انجمن مداحان شهرستان بابل
اشعار،مدح،نوحه،سرود،مطالب مذهبی،اسناد روضه ها،آموزش آواها،مقتل خوانی،توزیع اشعار مورد نیاز مداحان 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
طراح قالب

هر کس که یا حسین گفت آیا شود حسینی؟!!

باید که با حسین بود مادام عمر خودرا

لازمه هاوضروریتهای مداحی

تیتر ها

1= آراستگی= 2= طهارت (ظاهری وباطنی) =3= اخلاص =4= تواضع= 5= ایجاد فکر

=6= خرافه ستیزی =7= نان بخورد که بخواند نه بخواند تا نان بخورد=8= حرفی برای گفتن داشته

باشد=9= لالائی نخواند که مردم را خواب کند بلکه چیزی بخواند که مردم بیدار شوند = 10= همه

چیز را از دیگران نگیرد باید خودش هم در اثر مطالعات چیزی داشته باشد وبه دیگران بدهدبه تعبیر

دیگر چشمه باشد و جوشش داشته باشد ؛ تانکر نباشد که در آن آب بریزند  وقتی که شیر را باز

کنند تخلیه گردد =11= مردم را بین خوف ورجاء نگهدارد نه آنکه فقط امیدوار کند= 12 = با مردم

ساده صحبت کند ازتکلّف در الفاظ بپر هیزد= 13= مردم را بگریاند نه به هر قیمتی =14= تقلید

داشته باشد فقط برای شروع نه برای همیشه  =15= بگوید بعضی از آنچه را که میداند  نه تمام

دانسته های  را ونگوید آنچه را که نمیداند  وبدان اشراف ندارد =16= از قرآن غافل نباشد زیرا قرآن

ثقل اکبر است واهلبیت ع ثقل اصغراین دو در کنار هم باید باشد =17= همچنانکه به شور ونالیدن

می پردازد به شعور وبالیدن نیز اهمیت بدهد=18= هدیه بگیرد اما وابستگی به مال مردم نداشته

باشد( یعنی چشمش به دست افراد نباشد  تا خدای نکرده از اصل هدف دور گردد)=19 =همان

گونه که دیگران را نصیحت میکند  خودش رادر مرتبه اولی قرار دهد وخود را فراموش نکند بیشر

عامل باشد تا گوینده= 20= شوخی ومزاح بد نیست اما از حرفهای رکیک جدا پرهیز کند 

= 21 = ازرفت وامد  با افراد مسئله دار دوری نماید = 22= در گریاند ن دیگران گریه را هدف قرار

ندهد خود نیز اهل بکا باشد=23= همانگونه که برای خودش حقی قائل است  برای حق دیگران

نیز احترام قائل شود=24= مخاطب شناس باشد= 25=غنای فکری داشته باشد=26= بگوید

ولی بداند که چه میگوید  ؛ بداند که چگونه میگوید؛ وبداند چقدر باید بگوید=27= شهرت بد نیست 

ولی نباید خودرا گم کند  =28 =نیاز سنجی داشته باشد براساس نیاز جامعه مجلس را اداره کند(یعنی اگر جامعه به بی بند باری گرائید مداح باید مطالبش در جهت هدایت مردم به مسیر

عفت وحجاب وتقوا واخلاق دینی باشد)

تیتر های فوق بوسیله حضرت حجة الاسلام والمسلمین صادقی در شهرستان قائمشهر در

جلسۀ منطقه مداحان تدریس گردید

بازار نرم افزار موبایل دعبل

 

آشنائی با خدمات بیمه تکمیلی بنیاد دعبل

بنیاد دعبل خزاعی اولین و تنها موسسه رسمی ارائه دهند خدمات رفاهی به ذاکران و ستایشگران اهل بیت(ع) در کشور است که بیمه کردن و ارائه ...

 
رسالت مداحان در وحدت جهان اسلام
با دقت در متن بیانات رهبر معظم انقلاب در خصوص وحدت جهان اسلام در می‌یابیم، ایشان همة مسلمانان را در مسیر ایجاد وحدت یا ...
برای دریافت ادامه مطلب روی تصویر کلیک کنید

موضوعات مرتبط: (112) اخبار مر یوط به مداحان اهلبیت وشاعران مذهبی
برچسب‌ها: اخبار مربوط به مداحان, بنیاددعبل, بیمه تکمیلی مداحان, انجمن مداحان بابل, محمد محسن زاده
[ چهارشنبه 1393/05/08 ] [ 19:0 ] [ محمد محسن زاده گنجی ]
 

صاحب تصویر یک فرزانه دلسوز بود                      سیره ورفتار او پیوسته پند آموز بود

بود علمش در تمام عمر توأم با عمل                         خلق می گویند الحق گنج گنج افروز بود

http://s5.picofile.com/file/8121159000/12345.jpg

    مرحوم حجة الاسلام  حاج شیخ علیرضا محسن زاده والد ارزشمنداین کمترین
  پدر ، روحت شاد
وباارواح  ذوات مقدسه معصومین علیهم السلام  محشور باد .
آمین

 

[ شنبه 1393/02/20 ] [ 11:43 ] [ محمد محسن زاده گنجی ]

    نوکری  خوب است امّا بهر اولاد علی        هرکه اینجا نوکری بنماید آقا می شود 

ترجمه مقتل لهوف( همین جا را کلیک کنید)


اشعار وسرود های ولادت حضرت رقیه سلام الله علیها اینجارا کلیک کنید

 

برای دانلود نرم افزار (نخل میثم ) جهت گوشی های آندروید لطفاً برروی  عکس زیر کلیک کنید

 

 

   نسخه جاوا:   دانلود
  نسخه آندروید:   دانلود
فرمت حهانیepub:   دانلود

برای دسترسی به سایت بنیاد دعبل خزاعی 

 

 اینجارا کلیک کنید

انجمن مداحان بابل wwwmohseni87.blogfa.com

افتخار ما خدمت به جامعه ستایشگران اهل بیت (ع) است

لطفاًبا نظرات و انتقادات خود ما را در بهبود این پایگاه فرهنگی یاری نمائید

 


موضوعات مرتبط: 93=اشعار متفرقه
برچسب‌ها: اشعار مذهبی, محمد محسن زاده, انجمن مداحان بابل
[ چهارشنبه 1392/07/17 ] [ 9:25 ] [ محمد محسن زاده گنجی ]
سه شنبه ۲۵ شهريور ۱۳۹۳   منبع : بنیاد دعبل: مرجع : فارس
20 توصیۀ شیخ عباس قمی به مداحان
20 توصیۀ شیخ عباس قمی به مداحان
مؤلف مفاتیح الجنان بیست توصیه به روضه‌خوانان اهل بیت(ع) دارد. شیخ عباس قمی در یکی ازاین سفارش‌ها آورده است: اسرار آل محمد(ص) را در منبر فاش نکنید، زیرا ممکن است عامه مردم ظرفیت درک مقامات آنان را نداشته باشند و انکار آن کنند.
مرجع :
فارس
Share/Save/Bookmark
کد مطلب : 20818
امروز عرفان‌های بدلی و نوظهور برخاسته از فرهنگ‌های بیمار و وارداتی آفتی شده است که روح و جان جوانان پاک کشور ما را تهدید می‌کند و پدیده‌ای است که می‌رود فراگیر شود، در این میان عدم ارائه مطلوب عرفان حقیقی شریعت اسلامی به جوانان که سرشار از سرچشمه ناب وحی و الهام معصومان است، راه را برای گرایش آنان به عرفان‌های کاذب هموار ساخته است.

بر آن شدیم به دستورالعمل‌های عارفانه اساتید اخلاق از لابلای نامه‌های عارفانه آن‌ها بپردازیم که در ادامه به نامه‌ای از آیت‌الله شیخ عباس قمی اشاره می‌شود:

*توصیه‌های بیست گانه شیخ عباس قمی به روضه‌خوان‌ها

بر اهل منبر و روضه‌خوان‌هاست که در کار خویش اموری را پاس دارند تا در زمره بزرگ ‌شماران شعائر الهی قرار گیرند و بر ارشاد و هدایت بندگان خدا توفیق یابند.

۱ـ اخلاص و دوری از ریا

از پیامبر اسلام(ص) روایت شده است: ترسناک‌ترین چیزی که از آن بر شما بیم دارم: شرک کوچک است. گفته شد: ای پیامبر خدا! شرک کوچک چیست؟ فرمود: ریا، سپس فرمود: خدا در روز قیامت که پاداش بندگان را عطا می‌کند به آنان می‌فرماید: بروید نزد آنانی که برایشان ریا کردید و بنگرید که پاداش کارهایتان پیش آنان است.

امام صادق(ع) به عباد بن کثیر بصری فرمود: وای بر تو ای عباد! از ریا دوری کن. هر کسی برای غیر خدا کار کند خدا او را به همان کس واگذارد.

بایسته است واعظ در کار خویش وجه خدای تعالی و امتثال فرمان او را در نظر گیرد و اصلاح نفس خود و ارشاد را نردبان رسیدن به متاع و موقعیت دنیایی قرار ندهد که در صف تبهکارانی در آید که رشته کار خویش از دست داده‌اند و گمان دارند که خوب کار می‌کنند، مقام اخلاص بسیار والاست و خطرهای بسیاری هم دارد و خیلی دقیق است و تحصیل آن دشوار.

از این روی، طالب آن باید تیزبین باشد و نستوه، سزاوار است واعظ، آنچه را می‌گوید خود به کار بندد تا چونان چراغی نباشد که خود را تباه سازد و بسوزد و دیگران را نور و فروغ بخشد.

۲ـ راستی و راستگویی

از امام ششم(ع) روایت شده است: همانا خدای عزوجل، هیچ پیامبری را نفرستاد، مگر به راستگویی و برگرداندن امانت به امانت‌گذاران، چه نیک و چه بد.

ابی‌کهمس گوید: از امام صادق(ع) پرسیدم: عبدالله بن ابی‌یعفور شما را سلام می‌رساند، حضرت فرمود: بر تو و بر او سلام، وقتی نزد عبدالله رفتی سلام مرا به او برسان و بگو: جعفر بن محمد گفت: بنگر چه عاملی علی(ع) را نزد پیامبر(ص) به این مقام رساند، همان را مراعات کن و پاس‌دار، همانا علی(ع) با راستی در سخن و ادای امانت آن جایگاه بلند را نزد پیامبر(ص) کسب کرده است.

