا زهرا، با زينب چه سازم

فاطمه ‏فاطمه‏ جان مظلومه زهرا

فاطمه‏ فاطمه ‏جان مظلومه زهرا

اى كه پر مى ‏كشى...

ياور نيمه جانم ديده مبند از من

با همين حال زار و خسته بخند بر من

من بى تو غريبم اى تنها حبيبم

بيش از اين بلا و غم مكن غم نصيبم

فاطمه ‏فاطمه ‏جان مظلومه زهرا

فاطمه ‏فاطمه‏ جان مظلومه زهرا

اى كه پر مى ‏كشى...

================ 

»هجوم شعله ها«

ز لانه اى پرستو مى ‏روى اما شبانه

ز داغ تو بُود بر لحظه هايم نشانه

مرو اى همدم من، شريك هر غم من

ترحم كن تو زهرا، به اشك نم نمِ من

زهرازهرا يافاطمه(2)

اى امير دل شكسته ياعلى

گوشه‏ ى خانه نشسته ياعلى

اى ولى اللّه از روز نخست

غم مخور زهرا بلاگردان توست

هست و بودِ من همه ارزانى ‏ات

مى ‏شود زهرا ز جان قربانى‏ات

پشت پا بر كل عالم مى ‏زنم

تا نفس دارم ز تو دم مى ‏زنم

ياعلى ‏و ياعلى ‏و ياعلى(2)

جان به كف دارم خريدار توام

در هجوم شعله ‏ها يار توام

ديد دشمن دارم آهنگ تو را

مى‏ زنم بر سينه من سنگ تو را

با تمام بغض خود آتش به دست

آستان وحى را حرمت شكست

تكيه بر ديوار دادم پشت در

بين آتش سينه را كردم سپر

هُرم آتش با لگد توام شده

رفته رفته بازوانم خم شده

ياعلى ‏و ياعلى ‏و ياعلى(2)

