تا دم مرگ ستمکار پی اجحاف است

تا روان قطره ای از سیل بود نا صاف است

شعله را از خس و از خار شود رعنا قد

تا ضعیف است به جا کار قوی  اجحاف است

دشمن خانگی  از گرگ خطر ناک تراست

چشم یعقوب سفید از ستم اخلاف است

فکنندش زدهان پسته اگر تلخ بود

ارزشی نیست بدان گفته که متنش لاف است

یاوه گورا زسخنور نبود فرق امروز

نیست معلوم که زر باف و که گونی باف است

پیشه کن لطف به مردم ، نروی تا که زیاد

کآنچه از خاطر مردم نرود الطاف است

عمر شیرین بود  افسوس که پیری دارد

چون که بر آخر خُم باده رسد نا صاف است

«طائی» از باده مگو گر به دلت نیست غمی

ناز صیقل مکش ار آینه ات شفّاف است