و نیز امام صادق(ع) فرمود: به رکوع‌ها و سجده‌های طولانی افراد نگاه نکنید، زیرا ممکن است به آن عادت کرده باشند و اگر آن را ترک کنند، وحشت کنند بلکه راستگویی و امانتداری او را بنگرند، بنابراین، از سخن دروغ و افترا به خدا و حجت‌های او و علمای دین دوری کن، نه بر حدیث بیفزا و نه در آن تدلیس کن و نه دروغی را به عنوان زبان حال، نقل کن.

از امام باقر(ع) نقل شده: البته خدا بر بدی‌ها قفل‌ها زده و کلید آن‌ها را می‌خوارگی قرار داد. دروغگویی از شراب‌خواری هم بدتر است، باز می‌فرماید: دروغ ایمان را ویران می‌کند.

امیرالمؤمنین(ع) فرمود: بنده حقیقت ایمان را نچشد تا اینکه دروغ جدی و شوخی را وانهد.

امام سجاد(ع) فرمود: از دروغ کوچک و بزرگ، جدی و شوخی آن پروا گیر؛ زیرا آنکه دروغ کوچک را مرتکب شود به دروغ بزرگ جرأت یابد.

۳ـ اجتناب و دوری از غنا

علامه مجلسی در بحار به نقل از تفسیر عیاشی از امام باقر(ع) روایت می‌کند: راوی گفت: در محضر امام صادق(ع) بودم که مردی به آن حضرت عرض کرد: پدر و مادرم به فدایت، من مستراح می‌روم، همسایه‌هایی دارم که کنیزانی دارند، آواز می‌خوانند و تار می‌زنند، بسا می‌شود که در آنجا بیشتر می‌نشینم تا به آواز آنان گوش دهم، حضرت فرمود: این کار را مکن. مرد گفت: با پای خود که به سراغ آن نمی‌روم، بلکه به طور اتفاق، به گوش می‌خورد.

فرمود: مگر نشنیدی خداوند می‌فرماید: همانا گوش و چشم و قلب همه مورد پرسش واقع خواهند شد. آن مرد گفت: چرا، به خدا سوگند، گویا تا کنون این آیه قرآن را از هیچ‌کس نشنیده‌ام، به خواست خدا این کار را نخواهم کرد و از آن استغفار می‌کنم و از خدا آمرزش می‌طلبم، حضرت فرمود: بلند شو و برو غسل کن تا می‌توانی نماز بگذار؛ زیرا به کار بزرگی اشتغال داشته‌ای. اگر بر همان حال می‌مردی، بدترین حالت را داشتی، خدا را سپاس گوی، توبه کن از آنچه او را ناگوار است؛ زیرا آنچه را خدا مکروه می‌دارد، زشت و قبیح است. زشتی‌ها را به اهلش واگذار؛ زیرا هر کاری را اهلی باشد.

۴ـ اباطیل را ترویج نکنید و فاجر و فاسق را مدح نکنید.

از پیامبر اسلام(ص) روایت شده: آنگاه که فاجر مدح شود، عرش خدا بلرزد و پروردگار خشمگین شود.

۵ـ‌ بزرگان دین را سبک نشمارید.

۶ـ اسرار آل محمد(ص) را در منبر فاش نکند.

زیرا ممکن است عامه مردم ظرفیت درک مقامات آنان را نداشته باشند و انکار آن کنند.

۷ـ سخنان او باعث اختلاف و فساد در زمین و مایه نشر فتنه نشود.

۸ـ اعانت ظالمان نکند.

خدا در قرآن کریم می‌فرماید: «وَلاَ تَرْکَنُواْ إِلَى الَّذِینَ ظَلَمُواْ فَتَمَسَّکُمُ النَّارُ»؛ و به کسانی که ستم کرده‌اند متمایل مشوید که آتش(دوزخ) به شما می‌رسد.

و در روایت از پیامبر اکرم(ص) آمده است: چون روز قیامت شود منادی ندا دهد: ستمکاران، یاران آنان و آنان که برایشان دواتی جوهر کرده و سر کیسه‌ای بسته‌اند و یا قلمی سر کرده‌اند، کجایند؟ همه را با هم محشور کنید.

در وصیت امام امیرالمؤمنین(ع) به کمیل چنین آمده است: مبادا در خانه ستمکاران را بکوبی و با آنان همدم گردی... این کمیل! اگر مجبور شدی با آنان هم مجلس شوی، پیوسته خدا را یاد کن و بر او توکل نما و از شر آنان به خدا پناه بر. از آنان چشم برگیر، سر به زیر انداز و با قلب خود کارشان را انکار کن. بلند خدا را به بزرگی یاد کن تا آنان بشنوند و هیبت تو آنان را بگیرد و از شرشان در امان مانی.

امام علی ‌بن الحسین(ع) در ضمن نامه‌ای به محمد بن شهاب زهری می‌نویسد: آیا چنین نیست که با فراخوانی تو به دربار خود، می‌خواهند تو را قطبی کنند تا آسیاب مظالمشان را بر محور تو به گردش در آورند و پلی کنند تا از آن به سوی ظلم و ستم بر مردم عبور کنند و نردبان گمراهی خویش سازند و مبلغ روزگار سیاه و به راه خود بکشانندت؟ در دل تو نسبت به علمای حقیقی تردید افکنده و به وسیله تو دل مردم نادان را به خود جلب کنند. مقرب‌ترین وزیران و نیرومندترین معاونان و یاران آنان، کمتر از تو مفاسدشان را در نظر مردم توجیه کرده و خاصه و عامه را به دربار آنان می‌کشانند. چه مزد ناچیز و اندکی، در برابر بهره سرشاری که از تو می‌برند، به تو می‌دهند. آبادی مختصری که در زندگی تو پیش می‌آورند، چه ضربه سختی بر بنیاد هستی و انسانیت و زندگی جاودان تو می‌زنند. تو خود باید خود را بیاپی، دیگری نیست که تو را بپاید، باید خود را به عنوان کسی که به زودی مورد بازخواست الهی قرار خواهد گرفت، حسابرسی و مؤاخذه کنی.

۹ـ گناهکاران را مغرور نسازد و مطلبی را که به فاسقان جرأت در کارشان دهد نگوید.

زیرا فقیه کامل آن است که مردم را از رحمت خدا و روح و بشارت الهی مأیوس نگرداند و از مکر الهی در امانشان ندارد.

۱۰ـ گناه‌ها را در انظار مردم سبک و کوچک نشمارد.

در ضمن وصایای پیامبر(ص) به ابن ‌مسعود آمده است: هیچ گناهی را خرد و حقیر مشمار، از گناهان بزرگ بر کنار باش؛ زیرا در روز قیامت، هر بنده‌ای که به گناهان خود بنگرد، به جای اشک از چشمانش چرک و خون بارد.

خدای تعالی می‌فرماید: «یَوْمَ تَجِدُ کُلُّ نَفْسٍ مَّا عَمِلَتْ مِنْ خَیْرٍ مُّحْضَرًا وَمَا عَمِلَتْ مِن سُوَءٍ تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَیْنَهَا وَبَیْنَهُ أَمَدًا بَعِیدًا»؛ روزی که هر کسی آنچه کار نیک به جای آورده و آنچه بدی مرتکب شده حاضر شده می‌یابد و آرزو می‌کند کاش میان او و آن(کارهای بد) فاصله‌ای دور بود.

امام ششم(ع) فرمود: از گناهان کوچک بپرهیز، زیرا آن‌ها آمرزیده نشوند. گفتم: آن‌ها کدامند؟ فرمود: مرد گناهی کند و با خود گوید: خوشا بر من، اگر جز آن گناهی نداشته باشم.

آن حضرت(ع) در جای دیگر می‌فرمایند: هنگامی گروهی گناهی را مرتکب شوند، اگر سواره باشند، از سواره نظامان شیطانند و اگر پیاده باشند، پیاده نظام اویند.

۱۱ـ قرآن را با رأی خود تفسیر نکنند.

به سند صحیح از پیامبر و امامان(ع) رسیده است که تفسیر قرآن جز با روایت صحیح و نص صریح جایز نیست.

ابن عباس از پیامبر(ص) روایت کرده است: هر کس قرآن را بدون آگاهی و دانش تفسیر کند، نشیمنگاه او پر از آتش شود.

و عامه از پیامبر(ص) روایت کرده‌اند: «هر کس قرآن را از پیش خود تفسیر کند ولو در این تفسیر به حق رسد، خطاکار باشد.

۱۲ـ برای سخنان معصومین توجیهات ناسالم و باطل نکند و در آن‌ها تصرفات و تحلیل‌های خنگ و رکیک ننماید، چنانچه در روزگار ما رواج دارد، اعاذنا الله تعالی.

۱۳ـ اگر مجتهد نیست در زمینه احکام فتوا ندهد.

نقل گفتار تکان ‌دهنده سید بزرگوار، پارسا، زاهد، سعاتمند دوران، قدوه عارفان، چراغ فروزان مجتهدان، صاحب کرامت‌های روشن، ابی‌القاسم رضی‌الدین سید بن طاووس که خداوند نامش را در ملکوت‌ اعلی بلند گرداند، در این زمینه بس است:

«من مصلحت و نجات خود را در دنیا و آخرت در کناره‌گیری از فتوای در احکام شرعیه دانستم؛ زیرا روایات رسیده در احکام از فقهای اصحاب ما در مورد تکالیف شرعیه بسیار مختلف است و شنیدیم که خدای جل جلاله، به عزیز‌ترین آفریده خود در بین خلایق، محمد(ص) فرمود: و اگر او پاره‌ای از گفته‌ها بر ما بسته بود، دست راستش را سخت می‌گرفتیم.

دیدم اگر کتابی در فقه برای عمل به آن بعد از خود می‌نوشتم، خلاف پارسایی و ورع از فتوا دادن بود و مشمول تهدید آیات نامبرده می‌شدم؛ زیرا وقتی خداوند پیامبر عزیز خود و دانای جهانیان را چنین عتاب کند، پس اگر من به ناحق حکمی کنم یا فتوای خلافی دهم با تألیفی ناصواب کنم یا در این موارد خطا کنم در حضور او، روز قیامت، چه حالی خواهم داشت...».

۱۴-به هنگام بیان فضایل و مقامات پیامبران و امامان معصوم(ع) مطالبی را نگوید که نزد خردمندان ما به نقص آنان شود.