 =================

»ياد تو«

هر شب به عشق رويت، گيرد دلم بهانه

آيم كنار قبرت از خانه مخفيانه

رفته جز خاطره‏ هاى تو دگر در نظرم

گه به ياد تو و محسن و گه ميخِ درم

من علىِ غريبم

 ==================

»قامت خميده«

»مرو مرو مرو مادر مادر مادر«

اى مادر جوونم از غصه‏ ها چه ديدى

از بس بلا كشيدى ديگه شدى زمين گير

كنار بستر تو شب تا سحر مى‏ شينم

يه عالمه گل زخم روى تنت مى ‏بينم

راه رفتنت تو خونه قلب منو سوزونده

تو زانوهاى خستت هيچ قوتى نمونده

»مرو مرو مرو مادر مادر مادر«

تا بارون غمت چشمات مادر شده تار

خون تو و محسن مونده رو ديوار

موهاى دختر تو چند روزه شونه مى‏ خواد

ولى بازوت شكسته ديگه بالا نمى ‏آد

عجّل وفاتىِ تو جون منو مى ‏گيره

دردت دوا نداره زينب برات بميره

هيچكسى مثل زينب اين جور تو رو نديده

زدى به خونه جارو با قامت خميده

»مرو مرو مرو مادر مادر مادر«

 ================

»قنوت شفا«

پاشو دخترت يه گوشه قنوت شفا گرفته

اولين باره كه اين جور دستش‏و بالا گرفته

براى خوب شدن تو به خدا رو زده زينب

با همين سنّ كمش خونه رو جارو زده امشب

براى دلخوشى تو كه چشات وا بشه از هم

با يه زحمتى نشسته شونه بر مو زده زينب

مث يك پرستو هستى كه توى قفس مى ‏افته

كه با هر نفس كشيدن به نفس نفس مى ‏افتى

نفست بند اومده باز لرزه داره بدن تو

وقتى كه آه مى ‏كشى  وا    ميشه زخماى تن تو

هر جايى رو كه مى ‏بينم گل زخم ريشه دُوونده

عكس يك لاله نشسته روى باغ پيرهن تو

گريه كن گريه عزيزم بغضتو نذار تو سينه

گريه كن يه كم سبك شى دواى غريبى اينه

===================== 

»نهال آرزوها«

مرو مادر مرو مادر كه قلبم بى تو مى ‏گيره

مرو مادر مرو مادر كه بابا بى تو مى‏ ميره

مادر چه خوش بود آن زمانى كه به روى زانويت بودم

گهى چسبانده بر سينه گهى در پهلويت بودم

مادر بميرد آنكه خشكانده نهال آرزوى تو

الهى بشكند دستى كه زد سيلى به روى تو

======================= 

»فروغ مهتاب«

اى كه قرار مى‏ برى از دل بى قرار من

داروندار حيدرى مرو تو از كنار من

تويى مرا گره گشا، بى تو چه مى ‏شود مرا

ز يار خود مشو جدا گره مزن به كار من

تو حامى ولايتى، به دست من امانتى

چرا خميده قامتى به كوى پر غبار من

اى كه شدى نقش زمين رحم بر اين خانه نشين

قلب خزانِ من ببين مرو تو اى بهار من

]واى مادرم(3) واى مادر[(2)

الا كه مام زينبى، ز غصه‏ها لبالبى

اى گل گلزار نبى مرو ز شاخسار من

تو هستىِ بوالحسنى، بى تو مرا چه ماندنى

فروغ مهتاب منى، بمان به شام تار من

حيدر كرّار منم، غيرت دادار منم

بى كس و بى يار منم، تويى يگانه يار من

]واى مادرم(3) واى مادر[(2)

 ==============

»سفارش حسين«

غريبه‏ام من، كى نمى‏ دونه، دردمو تنها خدا مى ‏دونه

دلم مى ‏خواد يه بار ديگه دخترم‏و صدا كنم

اما ديگه نا ندارم كه تا لبامو واكنم

دلم مى‏ خواد يه بار ديگه شونه به موهاش بزنم

اما ديگه جون ندارم تا دستمو بالا كنم

دلم مى ‏خواد يه بار ديگه مثل تموم مادرا

دخترم‏و توى بغل بگيرم و نگاه كنم

دلم مى‏ خواد يه بار ديگه با اشك دونه دونه ‏ام

سفارش حسين‏و به اسير كربلا كنم

غريبه‏ام من، كى نمى ‏دونه، دردمو تنها خدا مى ‏دونه

دلم مى‏خواد يه بار ديگه با قد و قامت خمم

تكيه به زينبم كنم رو به سوى بابا كنم

دلم مى‏ خواد يه بار ديگه بدون رو گرفتن از

على و جمع بچه ‏ها خونه رو با صفا كنم

دلم مى ‏خواد يه بار ديگه مدافع على باشم

اين تن‏و جون خسته رو فداى مرتضى كنم

غريبه‏ام من، كى نمى ‏دونه، دردمو تنها خدا مى‏ دونه

 ===============

»شب غم«

شب غم من سحر نداره، واى مادر

دلم به حال تو بى قراره، واى مادر

مى ‏ريزه از آسمون چشمام، واى مادر

ز درد پهلوى تو ستاره، واى مادر

مادر، مادر مرو(4)

اى ماه مهربان، طوباى قدكمان

از دست من مرو، مادر پيشم بمان، مادر

مادر، مادر مرو(4)

شب غم من...

مادر آزرده‏ اى، چون گل پژمرده ‏اى

در پيش چشم من، تو سيلى خورده ‏اى

مادر، مادر مرو(4)

گرفته ماه و وقت اذونه، واى مادر

رو گونه ‏ى ما خراشِ خونه، واى مادر

هر يه قدم رو زمين مى ‏شينى، واى مادر

ديگه نمونده راهى تا خونه، واى مادر

مادر، مادر مرو(4)

پاهات نداره توون مى ‏دونم، واى مادر

من تو رو تا خونه مى ‏رسونم، واى مادر

با گريه خاكاى چادرت رو، واى مادر

تا نبينه بابا مى ‏تكونم، واى مادر

بيمارِ حيدرى، ياسِ پيغمبرى

در بين كوچه‏ ها، گشتى نيلوفرى

مادر، مادر مرو(4)

 =================

 »ديده‏ ى دريايى«

موج شرمنده شد از ديده‏ ى دريايى من

صبر بگذشت ز سر حدّ شكيبايى من

واكنان ديده كه شب تا به سحر خواب نداشت

كن تماشاى من‏و وضع تماشايى من

من همان دستِ خدايم كه ز پا افتادم

خيز و برپا و بكوش از پى برپايى من

فاطمه فاطمه فاطمه فاطمه(2)