۱۵-اگر توان پاسخ نیکو به شبهه‌های عقیدتی را ندارد، وارد آن نشود و اساس دین و عقیده مردم را ویران نسازد.

۱۶-با نرمی و مدارا رفتار کند.

نرمی در همه کارها اصلی اساسی و بزرگ است، در پایان وصیت خضر به حضرت موسی(ع) آمده است: «هر کس در دنیا به دیگری نرمی کند، خداوند در آخرت با او نرمی و مدارا کند».

در این زمینه پیامبر(ص) فرمود: البته این دین متین و محکم است، در او با نرمی داخل شوید. عبادات خدا را بر نفست ناگوار مکن. شتابنده در سفر مانده گردد، نه راه به جایی برد و نه مرکبی برای او ماند، این معنا را سعدی شیرازی چنین بیان کرده است:

کارها بر وفق و تامل برآید و مستعجل به سر درآید

به چشم خویش دیدم در بیابان/که آهسته سبق برد از شتابان

سمند بادپا از تک فرو ماند/شتربان همچنان آهسته می‌راند

۱۷- سخن را برای هدف‌های باطل دراز نکند و در وعظ خویش منظور شخصی نداشته باشد.

۱۸-سزاوار است به ویژه در غیر ایام عاشورا حالت‌های روحی مردم را مراعات کند، به اندازه‌ای ذکر مصیبت بگوید که دل‌ها رمیده نشود و گفته‌ها سست نشود، مثلاً مصیبت‌های بسیار فجیع و دلخراش را بر زبان نیاورد.

محدث فاضل، مؤرخ متبحر، میرزا هادی خراسان نجفی برایم نقل کرد: در عالم خواب دیدم گویا در یکی از حجره‌های صحن امیرالمؤمنین(ع) هستم و همه امامان معصوم(ع) یا بیشتر آنان، در آنجا نشسته‌اند و مردی از اهل منبر برای آنان روضه می‌خواند تا گفتارش به اینجا رسید که شمر به سکینه گفت: این دختر خارجی! دیدم حضرت امیر(ع) از این سخن ناراحت شد و به سختی روی در هم کشید و رنگ چهره آن حضرت تغییر کرد، چون چنین دیدم به آن مرد روضه‌خوان اشاره کردم و گفتم: بس کن! حال امیرالمؤمنین(ع) را نمی‌بینی، امیرالمؤمنین(ع) فرمود: آن سخن هم که دیروز خودت گفتی کمتر از این نبود، به یادم آمد که من دیروز مصیبت آویختن سر ابوالفضل را از سینه اسب خوانده بودم، عذر خواستم و توبه کردم.

۱۹- امر به معروف و نهی از منکر کند.

پیامبر اسلام(ص) فرمود: وقتی بدعت‌ها (مطالب نوپیدای مخالف دین) پیدا شد، بر عالم است آنچه را حق است به مردم بگوید و عملش را آشکار کند وگرنه لعنت و نفرین خدا، فرشتگان و همه مردم بر او باد.

نیز روایت شده است: امیرالمؤمنین(ع) در خطبه‌ای پس از حمد و ستایش خداوند فرمود: عامل تباهی و هلاکت پیشینیان آن بود که خدا را نافرمانی می‌کردند، ولی عالمان آنان بازشان نمی‌داشتند،. چون نافرمانی آنان ادامه یافت و عالمان آنان را جلوگیر نشدند، عقوبت‌ها بر آنان فرو ریخت، بنابراین امر به معروف و نهی از منکر کنید. بدانید که اجرای این دو فریضه، نه اجل را نزدیک می‌کند و نه روزی را قطع می‌کند، زیرا روزی هر کس چونان قطره‌های باران از بالا کم یا زیاد برسد.

مرحوم کلینی و دیگران از امام صادق(ع) روایت کرده‌اند: خدای عزوجل دو فرشته را فرستاد تا شهری را بر سر اهل آن خراب کنند. چون به آن شهر رسیدند، مردی را دیدند که با خدا راز و نیاز می‌کند. یکی از آن دو به رفیق خود گفت: این اهل دعا و زاری را نمی‌بینی؟ گفت: او را می‌بینم، ولی باید دستور پروردگارم را اجرا کنم، او گفت: ولی من کاری نکنم تا به پروردگار مراجعه کرده و کسب دستور جدید کنم.

به درگاه حق رجوع کرده و آنچه را دیده بود عرضه داشت. خداوند دستور اجرای فرمان را داد و فرمود: این مرد، هرگز برای اجرای دستورات من روی ترش نکرده است.

از امام رضا(ع) روایت شده است: رسول خدا(ص) بارها می‌فرمود: هرگاه امت من امر به معروف و نهی از منکر را به یکدیگر وانهند، باید منتظر بلای الهی باشند.

نیز از امام ششم(ع) روایت شده است: پیرمرد عابدی در بنی‌اسرائیل بود، پیوسته عمرش به عبادت الهی می‌گذشت. یک وقت، هنگام عبادت، چشم او به دو کودک افتاد که خروسی را گرفته پرهای او را می‌کندند. او به عبادت خود ادامه داد و آنان را از آزار خروس بازنداشت، خدا به زمین دستور داد: این مرد را در خود فرو ببر و او تا روزگار روزگار است و تا ابد‌الابدین به قعر زمین فرو رود.

و همان حضرت فرمود: پیامبر اکرم(ص) فرمود: چه حالی خواهید داشت وقتی زنان شما بدکار شوند و جوانان شما فاسق شوند و شما امر به معروف و نهی از منکر نکنید؟ عرض شد یا رسول‌الله! چنین چیزی ممکن است پیش آید؟ فرمود: آری! بدتر از آن، چگونه باشید وقتی امر به منکر کنید و نهی از معروف نکنید؟ عرض شد چنین خواهد شد؟ فرمود: آری! بدتر از آن چطور خواهید بود، آنگاه که معروف را منکر بدانند و منکر را معروف شمارند؟

نیز آن حضرت فرمود: مردم رو به خوبی باشند، مادامی که امر به معروف و نهی از منکر کرده و همدیگر را در انجام خوبی‌ها یار و کمک کار باشند، ولی چنانچه ترک این دو فریضه بزرگ کنند، برکت از زندگیشان گرفته شود به جان هم افتند و در زمین و آسمان فریادرسی نیابند.

۲۰-مطلبی که ذلت امام حسین(ع) و اهل بیت(ع) گران‌مقامش را برساند، نگوید.

زیرا آن جناب آقا و بزرگ سرفرازان و غیرتمداران بود. جان دادن زیر شمشیر را بر خواری و ذلت برگزید و با ندای بلند روز عاشورا فریاد کرد: ناپاک و پسر ناپاک، ‌مرا بر سر دو راهی نگه داشته: مرگ یا ذلت! هرگز من تن به ذلت نمی‌دهم.

هیهات که زبونی را قبول کنم، نه خدا به ذلت من راضی است و نه رسول خدا و نه مردان با ایمان و ...».

استاد محدث متبحر ما حاج میرزا حسین نوری – خدا مرقدش را در دارالسلام نور باران کند –‌ حکایتی دارد که گزیده آن این است:

یکی از بزرگان اهل منبر در خواب دید، رستاخیز برپا شده است و مردم وحشت زده‌اند و هر کس به احوال خویش مشغول، کارگزاران و موکلان حساب، مردم را به پای حساب می‌برند و با هر فردی گواه و مأمور جلبی است تا اینکه مرا به پای حساب بردند، در آنجا منبری بود بسیار بلند و پرپله، سیدالمرسلین(ص) بر بالای آن منبر نشسته و علی(ع) ‌بر پله اول بود و مردم را حساب می‌رسید.

همه در برابر او صف کشیده بودند. نوبت به من رسید. با عتاب به من فرمود: چرا فرزند عزیزم حسین را به خواری نام بردی و او را به خواری نسبت دادی؟ من درجواب آن حضرت حیران شدم و چاره‌ای جز انکار ندیدم، ناگاه در بازوی خود دردی احساس کردم، گویا میخی بر آن فرو کردند. چون به پهلوی خود نگاه کردم، دیدم: ‌مردی طومار در دست دارد. آن مرد، طومار را به من داد. طومار را گشودم. تمام صورت مجلس‌ها و منابر من در آن، به طور مفصل ثبت شده بود. آنچه از من پرسش شد و من منکر گشتم در آن درج شده بود. آن خواب، سبب شد که آن سید منبر و موعظه را رها کند.

نیز استاد ما فرمود: سید حمیری با جعفر بن عفان الظایی برخورد کرد، سید حمیری به جعفر بن عفان گفت: وای بر تو، آیا تو درباره آل محمد(ص) این شعر را سرودی.

ما بال بیتکم تحزب سقفه/و ثیابکم من ارذل الاثواب

چه شد خانه آنان را که سقفش خرابه/چرا جامه‌تان پست‌ترین جامه‌ها شد

جعفر در پاسخ گفت: ‌مگر غیر از این بود؟ سید با ناراحتی گفت:‌اگر از مدح نیکوی آن‌ها ناتوانی لب فرو بند، آیا آل محمد(ص) را چنین وصف می‌کنند؟ من، تو را معذور می‌دارم، طبع تو چنین است و سطح فکرت همین، ولی من مدح گفته‌ام که ننگ مدح تو را از دامن پاک آنان می‌زداید.

اقسم بالله و آیاته/والمرء عما قال مسئول

ان علی بن ابی طالب/علی التقی و البر مجبول

کان ذالحرب مزقها القنا/واجحمت عنها البهالیل

یمشی الی القران و فی کفه/ابیض ماضی الحد مصقول

مشی العفرنابین اشباله/ابرزه للقنص الغیل

ذاک الذی سلم فی لیله/علیه میکال و جبریل

میکال فی الف و جبریل فی/الف و تیلوهم سرافیل

لیله بدر مددا انزلوا کانهم طیرا ابابیل

به خدا قسم و آیاتش/مرد مسئول قول و گفتارش

که علی‌ زاده، ابی‌طالب/بر و تقواش بود غالب

چون که پیکار نیزه باران بود/ خیرگردان از آن گریزان بود

می‌شدی سوی هر نبرد و به دست/تیغ بران و تیرش اندر شست

همچو شیری میان اشبالش/برشکاری گشوده چنگالش

آنکه دادش سلام در یک شب/جبرئیل و میکال خوش مشرب

هر کدامی هزاره‌ای همراه/بد سرافیلشان ز پی درگاه

در پی بدر به هر امدادی/چون ابابیل آمدند زدی

درباره آن بزرگان چنین باید شعر سرود، سروده تو لایق تنگدستان و درماندگان است، جعفر پیشانی او را بوسید و گفت: تو ای اباهاشم، به حق سرور شاعران و ما پیروان توییم.

والسلام

موضوعات مرتبط: 108= آموزش مداحی، (112) اخبار مر یوط به مداحان اهلبیت وشاعران مذهبی، (118)نکته های آموزنده
برچسب‌ها: اشعار مذهبی, توصیه به مداحان, شیخ عباس قمی, انجمن مئاحان بابل, محمد محسن زاده
[ سه شنبه 1393/07/01 ] [ 17:15 ] [ محمد محسن زاده گنجی ]

خوش آن روزى كه ما را سنگرى بود

هواى ما هواى ديگرى بود

 

خوش آن روزى كه دل‏ها يكصدا بود

خوش آن روزى كه جبهه كربلا بود

 

خوش آن روزى كه دل مى‏سوخت در تب‏

و چفيه، بوى خون مى‏داد هر شب‏

 

و چفيه، يادگار جبهه‏ها بود

و چفيه ، رازدار جبهه‏ها بود

 

خوش آن روزى كه با سر مى‏دويديم‏

به خاك پاك جبهه مى‏رسيديم‏

 

درون جبهه‏ها طوفان به پا بود

خدا در كنج سنگرهاى ما بود

 

دلى بود و خدايى بود و سنگر

دعا بود و شقايق‏هاى پرپر

 

هنوز آرى بسيجى مرد جنگ است‏

و در دست تمام ما تفنگ است‏

 

برادرهاى ما مردان جنگ‏اند

برادرهاى ما مرد تفنگ‏اند...

 

هنوز آرى هواى جبهه داريم‏

شقايق زادگان داغداريم‏

 

خزان ما، بهار ماست، امروز

شهادت، افتخار ماست ، امروز..

====================

گرچه با کپسول اکسیژن مجابت کرده اند

مادرت می گفت دکتـــرها جوابت کرده اند

مرگ تدریجی ست این دردی که داری می کشی

منتهـــا با  قرص هـــای خواب  ،  خــوابت کرده اند

خواب می بینی که در "سردشتی" و "گیلان غرب"

خواب می بینـــی کــــه  در  آتش  کبابت  کرده اند

خواب می بینی می آید بوی ترش سیب کال

پس بــرای  آزمــــایش  انتخــــابت  کـــرده اند

خواب می بینی که مسؤلان بنیاد شهید

بر در دروازه هـــای شهــر قـابت کرده اند

خواب می بینی کنـــار ِ صحن "بابا یادگار"

بمب ها بر قریه ی "زرده" اصابت کرده اند

قصر شیرینی، کـــه از شیرینی ات چیـزی نماند

یا پلی هستی که چون سر پل خرابت کرده اند؟

خوشه خوشه بمب های خوشه ای را چیده ای

باد ِ خاکـــی  بـــا  کدامین  آتش  آبت  کرده اند؟

با کدامین آتش ای شمعی که در خود سوختی

قطــره قطـــره در وجـــود خـود مذابت کرده اند؟

می پری از خــواب و میبینی شهیـد زنده ای

با چه معیاری - نمی دانم - حسابت کرده اند

==========================

عشق يعني دائماً در اضطراب
عشق يعني تشنگي در شط آب
عشق يعني لاله پرپرشدن
عشق يعني در رهش بي سرشدن
عشق يعني عاشق شيدا شدن
عشق يعني گمشدن پيدا شدن
عشق يعني مبتلا گشتن به درد
عشق يعني عقل را كردي تو طرد
عشق يعني هردمي در جستجو
عشق يعني هجرت از من تا او
عشق يعني حرف او برروي چشم
عشق يعني صبر در هنگام خشم
عشق يعني دلبري دلدادگي
عشق يعني غربت واماندگي
عشق يعني،همچو آتش سوختن
عشق يعني چشم بر او دوختن
عشق يعني دائماً در درد ورنج
عشق يعني يافتن صدكوه گنج
عشق يعني زلف تابيده كمند

===========================

براي‌ آخرين سفر چه دل شكسته مي‌روي

چقدر گريه مي‌چكد ز كوله بار چشم تو

و من چه پير مي‌شوم در انتظار چشم تو

نگاه خيس پنجره ميان كوچه وا شده 

دچار بغض بدرقه، اسير دردها شده
سكوت كوچه  عاشق ترنّم عبور تو 

و من هميشه تشنه نگاه پر غرور تو 

فقط تويي ميشنوي عاشقانه صداي من

و عشق ضجّه مي‌زند ميان گريه‌هاي من 

گره بزن تن مرا به تار و پود اين سفر 

و يا دل مرا ز من بگير و با خودت ببر 

پس از تو قلب عاشقم سياه و سنگ مي‌شود 

دلم براي چشم تو چقدر تنگ مي‌شود 

اميد و آرزوي من به چشم‌هاي تو قسم 

نرو...بمان...كه با تو من به عاشقانه میرسم

===================

اي بسيجي كو صلوات اليل عشق

كو صفا و پاكي و خوبي و صدق

عشق مهدي در دلت كمرنگ شد

در فراقش گوئيا دل سنگ شد

خاطرات خالي زياد جنگ شد

پوشش خاكي برايت ننگ شد

اي بسيجي جبهه را هم ياد كن

قصه هاي جبهه را فرياد كن

جبهه را اندر نوايت ساز كن

بال فكرت را بسويش باز كن

اي بسيجي ياد از ميخانه كن

لحضه اي خود را زخود بيگانه كن

اي بسيجي يادي از والفجر كن

در ميان غربتستان صبركن

يادي از بيت المقدس كن كنون

لحضه اي از شهر و دنيا شو برون

ذكر ياران شهيدت را نما

ياد كن ميخوارگان با صفا

ياد تكبير بلند عشق كن

قلب خود را در كمند عشق كن

خاطرات حصر آبادان بگو

از صفاي نخل خوزستان بگو

گو كه ياران شهيدت زنده اند

چشمه جوشنده پاينده اند

گوئيا شب زنده داري مرده است

تير زهر الود نيسان خورده است

ديگر از شبهاي جمعه خسته اي

از قيود عشق بازي رسته اي

يكدم از روح خدا يادي بكن

قطع دل ازعالم فاني بكن

چون گذشته بندگي يار كن

يادي از خشم خدا و نار كن

چون گذشته از گناهت كريه كن

اشك خود را بر ائمه هديه كن

چون گذشته ازگناهت توبه كن

در حضور يار نازت ندبه كن

يكدم اي ني بر نوايم گوش كن

ناي خود را لحضه اي خاموش كن

از نوايت دل زمن دلسرد شد

از نواي تو رخ مي زرد شد

از نوايت غم به قلبم چيره شد

روز روشن پيش چشمم تيره شد

حال خود را خود حكايت ميكنم

از درونم خود شكايت ميكنم

من فريب مكر شيطان خورده ام

من شهيدان را زيادم برده ام

عشق من دنيا و مافيها شده

پيش چشمم اين جهان زيبا شده

بعد جبهه دل به دنيا بسته ام

از قيود بندگي هم رسته ام

عاشق جاه مقامم من كنون

آمدم از شهر پاكيها برون

قلبم از عشق خدا خالي شده

اندر آن نيش گنه كاري شده

بعد جبهه با گنه خو كرده ام

با گنه دل را چه بد بو كرده ام

نور جبهه دردلم بيرون شده

از سياهي  دلم ، دل خون شده

حال جبهه در دلم نابود شد

حاصلم اين ني تماما" دود شد

دلبرم از من « نيا» رنجور شد

چشم بيناي دلم هم كور شد

دين ياران دوش دل را خسته كن

راه دل را سوي يارم بسته كن

====================

باز دلم ياد شما كرده است
ياد حريم شهدا كرده است
باز دلم تنگ خدا گشته است
تنگ هواي شهدا گشته است
باز دلم تنگ شهادت شده
تنگ شهيد دانش و همت شده
باز دلم تنگ حسين گشته است
تنگ هواي حرمين گشته است
ياد دليران و شيران بخير
ياد شهيدان بستان بخير
ياد شهيد باكري و باقري
كشوري و هاشمي و كاظمي
اي شهدا باز چه شرمنده ايم
ما ز صف عشق چه جامانده ايم
بهر خدا باز دعايي كنيد
گم شدگان راهنمايي كنيد
بي نشان

================

 


موضوعات مرتبط: 94=اشعار برای شهدا وجانبازان، 98=اشعار انقلابی
برچسب‌ها: اشعار مذهبی, اشعار دفاع مقدس, شهدا وجانبازبان, انجمن مداحان بابل, محمد محسن زاده
[ یکشنبه 1393/06/30 ] [ 16:9 ] [ محمد محسن زاده گنجی ]

پرنده‏ترين

گفتى بيا كه سينه به مردى سپر كنيم

با نام دوست ، از دل توفان گذر كنيم

در جبهه‏اى به وسعت هفت آسمان عشق

تفسير ديگرى به زبان خطر كنيم

با انتخاب سرخ در اين راه عاشقى

مردان آسمان وفا را خبر كنيم

دستى ز آستين شجاعت برآوريم

با چشم معرفت به شهيدان نظر كنيم

همراه با پرنده‏ترين سينه سرخ‏ها

تا كوى وصل تكيه به بال هنر كنيم

از دوردست حادثه تا آسمان عشق

پروازى از مدار زمين بيشتر كنيم

رفتى تو و توان پريدن مرا نبود

بايد در اين مسابقه فكرى دگر كنيم

وقت عروج بال اميدم شكسته شد

مانديم تا رعايت اين بال و پر كنيم

شرمنده‏ام كه از تو جدا ، زنده‏ام هنوز

تقدير ما نبود كه با هم سفر كنيم

 

=========================

خون شقايق

نفس صبح معطر نه تو دارى و نه من

به گل و آينه باور نه تو دارى و نه من

در فضا هلهله شد چلچله‏ها كوچيدند

بال در بال كبوتر نه تو دارى و نه من

پشت اين پنجره‏ها ، حنجره‏ها زخمى شد

سينه‏اى زمزمه‏پرور نه تو دارى و نه من

« قدس » ، زير قدم فاجعه لرزيد و هنوز

شور اين حادثه بر سر نه تو دارى و نه من

باغ سرسبز شد از خون شقايق ، اما

شرمى از سرو و صنوبر نه تو دارى و نه من

گرچه همسايه‏ى گلزار شهيدان شده‏ايم

نكهت لاله‏ى پرپر نه تو دارى و نه من

نكند هروله‏ى باد ، پريشان ما را

ريشه‏ى نخل تناور نه تو دارى و نه من

======================

 