گريه از بعد تو بر بودنِ من بايد كرد

دستى اى يار پىِ يارى و يارايى من

سر اگر بعد تو در چاه كنم حق دارم

چه كنم نيست كسى غمخور تنهايى من

باز اگر اشك مرا پاك كنى ممنونم

با همان دست كز او بود توانايى من

 ===================

»آسمون خونه«

تو آسمون خونمون خالى از جاى راز و نيازت

مى ‏سوزه قلب زينب از ديدن خاك چادر نمازت

زهرا پاشو حيدر غريبه زهرا پاشو حيدر غريبه

مى ‏بارم اشك بى كسى مثل ابر بهارى

براى سن زينبم چه زوده خونه دارى

نگاه گرم فاطميش به من ميده تسلّا

پاشو ببين كه زينبت شده اُم‏ابيها

زهرا پاشو حيدر غريبه زهرا پاشو حيدر غريبه

خيره شده به ميخ در، دلش يه دنيا درده

چهار ساله دخترَكم خدايى خيلى مرده

از لابه لاى گريه هاش چشم تو رو مى ‏بينم

حالا فقط تو اين خونه اميرالمؤمنينم

زهرا پاشو حيدر غريبه زهرا پاشو حيدر غريبه

به من ميگه بابا على خوبِ خونه نشينى

اگه برى تو كوچه ‏ها قاتلشو مى ‏بينى

تو جانماز عشق تو شبا تا صبح بيداره

كنار بستر حسين يه كاسه آب مى ‏ذاره

زهرا پاشو حيدر غريبه زهرا پاشو حيدر غريبه

==================== 

»درد پهلو«

يه ‏مادركه ‏چشماش يه ‏ابربهاره

يه‏ دختر كه‏ هرشب ستاره‏ مى باره

مى ‏خونه ديشب مادر تا صبح نخوابيد اى خدا از درد پهلو

أمن يجيب المضطر اذا دعاه و يكشف السّوء

يه خالق، يه عالم تو عالم يه شهره، يه شهر و يه كوچه، تو كوچه يه خونه، كه مردم با اين خونه قهرن، جوابِ سلامِ يه مردى نگاهه، جواب نگاهِ با خنده يه آهه، يه خونه تو شهرى غريبه، غريبه، يه ناله يه گريه يه أمن يجيبه، يه ناله كه زخمِ تو حجره يه بانو رو بستر نفسهاش گرفته، با لبخند يارش خزونه، بهارش، يه حجره يه دختر، برادر با خواهر نشسته تو چشماش، يه قطره، تو اوج شكسته، رو لبهاش كه آروم مى ‏لرزه الهى الهى، دو چشم برادر با حسرت نگاهى، نگاهى مى ‏خونه،

ديشب مادر تا صبح نخوابيد اى خدا از درد پهلو

أمن يجيب المضطر اذا دعاه و يكشف السّوء

توخونه يه حجره يه مردى، سرش روى زانو، رو بستر يه بانو يه دستش رو صورت، يه دستش به پهلوش، يه دلبر كه آهش شرر بر دلِ يار كشيده، يه يارى كه پاى عزيزش، دل از دل بريده، رو بستر شكسته يه بال فرشته، با خونِ فرشته رو ديوار نوشته تا زنده‏ام مى ‏خونم علىٌ امير، علىٌ امير، بميرم على جان تو اشك از دو چشمات نگيرى، عزيزم سرت رو، نذار روى زانو، مى‏ ميرم با اين غم، كه آهت، از عمق وجوده، به بالا كشيده، بخند تا بخندم، كه گريه ‏م يه نقشى به دريا مى ‏شينه، مى‏گه نخون براى اين شفاىِ، اين دست و بازو،

أمن يجيب المضطر اذا دعاه و يكشف السّوء

ديشب مادر تا صبح نخوابيده اى خدا از درد پهلو

أمن يجيب المضطر اذا دعاه و يكشف السّوء

يه طفلى، يه گوشه، سرش روى ديوار، تو چشماش كه خونه مى‏بينه، دوباره يه كاووس، كه اون روز تو كوچه، يه نامرد، يه راهى، كه بسته، با مادر، يه قلبى، تو سينه، گرفته يه دستى، كه بالا، مى ‏رفت و يه صورت، يه سيلى، يه ديوار، يه چادر، كه خاكى، يه گريه، يه گوشى كه پاره، يه خنده يه ناله، يه گوشوار كه افتاد، يه مادر كه ايستاد، يه راهى كه گم شد، يه ماهِ كبود و، يه رازى، تو سينه، كه مونده، يه لعلِ لبى كه مى‏خونه، مادر با من اومد به خونه رو شونه هام يه دستِشو به صورتش، يه دستى و با چشم كم سوء

أمن يجيب المضطر اذا دعاه و يكشف السّوء

 ===================

 »به خاطر على«

داروندارم على، باغ و بهارم على

قبول صد خطر كنم فقط به خاطر على

ز جان خود گذر كنم فقط به خاطر على

سر مستم و جان بر كفم، بانگ على ‏على زنم

به پشت در خطر كنم، فقط به خاطر على

پاى به هر طرف كنم، قلبم كه بهر او تپد

من شب خود سحر كنم فقط به خاطر على

واى اگر دست على در خانه ‏اش بسته شود

خون از غمش جگر كند فقط به خاطر على

داروندارم على، باغ و بهارم على

=================== 

»تير غصّه ‏ها«

به شهر پيغمبر منم زپا تاسر، فدايى حيدر، فدايى حيدر

چى شده كه تنهاى تنها نشستى تو خونه

سرتو گذاشتى رو زانوى غم غريبونه

آسمونى ‏ها بلاگردونِ دور سرت اند

ولى هيچ كى تو مدينه قدر تو نمى‏ دونه

ز شهر پيغمبر منم زپا تاسر، فدايى حيدر، فدايى حيدر

تو اميرالمؤمنين و رهبر فاطمه ‏اى

دلبر فاطمه و تاج سر فاطمه ‏اى

نمى ‏ذارم تو مدينه بى كس و غريب باشى

همه عالم مى ‏دونن تو حيدر فاطمه‏ اى

ز شهر پيغمبر منم زپا تاسر، فدايى حيدر، فدايى حيدر

دلم از غريبىِ تو پر دردِ على جون

فاطمه جوونيشو نذر تو كرده على جون

نمى‏تونم ببينم دست تو بسته با طناب

فاطمه بى تو خونه برنمى گرده على جون

ز شهر پيغمبر منم زپا تاسر، فدايى حيدر، فدايى حيدر

الهى كه دل تو خونه‏ ى درد و غم نشه

الهى كه هيچ موقع به حق تو ستم نشه

بذار تازيونه‏ ها فرود بيارند سر من

الهى يه تارِ مو از سر آقام كم نشه

ز شهر پيغمبر منم زپا تاسر، فدايى حيدر، فدايى حيدر

اگه قلب من نشونِ تير غصّه ‏ها بشه

اگه زير كوه غم قامت من دوتا بشه

اگه صدبارم بشم نقش زمين تو كوچه‏ ها

به خدا محاله زهرا از على جدا بشه

ز شهر پيغمبر منم زپا تاسر، فدايى حيدر، فدايى حيدر

================== 

 »رخِ ماه«

مرو عشق مرتضى يا زهرا

مرو عشق مرتضى يا زهرا

اين آشيانه آتش گرفته

اين دل شبانه آتش گرفته

بال كبوتر مثل دل من

در كنج خانه آتش گرفته

مرو عشق مرتضى يا زهرا مرو عشق مرتضى يا زهرا

بانوى خانه حيدر غريبه

هم بى معين و هم بى مجيبه

رحمى نما بر تنهايى من

از غصه ى تو دل بى شكيبه

مرو عشق مرتضى يا زهرا مرو عشق مرتضى يا زهرا

دارو ندارم اى غمگسارم

در روزو حال تو بيقرارم

زينب نشسته نالان و گريان

دور از يتيمان شد گريه كارم

كشته شد محسن و آنان تماشا كردند

سند تير به اصغر زدن امضا كردند

فاطمه دارد رخى كه ماه ندارد

ماه چنين حُسن دل بخواه ندارد

عشق به زهراست افتخار من آرى

عاشق مادر شدن گناه ندارد

 ===============

»باران آلاله«

بسترى ‏يارحيدر،كوثرمن ‏زهرا

اى‏بهشت ‏پيمبر،همسرمن ‏زهرا

اى‏ هجده‏ بهارم،تنهاغمگسارم

داغت‏ را نبينم ‏اى ‏داروندارم

فاطمه ‏فاطمه جان مظلومه زهرا(2)

به‏ خدامن ‏عليم،همدم ‏توزهرا

رومگردان‏ كه‏ باشم ‏محرم‏ تو،زهرا

هرنفس‏كه ‏آيدبيرون ‏ازتن ‏تو

آلاله ‏ببارد از پيراهن‏ تو

فاطمه ‏فاطمه جان مظلومه زهرا(2)

بسترى يار حيدر...