گروه تفحص

سفر كرده‏ام تا بجويم سرت را

و شايد در اين خاكها پيكرت را

من اينجايم اى آشناى برادر

همان جا كه دادى به من دفترت را

همان جا كه با اشك و اندوه خواندى‏

برايم غزلواره‏ى آخرت را

كجايى كه چندى است نشنيده‏ام من‏

دعاهاى پر سوز و درد آورت را

همين تپه را بايد آيا بكاوم‏

كه پيدا كنم نيمه‏ى ديگرم را

تفنگت، پلاكت همين جاست اما

نديديم تسبيح و انگشترت را

تو را زنده زنده مگر دفن كردند

كه بستند دستان و پا و سرت را

پس از اين من اى كاش هرگز نبينم‏

نگاه به درمانده مادرت را

 =======================

 

تبليغ پرواز

به ياد ياران مفقودالاثر

مادرم هر بار برگ لاله‏اى بو مى‏كند

كوچه‏هاى منتظر را آب و جارو مى‏كند

باغ از بوى نجيب ياسمن پر مى‏شود

يادگار سينه‏ى سرخش گل به گيسو مى‏كند

شبنم شعر عطش، از برگ باور مى‏چكد

تا فلق، تبليغ پرواز پرستو مى‏كند

هر سحر از سمت خوبيها، نسيمى مى‏وزد

گرد دل را مى‏تكاند، عشق را رو مى‏كند

تا پدر يك لب تبسم، بين ما قسمت كند

صبر را با خون دل، سنگ ترازو مى‏كند

اين طرف از سينه‏ها هيهات جارو مى‏شود

قاصد ابهام آن سوتر هياهو مى‏كند

با عطش با زخم بايد عهد را تجديد كرد

ورنه، دل با لاى لاى عافيت خو مى‏كند

=======================

 

آتشفشان زخم

تقديم به خانواده شهداى مفقودالاثر

با گريه گفته بود در آن شب به من كسى

تا دل نسوخت با تو ، نگويد سخن كسى

در عمق زخم جان من ، آتش گداختند

آتشفشان به ياد ندارد چو من كسى

ديرى است در خرابه‏ى دل ، مرده است عشق‏

آخر نخواند مرثيه‏اى يك دهن كسى

« يعقوب » ، گر به پيرهنى داشت دلخوشى

از « يوسفم » نداد به من پيرهن كسى

پاييز بود و لاله در آغوش خاك سرد

حاجت نداشت هيچ به غسل و كفن كسى

در حفظ آبروى شما غرق بوده‏ام

فريادرس نداشتم از مرد و زن كسى‏

من مرگ را به چشم چشيدم در آن غروب

جز آفتاب ، داشت دل سوختن كسى ؟

 

====================== 

آمدى اما ...

بر بالين شهيدان مفقودالاثر

آمدى اما چرا پاى تو همراه تو نيست

چشم‏هاى جاده‏پيماى تو همراه تو نيست

تا تكانى خستگى‏هاى مرا از شانه‏ام

دست اين همسايه پاى تو همراه تو نيست

ديدمت اما نگاه تو به سويم پل نبست

باغ لبخند شكوفاى تو همراه تو نيست

چون درختان خزان آلوده افتادم به خاك

مى‏رسى حتى تماشاى تو همراه تو نيست

در نگاه من نشستى ، پس سلام تو كجاست ؟

ها، ببخشايم كه لب‏هاى تو همراه تو نيست

آمدى اما دلم مى‏گويد اين تو نيستى

هيچ از پنهان و پيداى تو همراه تو نيست

 ========================

 

به شهيدان مفقودالاثر

به خون نشسته شفق از به خون نشستنتان

پرنده در عجب از اين ز تن گسستنتان

نداشت چينى‏تان لحظه‏اى سكون و قرار

پيام خويش رسانديد با شكستنتان

شما به قصد اقامت نرفته‏ايد به خاك

چرا كه لاله دمد از دوباره رستنتان

هزار نكته بفهميد از استوارى‏تان

چو ديد صخره، بدين گونه عهد بستنتان

به قاب ديده و دل : عكس جان و ياد شما

اگر چه مانده به نيزار و خاك و خس تنتان

چراغ قرمز «ننگ» و چراغ سبز «جنون»

دو راه «ماندن» و «از خويش دست شستنتان»

كدام راه شماست ؟! آى راهيان خطر!

مباد لايق موج شما نشستنتان

خبر رسيد پلاكى به شهر رجعت كرد

اگر چه بعد شهادت نديد كس تنتان

 ============================

 

رقص حماسه

تقديم به شهيدان گمنام،

 

اى پاره پاره، نوگل خندان كيستى؟

اى پر شكسته ، بلبل بستان كيستى؟

 

اى مهربان ستاره، تو را آسمان كجاست؟

اى ماهپاره، شمع شبستان كيستى؟

 

باناز ، اى غزال رها مى‏روى چه خوش‏

اى نور ديده، سرو خرامان كيستى؟

 

از هم گسسته از چه بلا، بند بند تو؟

اى صيد رسته، خسته‏ى پيكان كيستى؟

 

اين داغ از كجاست چنين استخوان گداز؟

مى‏آيى از كجا؟ ز شهيدان كيستى؟

 

عاشق‏ترين سوار! چرا خفته‏اى خموش؟

از لشكر كه‏اى ؟ وز گردان كيستى؟

 

اسطوره‏ها به نام تو تعظيم مى‏كنند

اى عشق، اى فسانه، ز ديوان كيستى ؟

 

آرامش كدام دل شرحه شرحه‏اى؟

روح كى‏اى ؟ قرار كه‏اى؟ جان كيستى؟

 

دل مى‏برد ز دست ، شميم بهشتى‏ات‏

اى گلبن شرف ز گلستان كيستى؟

 

آشفته حال، آبله پا، مى‏رسى ، غريب‏

مجنون داغدار بيابان كيستى؟

 

ما مانده چون غبار و تو ره برده تا حبيب‏

اى خوش رهيده ، دست به دامان كيستى؟

 

اى شهره در جهان بقا، بى‏نشان خاك‏

شهرت كجاست؟ اهل كجا؟ زان كيستى؟

 

توفان مستى‏ات همه رقص حماسه داشت‏

در حيرتم كه مست خمستان كيستى؟

 

از ناى استخوان تو گلبانگ «ارجعى» است‏

پيداست اى شهيد كه قربان كيستى ؟

 

از نينواى سينه برآر آتشى «كوير»

تا گويمت جدا ز نيستان كيستى؟

 

=======================

نام گمنامى

اين پلاك و استخوان از من به صف جا مانده است

نقطه پرواز سرخى بود، آنجا مانده است

من خودم از شوق مى‏رفتم تنم افتاده بود

در مقام وصل فهميدم كه سرجا مانده است

بى نشانى را خود من خواستم باور كنيد

نام گمنامى اگر ديديد تنها مانده است

من رفيقى داشتم همسنگرم جانباز شد

دست‏هايش يادگارى پيش مولا مانده است

آن بسيجى هم كه معبر را برايم باز كرد

ديدمش آن روز در تشييع بى‏پا مانده است

يادتان باشد سلاح و كوله و فانسقه‏ام

زير نور ماه سرخ ، از بهر فردا مانده است

پاسداريدش مبادا غفلتى خاكسترى

گيرد عزمى را كه آن از راز زهرا (س) مانده است

 

========================

دايره نور

رفت آن سان كه نجستم اثرش را حتى

نشنيدم دگر از كس خبرش را حتى

با طلوع فلق از دايره‏ى نور رسيد

محو شد تا كه نبينم سحرش را حتى

گونه‏اش سرخى گلبرگ شقايق را داشت

چهره ننمود ببينم نظرش را حتى

آمد از سويى و از سوى دگر رفت ، ولى

رو به من نيز نگرداند ، سرش را حتى

درد در سينه ، گل خنده به لب‏هايش داشت

ننماياند به كس چشم پرش را حتى

كرد پرواز بدان‏گونه سبكبال، كه باد

در ره خويش نهان كرد پرش را حتى

رفت و بر جاش نهادند، يكى شاخه‏ى گل

برد با خويش دل شعله‏ورش را حتى

نخل سرخى شد و تا اوج شكوفايى رفت

رفت آن‏سان كه نديدم اثرش را حتى

======================

خونين شهر

اى شهر خرم ، شهر خون ، شهر شهادت

وى مهد مردان دلير و باشجاعت

صدها دلاور مرد با ايمان در اينجا

داده است بر جانانه‏ى خود جان در اينجا

اينجا به خون عاشقان گرديده گلگون

صد لاله خفته بى‏صدا در بستر خون

در شهر خرم ، شهر پاكان ، شهر عشاق

بودم ز جان و دل به ديدار تو مشتاق

بوى جنان مى‏آيد از هر سو به سويم

اى عزت و شأن و شرف ، اى آبرويم

من ديده‏ام در خون آتش بودنت را

من ديده‏ام صد زخم خونين تنت را

اى تربت پاكت جهان را مظهر عشق

وى توتياى ديدگان لشكر عشق

آواى حق از ناى پرخونت خروشيد

خون در دل دلدادگان چون باده جوشيد

با بال همت سوى تو پرواز كردند

تكبير عشق و عاشقى آغاز كردند

راندى ز خود تا جمله‏ى دلمردگان را

روح دگر آمد دل افسردگان را

تا پرچم خونين تو رنگين كمان شد

خرم به ذكر نام تو روح و روان شد

از كوچه و پس كوچه‏هايت گشته آغاز

آواى خرم گشتنت ، اى شهر خون ، باز

شادم چو « رنجى » زان كه مهمان تو هستم

خرم از آنم ، كز مى عشق تو مستم

شب‏ها به سنگرها دعاى عشق خواندند

در روز روشن دشمن از اين خانه راندند

سوى خدا چون مرغ عاشق پر گشودند

با ياد او از دل غبار غم زدودند

آخر تو را از دست دون آزاد كردند

ويرانه‏هايت را به خون ، آباد كردند

 ===========================

 

نويد پيروزى

الا شهر خرم ، الا شهر خون‏

كه شد از ستم خاك تو لاله‏گون‏

 

الا خطه‏ى نغز و پدرام و پاك‏

درخشنده چون گوهر تابناك‏

 

الا نامور شهر ايران زمين‏

قوى پايه چون باروى آهنين‏

 

سرافراز و ستوار چونان سپهر

ز سختى به هم در نياورده چهر

 

تو بر تارك اين وطن افسرى‏

تو جانى ، نه كز جان ما برترى‏

 

تو فرزند دلبند اين ميهنى‏

كه امروز در پنجه‏ى دشمنى‏

 

از اين پيش بوم تو آباد بود

روان تو خرم دلت شاد بود

 

مقيمان تو جملگى شادخوار

همه سخت‏كوش و همه مرد كار

 

به هر برزنت بود شور دگر

نشاطى دگرگون سرورى دگر

 

به خاك تو بوزينگان تاختند

دريغا كه قدر تو نشناختند

 

به بام و درت آتش افروختند

كه از شعله‏اش جان ما سوختند

 

شكستند آن حرمت و قدر تو

بخستند آن روى چون بدر تو

 

همه طاق و ايوان تو شد خراب‏

وزين جور شد چشم گردون پرآب‏

 

همه نخل‏هاى تو از پا فتاد

از اين غصه خون در دل ما فتاد

 

همه خاكت اى شهر دلدادگان‏

عجين گشت با خون آزادگان‏

 

همه برزن و كوى و بازارها

كنام ددان گشت و كفتارها

 

برو بومت از جور ويرانه شد

به ويرانه‏ات بوم را خانه شد

 

كنون اى دلارام من شادباش‏

ز بند غم و رنج آزاد باش‏

 

كه اينك دليران ايران زمين‏

سرافراز گردان با داد و دين‏

 

هژبران نستوه دشمن شكار

چو شير ژيان در صف كارزار

 

همان قهرمانان گردنفراز

به پيكار خصم دغل پيشتاز

 

همان سخت كوشان عزم آهنين‏

به ميدان پيكار شورآفرين‏

 

سپاه خمينى امام عزيز

سرافراز گردان دشمن ستيز

 

دليران ارتش يلان سپاه‏

برآرنده‏ى گرد آوردگان‏

 

بسيج عشاير كه گاه نبرد

برآرد ز جان بدانديش گرد

 

بسوزند بنياد بيداد را

بكوبند فرعون بغداد را

 

تو اى مرز فرخنده‏ى دلگشاى‏

دمى باش آرام و لختى بپاى‏

 

تو را باد اى شهر غمگين نويد

كه اينك سپاه خمينى رسيد

 ===================

 

شهر پيكر سوخته

شهر من اى شهر پيكر سوخته

باغ و بستانت سراسر سوخته

از سموم بادها بر دامنت

بيد بنهاى تناور سوخته

خاطرات سبز تو ديرى‏ست دير

با شقايق‏هاى پرپر سوخته

روى دشت سينه‏ى خونين تو

سرو پژمرده ، صنوبر سوخته

نغمه‏هايت در گلو خشكيده است

مثل پروازى كه در پر سوخته

زنبق و ياس و گل نسرين تو

در هجوم باد صرصر سوخته

ايستاده بر فراز شانه‏ات

نخل قد افراشته سر سوخته

در كنارت مادر از داغ پسر

خواهر از داغ برادر سوخته

سينه‏هاى آسمان‏ها از غمت

با هزاران مهر و اختر سوخته

در دل و در شانه و پهلوى تو

دشنه و شمشير و خنجر سوخته

از فراق سينه سرخان شهيد

اشك در چشم كبوتر سوخته

از ستم‏هاى تو اى شهر نجيب

غم مخور كز غم ستمگر سوخته

سبز مى‏گردى در آغوش بهار

باز هم اى شهر پيكر سوخته

===================== 

 


موضوعات مرتبط: 94=اشعار برای شهدا وجانبازان، 98=اشعار انقلابی
برچسب‌ها: اشعار مذهبی, اشعار دفاع مقدس, شهدا وجانبازبان, انجمن مداحان بابل, محمد محسن زاده
ادامه مطلب
[ یکشنبه 1393/06/30 ] [ 16:7 ] [ محمد محسن زاده گنجی ]

 یه روزی روزگاری ، دو تا بچه بسیجی 

 نمی دونم کجا بود تو «فکه» یا «دوعیجی» 

 تو «فاو» یا «شلمچه»، تو «کرخه» یا تو «موسیان» 

 «مهران» یا «دهلران»، تو « تنگه حاجیان» 

 تو اون گلوله بارون ، کنار هم نشستن 

 دست توی دست هم ، با هم جناق شکستن 

 با هم قرار گذاشتن، قدر هم رو بدونن 

 برای دین بمیرن، برای دین بمونن 

 با هم قرار گذاشتن که توی زندگیشون

 رفیق باشن و لیکن اگر یه روز یکیشون 

 پرید و از قفس رفت اون یکی کم نیاره 

 به پای این قرارداد، زندگیشو بذاره 

 سالها گذشت و اما بسیجی های باهوش

 نمی ذاشتن که اون عهد، هرگز بشه فراموش 

 یه روز یکی از اون دو، یه مهر به اون یکی داد 

 اون یکی با زرنگی، مهر گرفت و گفت: “یاد “ 

 روز دیگه اون یکی رفت و شقایقی چید

 برد و داد به رفیقش ، صورت اونو بوسید 

 گل رو گرفت و گفتش: “بسیجی دست مریزاد “ 

 قربون دستت داداش گل رو گرفت و گفت: “یاد “ 

 عکسهای یادگاری ، جورابهای مردونه 

 سربندهای رنگارنگ ، انگشتری و شونه 

 این می داد به اون یکی ، اون یکی به این می داد

 

 ولی هر کی می گرفت ، می خندیدو می گفت: “یاد “ 

 هی روزها و هفته ها از پی هم می گذشت

 تا که یه روزی صدایی اینطور پیچید توی دشت 

 یکی نعره می کشید: “عراقیها اومدن 

 ماسکها تون بذارین که شیمیایی زدن “ 

 از اون دو تا یکیشون در صندوقشو گشود 

 ماسک خودش بود ولی ماسک رفیقش نبود 

 دستشو برد تو صندوق ، ماسک گازشو برداشت 

 پرید، روی صورت دوست قدیمی گذاشت

  

همسنگر قدیمش ،دست اونو گرفتش 

 هل داد به سمت خودش، نعره کشید و گفتش:

 ”چرا می خوای ماسکتو رو صورتم بذاری؟ 

بذار که من بپرم تو دو تا دختر داری “ 

ولی اون اینجوری گفت: “تو رو به جان امام

حرف منو قبول کن، نگو ماسک رو نمی خوام “ 

زد زیر گریه و گفت: اسم امامو نبر 

ماسکو رو صورت بذار ، آبرو ما رو بخر 

زد زیر گوشش و گفت: کشکی قسم نخوردم

بچه چرا حالیت نیست؟ اسم امام رو بردم 

اون یکی با گریه گفت: فقط برای امام! 

ولی بدون بعد تو ، زندگی رو نمی خوام! 

ماسکو رفیقش گرفت، گاز توی سنگر اومد

وقتی می خواست بپره، رفیقشو بغل زد 

لحظه های آخرین، وقتی میرفتش از هوش

خندید و گفت: برادر “یادم ترا فراموش “ 

آهای آهای برادر ، گوش بده با تو هستم

یادت میاد یه روزی باهات جناق شکستم 

تویی که روز مرگیت ، توی خونه نشونده 

تویی که بعد چند سال هیچی یادت نمونده 

عکسهای یادگاری ، جورابهای مردونه 

سربندهای رنگارنگ ، انگشتری و شونه

هر چی رو بهت میدم ، روی زمین می ندازی 

میگی همه اش دروغ بود “یاد ” نمی گی، می بازی 

    زنده یاد «ابوالفضل سپهر» 

=============================


پسر شدیم و بدون پدر بزرگ شدیم

    و با هزار غم و دردسر بزرگ شدیم

 و جنگ بود - و وارگی و دربه دری

   سفر رسید و ما با سفر بزرگ شدیم

 پدر همیشه سفر بود مثل این که نبود

    و ما بدون پدر با خطر بزرگ شدیم

 پدر قطار فشنگش قطار رفتن بود

      و ما به شوق سفر بود اگر بزرگ شدیم

 پدر رسید – و ما از قطار جا مانده ایم

   پلاکش مد و ما با خبر بزرگ شدیم

 و کوچه عکس  پدر را به سینه چسبانید

    و ما به چشم شما بیشتر بزرگ شدیم

 قطار پوکه خالی  و زیرسیگاری     

چقدر جای تو خالی، پدر! بزرگ شدیم

 و ما بزرگ نبودیم این شکوه تو بود

 به چشم مردم دنیا اگر بزرگ شدیم

====================

 

شهادت بود توفيق نهائي

نصيب ما شد از لطف خدائي

  

بوي بهشت مي وزد روز وشب از مزار تو

خون تُراست خونبها خالق كردگار تو

  

شد نهال انقلاب احيا زپيكارت شهيد

شد فنا خصم زبون از رزم خونبارت شهيد

  

گر چه خالي گشته پيش دوستانت جاي تو 

دشمن دين شد فنا از رزم بي پرواي تو 

  

پرورد رزمنده اي هر قطره ي خونت شهيد

آبرو بخش است دين را روي گلگونت شهيد

  

ما حريم دين حق را پاسداري كرده ايم 

گلشن اسلام از خون آبياري كرده ايم

  

داده ام سر در ره اسلام و دين 

تا نگردد خوار اسلام مبين

  

بشوق عشق شهادت بسوي جبهه دويدم

بقاي جامعه را جز فناي خويش نديدم

 

 

ابطال ظلم و ذلت شعار ماست

در راه دوست كشته شدن افتخار ماست 

 

در راه عشق كشته شدن ننگ و عار نيست

رو در عمل بكوش شهادت شعار نيست

==================

 

راه ما راه زينب است و حسين
جان فداي پيام پير خمين


فدائي ره عشق و اميدم 
وجودي جاودان يعني شهيدم

جاي آه و فغان براي شهيد
با عمل پُر كنيد جاي شهيد

در دل خاك اگر چه منزل ماست
عكس روي حسين در دل ماست

هر كه باشد بفكر استقلال
خون ما را نمي كند پامال

جايمان در جهان اگر خاليست
يادمان در خيالها باقيست

قدر ما هر آنكه ميداند 
بي تفاوت دمي نمي ماند

راه ما راه زينب است و حسين
جان فداي پيام پير خمين

رهبر ز فراق ما اگر سوخت
ما را به هدف رسيدن آموخت

من از پير جماران خط گرفتم 
كه ره بر دشمن منحط گرفتم 

ما غنچه پرپر اسلام  و رهبريم 
جانباز راه دين و خدا و پيمبريم 


  
منبع: کتاب آواز پر ملائک

 

=================

سنگر ای کعبه پرواز وجود
سنگر ای معبد روزانه ی من
خاک تو مهد شهیدان من است
نام زیبای تو ایران منست


ای خالق یگانه، ای قادر توانا
در کعبه وصالت بستیم عهدو پیمان
ما عاشقیم و جز عشق راه دگر نداریم
چون لاله سر برآریم از دشت لاله زاران


ما خط سرخ خونیم چون میثم و ابوذر
پوئیم راه حیدر تاجان رسد به جانان
لرزاند کاخ بیداد الله اکبر ما
پیوسته یاد رحمان ما را بود نگهبان


مرا مرده مپندارید گشتم زنده جاوید
لقاء الله گشتم نیست بیمی در کنار من
الا ای مادر پاکم شدم من افتخار تو
مدال حق بزن بر سینه و شو افتخار من


به زخم تن پاسداران دین
به رزم دلیران شور آفرین
به عشق شهادت کمر بسته ام
من از ماندن بی ثمر خسته ام


الا ای جام پر جوش شهادت افتخار من
بدادم امتحان خود حسین آموزگار من
تو را نوشیدم و گشتم رها از این جهان دون
تولد یافتم اکنون که بینی اقتدار من


آنانکه ره دوست گزیند همه
در کوی شهادت آرمیدند همه
در معرکه دو کون فتح از عشق است
با آنکه سپاه او شهیدند همه


آنانکه ندای حق شنیدند همه
با شوق بسوی حق دویدند همه
بر تن کفنی ز اطلس خون کردند
در سنگر سرخ آرمیدند همه


یا رب دل پاک وجان آگاهم ده
آه شب و گریه سحرگاهم ده
در راه خود اول ز خودم بیخود کن
بیخود چو شدم ز خود، بخود راهم ده


هر کس که بود از فیض شهادت آگاه
از هستی خود بگذرد او در این راه
این فوق کمال است که در وصف شهید
گویند(ینظروالی وجه الله)

====================

شاه شمشاد قدان ، خسرو شیرین دهنان
که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان
مست بگذشت و نظر بر منِ درویش انداخت
گفت ای چشم و چراغ همه شیرین سخنان
تا کی از سیم و زرت کیسه تهی خواهد بود
بنده من شو و برخور ز همه سیم تنان
کمتر از ذره نئی، پست مشو، مهر بورز
تا بخلوتگه خورشید رسی چرخ زنان
بر جهان تکیه مکن ور قدحی مِی داری
شادی زهره جبینان خور و نازک بدنان
پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد
گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان
دامن دوست بدست آر و ز دشمن بگسل
مرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان
با صبا در چمن لاله ، سحر می گفتم
که شهیدان که اند این همه خونین کفنان
گفت حافظ من و تو مَحرم این راز نه ایم
از می لعل حکایت کن و شیرین دهنان
«
حافظ »

 

===============

عجب جنگ و جهادی بود آن شب

عجب غوغای داغی  بود  آن شب

همه یاران من بر مرکب عشق

به سوی دشمن غاصب شتابان

همه  آماده ی  رزمی  شبانه

که بر کوبند بر دشمن تازیانه

ولی افسوس که ما را گم نمودند

درون  خط  دشمن  ول  نمودند

همه   ناگاه  و  غافل  سوی  دشمن

که دشمن در کمین از پیش و از پس

چنان با تانک بر ما حمله کردند

زدند  ماشین  اول   دود  کردند

چنان ریختند بر ما  آتش داغ

که جانم از لبانم پرده برداشت

چنان توپی به  زیر پام نهادند

که   پایم  از تنم  تنها  نهادند

عجب جنگ و جهادی بود آن شب

عجب غوغای داغی بود  آن  شب

همه رفتند و ما سالم چوماندیم

ولی افسوس ما  شاهد  نماندیم

گناهان لحظه ها را پاک کرده

سیاه و خط خطی و لاک کرده

چه  گویم  کاش! آن شب رفته بودم

کنار احمدم"   من   خفته   بودم

چرا  باری  نبردی خادمت را؟

چرا باری نکردی آش و لاشم ؟

که من هم اجری برده باشم از تلاشم

خدایا!  عاشقان   را   مست کردی

چرا   من  را به دنیا وصل کردی؟

شهیدان را عزیز خود  نمودی

مرا بی تاب وخسته ول نمودی

خدایا ! کن شهادت را نصیبم

که من در قالب جسمم غریبم

                       

 " اللهم الرزقنا توفیق الشهاده فی سبیلک"

 

=================

 


امروز به غیر دل در این صحرا نیست
دل ریخته آنقدر که جای پا نیست
گویید که عمروعاصیان حیله بس است
آیید و ببینید علی تنها نیست
2
تکرار ظهور داور و باور بود
یا روز علی و خیبر دیگر بود
دیدیم قرین، کثرت و وحدت با هم
میلیون میلیون صدا و یک حنجر بود
3
دیدید هنوز عشق لشکر دارد
دیدید که این قافله رهبر دارد
ای مانده نهروانی پست، هنوز
این ملک علی، مالک اشتر دارد
4
امروز رخش آینه فرداهاست
فردا که تحقق همه رویاهاست
گفتند بریده اندامت ز علی
این جهل مرکب ابوموسی هاست
5
دیدیم که نطق جان شکاری داری
دیدیم چه قدر و اقتداری داری
دیدیم چو تیغ دو لبت را، گفتیم
ای پورعلی! چه ذوالفقاری داری
6
آن روز بساط خویش را برچیدند
حرمت شکنان کوردل بد دیدند
بهتر که به لانه های خود برگردند
گرگان که ز عکس شیر می ترسیدند
7
ای می زدگان، میکده پیری دارد
ای راهروان قافله میری دارد
این حیله و مکر و چنگ و دندان تا کی؟
ای روبه و گرگ، بیشه شیری دارد
علی انسانی

=================

 


موضوعات مرتبط: 94=اشعار برای شهدا وجانبازان، 98=اشعار انقلابی
برچسب‌ها: اشعار مذهبی, اشعار دفاع مقدس, شهدا وجانبازبان, انجمن مداحان بابل, محمد محسن زاده
ادامه مطلب
[ یکشنبه 1393/06/30 ] [ 15:48 ] [ محمد محسن زاده گنجی ]

به من بگو تب و تاب حضور ياران را

و روزهاي نفس سوز دشت مهران را
به من بگو كه چگونه زخويش كوچيدند
كه ميزبان شود اين خاك تيره، باران را
به من بگو كه چگونه چو شعله رقصيدند
كه پر شكوفه ببينيم شاخساران را
دلم عجيب گرفته است، آسمان ابري ست
چگونه مي بري از ياد من سواران را ؟!
دوباره مي وزد اين باد، باد سرگردان
و مي رساند از آن دور بوي ياران را
دوباره باغ، نشاطي غريب مي گيرد
كه عاشقانه شود ميزبان، بهاران را


=========================

بچه هاي خط اول

به شيميايي ها كه بي صدا مي ميرند

ماهياي سرخ عاشق ، توي حوضي از اسيدن
دلشون يه دريا درده ،كي مي دونه چي كشيدن ؟!

مي دوني چه دردي داره ،بي صدا ترانه خوندن ؟!
مي دوني چه سوزي داره ،تو آتيش نفس كشيدن ؟!

هد هد صبا شديم و هفت شهر عشقو گشتيم
ما نفس كم نياورديم ،معلومه كيا بريدن !

سينه آتيش خليله ،اينجا عشقه كه دليله
ببين اين دلاي عاشق ،چه بهشتي آفريدن !

بچه هاي خط دوم ،سرشون به خاك ، اما
بچه هاي خط اول ، آسمونو سر كشيدن

فكر اون گلاي سرخم كه سرا رو خم نكردن
مي ميرن ولي نمي گن كه گلوشونو بريدن

لاله ها كي گفته تنها ،همونايي ان كه رفتن ؟
اينايي كه پر شكسته ن ،مگه كمتر از شهيدن!

عليرضا قزوه

======================

شهدای تخریب

كي رود از اين دل پر سوز و درد

 ياد ان مردان ميدان نبرد

ان جوانان سر و پا غرق نور

 جان به كفهايي كه با عشق و سرور

در دل شب جانب عرش برين

مي گشودند معبر از ميدان مين

مي زدند معبر در ان غوغا همه

 ذكرشان يا فاطمه يا فاطمه‌‌(س)

آري اين مرغان كه بشكستند قفس

 از ديار وبخش تخريبند و بس

===================

مرگ در آغازتان مانده است...

ابر تا بارانتان رانده است، اي بسيجي هاي کوچک سال!
مرگ در آغازتان مانده است، اي بسيجي هاي کوچک سال!

در نگاه برفي ام انگار، بذر نخل و آتش و خون را
بار ديگر باد افشانده است، اي بسيجي هاي کوچک سال!

داغ مرگ گفت وگوهاتان، ردپای آرزوهاتان
بر غرور آسمان مانده است، اي بسيجي هاي کوچک سال!

خسته و غمگين و زهرآلود، شاعري با يادتان هر شب
در سکوتم بغض ترکانده است، اي بسيجي هاي کوچک سال!

...
تندري باران يکريزي ... پنجره ... مردي که پيشاني
بر لبان شيشه چسبانده است ... «اي بسيجي هاي کوچک سال! »

گرچه پايان شما را شهر، در طلوع رخوتش خوانده است
مرگ در آغازتان مانده است، اي بسيجي هاي کوچک سال !

محمدحسين جعفريان

================================

صدای آشنا

 محمد جواد محدثي
نواي نينوا دارد بسيجي
صداي آشنا دارد بسيجي
درون جبهه مي بيني كه در سر
هواي كربلا دارد بسيجي
بسيجي ديده بيدار عشق است
بسيجي پير ميدان دار عشق است
اگرچه كوچك و كم سن و سال است
وليكن در عمل، سردار عشق است
حسين، اي درس آموز شجاعت
بسيجي از تو آموزد شهادت
خوشا سيماي آن دلدار ديدن
حضور حضرت مهدي رسيدن
كنار يار در سنگر نشستن
سلامي گفتن و پاسخ شنيدن
ز مهدي چونكه ياد آرد بسيجي
به جاي اشك، خون بارد بسيجي
از آن مركب نشين جبهه جنگ
حكايت ها به دل دارد بسيجي
شب حمله شب از جان گذشتن
شب حمله شب ميثاق بستن
خدا را ديدن و خود را نديدن
بت وابستگي ها را شكستن
شب حمله شب ديدار مهدي است
به سنگر سر كشيدن كار مهدي است
چراغ محفل سنگرنشينان
فروغ روشن رخسار مهدي است
شب حمله نشان از يار دارد
دل عاشق در آن شب كار دارد
ميان سنگر و دشت و بيابان
بسيجي وعده ديدار دارد
شب حمله شب ميثاق ياران
كه مي بارد گلوله همچو باران
بسيجي زير لب گويد: خدايا
نگهداري كن از پير جماران
خداوندا به سوز داغداران
به اخلاص و جهاد پاسداران
به صديقان و پاكان سحرخيز
به اشك ديده شب زنده داران
خداوندا به صبر دردمندان
به ايثار و جهاد رادمردان
درون جبهه ها رزمندگان را
خداوندا خودت پيروز گردان

===================

منم بسيج

 زنده ياد احمد زارعي
نه چپ نه راست، منم، اين منم برابر ت
وبه چشم من بنگر اين منم، برادر ت
ومنم بسيج كه ايمان انقلاب منم
پيام سرخ شهيدان انقلاب منم
نه ماردم نه مردد، به حق يقين دارم
نه كافرم نه منافق، كه درد دين دارم
مگر قرار نشد از ميان خون گذريم
ز تيغزار بلا با سر جنون گذريم
به جان آن لحظاتي كه عهد خون بستيم
بر آن قرار اگر نيستيد، ما هستيم
قرار بود كه از مهر چون ستاره شويم
نه اينكه دور نشينيم و در نظاره شويم
مگر نه قبله در اين سوست، پس چرا به نياز
به سوي كعبه ديگر نموده ايد نماز؟
مگر وصيت آن پير برده ايد زياد؟
كه بر تداوم حفظ اصول فرمان داد
اگرچه مهر گذشته ست، ليك ماه به جاست
به يمن پرتو او فرق چاه و ره پيداست
ستاره اي است كه مهر خدا در او باقي است
صداي روح خدايي در آن گلو باقي است
=======================

پرنده بهشتي

عليرضا پهلواني
چون پرنده از ميان خانه پرگشود و رفت.
آخرين ترانه را در آسمان سرود و رفت
مثل اينکه بين ما غريبه بود و ناگهان !
نغمه اي از آسمان به گوش جان شنيد و رفت
بي قرار عشق بود و عاشقي مرام او
چون شهاب سر بر آسمان عشق سود و رفت
درد و داغ و شور و عشق و معرفت به سينه داشت
صبر و همت بلند خود بر آن فزود و رفت
محرمي براي رازهاي خود نمي شناخت
مدتي ميان آشيان غم غنود و رفت
تا شبي به خواب ديدمش کنار من نشست
باز خواب غفلت از دو چشم من ربود و رفت
منبع: کتاب حماسه هاي هميشه

===================

پروانه نجاتي
دل خسته ام ز سهميه هايي که هيچ کس
باور نکرد سهم مرا سر کشيده است
باور نکرد جاي تو را پر نمي کنند
باور نکرد سوي تو خنجر کشيده است
اين امتيازهاي کذايي که بي دريغ
تومار طعنه همه هم کلاس هاست
اي کاش بودي اي پدر اينها ولي نبود !
سهميه سهم کينه حق ناشناس هاست
رفتي که راه باز شود، راه باز شد
اما کنار جاده مرا هيچ کس نديد
زير غبار رفتن شان اشک هاي من
در انتظار آمدنت سيل آفريد
تو مايه غرور مني گرچه نيستي
مرد حماسه، مرد بلاپوش شهر من
باور نکن که بي تو به پايان رسيده ام
خلوت نشين قطعه خاموش شهر من
اينک منم که در هوس چشم هاي تو
دلتنگم از نگاه طلبکار کوچه ها
در حسرت چشيدن گرماي دست تو
مي ترسم از شکستن ديوار کوچه ها

=================

در حریم پاک سنگر نور پاشیدی دلاور
بر هجوم زخمها، مردانه خندیدی دلاور
با لبانی خشک و دستی پینه بسته پر صلابت
برق آتش بر سر هر خصم باریدی دلاور
از تبار کیستی؟ چون قله ی آتشفشانی
ذات ققنوسی که در آتش خرامیدی دلاور
بر سر و رویت نشسته خاک غربت خاک تربت
مگر در سنگرت احرام پوشیدی دلاور
کعبه ات را در کدامین آسمان دیدی که هر دم
در طوافش، غرق خون، مستانه چرخیدی دلاور؟
ای غروب سرخ تو رنگین کمان باد و باران
پنچه در گردونه ی دوار، پیچیدی دلاور
لحظه ی پرواز را آموختی ققنوس آتش؟
کاین چنین در قامت محراب رقصیدی دلاور
از تو مانده استخوانی، چفیه ای، سربند سرخی
تو در این منظومه ی خونین، چو خورشیدی دلاور
سبز بودی، سبز ماندی، تا ابد سرسبز مانی
بر بلندای بهاران، برگ جاویدی دلاور

اکرم بهرامچی - بیجار، کردستان

==================

عشق مديون شماست

اي شهيدان! عشق مديون شماست
هرچه ما داريم از خون شماست

اي شقايق ها و اي آلاله ها
ديدگانم دشت مفتون شماست

در مقامات سلوك معنوي
سالك پيوسته مادون شماست

باز اين دل را به غارت برده ايد
سينه ام جاي شبيخون شماست

خانه ويران بيداد و ستم
شعله ور از آتش خون شماست

ماهيان سرخ پولك- نقره اي
ديدگانم رود كارون شماست

بهروز ساقي

=========================

اينجا مزار اوست

اينجا مزار اوست، اين انگشتر باباست
مادر! بيا نزديك، اينجا سنگر باباست
اين استخوانها، اين پلاك نقره  اي، اين مهر
اين صفحه  هاي نيمه  سوز دفتر باباست
اين عكس كوچك عكس آن روزي است كه ... مادر
لب مي  گزد: «اين عكس، عكس آخر باباست»
يادت مي  آيد هر چه گم مي  شد تو مي  گفتي:
«
من شك ندارم كار، كار دختر باباست
گم كرده مادر شانزده سال است چيزي را
اين بار اما گم شدن زير سر باباست!
روي زمين آهسته پا بگذار باد غرب!
اين خاك مهران نيست، اين خاكستر باباست
دارد عروسي مي  كند زهرا، نمي  آيي؟
مادر نگاهش خيره بر انگشتر باباست

پانته  آصفايي بروجني

=====================

سربلندتر
بغضم گرفت و داد زدم: نه نرو علي!
آخر چرا تو؟ ها؟ تو كه شاگرد اولي!
چيزي نمانده است به پايان درسها
كم كم قرار است كه جشن مجللي...
گوشت به حرفهاي من اصلاً نبود، نه؟
تنها تو فكر توپ و تفنگ و مسلسلي
خنديدي و به سمت خدا رفت دستهات
يعني كه راضي ام به رضاي تو، يا علي!
شايد صداي سبز خدا بود در دلت:
اصلاً چرا هنوز هم اينجا معطلي؟
وقتي لباس جنگ به تن كرده بودي، آه؟
مي خواستم دوباره بگويم: نرو ولي...
برگشته اي كبود، ولي سربلندتر
مثل هواي شرجي و تب دار جنگلي
كه زخمي تبر شده و مانده در خزان
مسموم شعله هاي پر از اشك خردلي
آه! اي درخت زرد تناور نگاه كن
لبريز از شكوفه نم دار تاولي
كم كم تو را هواي پر از شيميايي... آه...
مثل غروب ماهي تالاب انزلي...
هر تاولي ستاره شد و رفت تا خدا
برپا كند براي تو جشن مفصلي
يك آسمان ترانه شدي: شعر، شعر، شعر
يك شاخه گل نشاند تو را روي صندلي
پيچيده است عطر تو انگار در كلاس
يعني هنوز هم كه هنوز است اولي

* ندا هدايتي فرد

========================

 


موضوعات مرتبط: 94=اشعار برای شهدا وجانبازان، 98=اشعار انقلابی
برچسب‌ها: اشعار مذهبی, اشعار دفاع مقدس, شهدا وجانبازبان, انجمن مداحان بابل, محمد محسن زاده
ادامه مطلب
[ یکشنبه 1393/06/30 ] [ 12:18 ] [ محمد محسن زاده گنجی ]
.: Weblog Themes By Salehon.ir :.
درباره وبلاگ


من زخودچیزی ندارم شاهدحرفم خداست

هرچه دارم از دعای والدینم هست وبس
==========
انجمن مداحان بابل افتخارداردکه همه
هفته روزهای شنبه(شبهای یکشنبه)
یکساعت بعدازاذان مغرب جلسات
عمومی برای مداحان گرانقدربرگزار
مینماید.منتظرمقدم میمنت اثرذاکران
ومداحان ارزشمندخاندان رسالت
خصوصا پیشکسوتان و پیرغلامان
هستیم تابا حضورسبزشمابزرگواران
جوانان و مداحان نو پا بیشتردلگرم
شده وموجبات تشویق آنهافراهم
گردد. برنامه های انجمن به شرح
زیر میباشد
آموزش آواها:: شعر :: مقتل ::
توزیع اشعار مورد نیاز مداحان و.....
آدرس :: بابل ::بازار چهارسوق ::
مسجد چهارده معصوم علیه السلام
================
ازعموم مهمانان وکاربران گرانقدر
انتظار داریم بانظرات سازنده شان
مارا ازمعایب کارهایمان آگاه فرموده
ورهین منت خودقراردهند
منتی نه زلطف بر سر من
بی نظر ردمشو. برادر من
نظرت کارسازخواهد بود
باش در کار خیر یاورمن

موضوعات وب
حمایت می کنیم

جهت دریافت برنامه های رادیو افسران کلیک کنید

امکانات وب